نوشته‌ها

بریده اول
مطمئنم پدرم و لاکلان مکنزى مدت‌ها قبل از تولد من با هم دشمنى داشته‌اند. از منشا خصومت‌شان بى‌اطلاعم چون پدرم هیچ وقت درباره‌اش حرف نزده است. این را هم نمى‌دانم که کدام شان آغازگر این دشمنى بوده، یا این که آیا این کدورت در زمان حیات خودشان شکل گرفته یا ریشه در کینه‌اى دیرینه داشته. در این نواحى اصلا عجیب نیست که دشمنى‌ها باقى بمانند در حالى که علت‌شان مدت‌ها پیش از یاد همه رفته.

بریده دوم
آقاى گیلیس انسان بسیار درس خوانده‌اى بود، تحصیلاتش را در گلاسگو تمام کرده بود. به جز خواندن و نوشتن و ریاضیات به ما علوم و تاریخ هم درس مى‌داد و گاهى بعدازظهرها براى‌مان قصه‌هایى مى‌گفت از خدایان و هیولاهاى اساطیر یونان. هرکدام از خدایان اسم داشتند و متاهل بودند و بچه‌هایى داشتند که آن ها هم خدا بودند. یک روز از آقاى گیلیس پرسیدم چه طور ممکن است بیشتر از یک خدا وجود داشته باشد و او در جوابم گفت خدایان یونانى شبیه خداى ما نبوده‌اند. آنها فقط موجوداتى بوده‌اند فناناپذیر. وقتى کلمه‌ى اسطوره را به کار مى‌بریم یعنى چیزى که درباره‌اش حرف مى‌زنیم واقعیت ندارد، قصه‌اى است براى سرگرمى.

بریده سوم
مى‌دانستم گناهان پدرم، مادر را از ما نگرفته بود، تقصیر گناهان من بود. روى خاک خاکسترى ایستاده بودم و به وعظ آقاى گالبرایت فکر مى‌کردم و فورا به این نتیجه رسیدم که باید به محض محیا شدن شرایط، منجى پدرم شوم و او را از وضع هولناکى که گناهکارى من باعثش بود نجات بدهم.

بریده چهارم
دیدگاه مردم منطقه‌ى ما این است که اگر بداقبالى به سراغ کسى بیاید، هیچ راهى براى فرار از آن وجود ندارد. مثلا اگر یک دسته ماهى‌گیر از زدن به دل دریا صرف نظر کنند، همان روز تیر سقف خانه‌ى یکى شان کنده مى‌شود و مى‌خورد به سرش. به هیچ وجه نمى‌شود فهمید که بداقبالى به چه شکل بر شانه‌ى آدم مى‌نشیند و بنابراین هرتلاشى براى مقابله بت تقدیرِ در نظر گرفته شده‌ى آدم ها بیهوده است.

بریده پنجم
“این یکى از چیزهاییه که خدا براى امتحان ما مى‌فرسته.”
گفتم: “فکر کنم خدا کارهاى مهم ترى از امتحان کردن ما داره.”
گفت: “پس چرا همچین اتفاقاتى مى‌افتن؟”
گفتم: “کدوم اتفاقات؟”
“اتفاقات بد.”
گفتم: “کشیش مى‌گه براى تنبیه ما به خاطر ذات خراب‌مون.”
پرسید: “نظر تو چیه؟”
چند لحظه مکث کردم و گفتم: “به نظر من هیچ دلیلى پشت این اتفاقات نیست.”

بریده ششم
متاسفانه مشکل تو برداشتِ غلطه، اگر تو محصول زمین همسایه‌ت رو برداشت نمى‌کنى به این خاطر نیست که قانون جلوت رو مى‌گیره. تو محصول اون رو نمى‌دزدى چون این کار اشتباهه. قوانین رو «نمى‌بینى» به این دلیل که قانونى وجود نداره، دست کم نه به اون شکلى که تو فکر مى‌کنى. مثل این مى‌مونه که بخواى هوایى رو که تنفس مى‌کنیم ببینى. البته که قانون وجود داره، ولى نمى‌تونى اون رو ببینى. قوانین وجود دارن چون همگى قبول داریم وجود دارن و بدون اون‌ها هرج و مرج میشه. وظیفه‌ى کدخداى دهکده اینه که این قوانین رو به صلاح دید خودش تفسیر و اجرا کنه.

بریده اول
فکر می کنند خدا همیشه طرف آن هاست، حتی اگر طرف آن ها در تضاد با بقیه ی هم نوعان شان باشد. آن ها نمی توانند در مورد دو واقعه بسیار مهم که به صورت زیستی برایشان اتفاق می افتد – تولید مثل و مرگ- به توافق برسند. تظاهر می کنند می دانند پول برایشان خوشبختی نمی خرد، با این حال هر بار پول را ترجیح می دهند. در هر فرصت ممکن چیز های معمولی را می ستایند و عاشق این اند که شاهد بدشانسی دیگران باشند. آن ها بیشتر از صد هزار نسل روی این سیاره زندگی کرده اند و با این حال هنوز نمی دانند واقعا کی هستند و واقعا چطور باید زندگی کنند. در حقیقت، آنها حالا کمتر از گذشته می دانند.

بریده دوم
لازم نیست استاد دانشگاه بشوی، مجبور نیستی هیچ چیزی بشوی. به خودت فشار نیاور. با احتیاط جلو برو و تا وقتی حس نکردی چیزی مناسب است احتیاط را کنار نگذار. شاید هیچ چیز مناسب نباشد. شاید تو جاده ای نه مقصد. عیبی ندارد، جاده باش. اما مراقب باش این جاده برای از پنجره به بیرون نگاه کردن چیزی داشته باشد.

بریده سوم
دلیل وجود داشتن عشق این بود که به تو کمک کند جان به در ببری. برای این بود که معنا را فراموش کنی. دست از جست و جو برداری و شروع کنی به زندگی کردن. معنی اش این بود که دست کسی را بگیری که برایش اهمیت قائل و در زمان حال زندگی کنی. گذشته و آینده توهم بود.
عشق همه چیز انسان هاست اما آنرا درک نمی کنند. اگر درک می کردند، ناپدید می شد. تنها چیزی که میدانم این است که چیز ترسناکی است. انسان ها از آن می ترسند و به همین دلیل مسابقه ی تلویزیونی اجرا می کنند تا ذهن شان را از آن منحرف کرده و به چیز دیگری فکر کنند. عشق ترسناک است چون با قدرت شدیدی شما را به درون خود میکشد، سیاهچاله کلان جرمی که از بیرون هیچ اهمیتی ندارد، اما از درون هر چیز منطقی را که می دانید، زیر سوال می برد. باعث میشود کارهای احمقانه کنید، چیزهایی که برخلاف هر منطقی است. انتخاب اضطراب به جای آرامش، فناپذیری به جای جاودانگی و زمین به جای وطن.

بریده چهارم
فکر می کنند خدا همیشه طرف آن هاست، حتی اگر طرف آن ها در تضاد با بقیه ی هم نوعان شان باشد. آن ها نمی توانند در مورد دو واقعه بسیار مهم که به صورت زیستی برایشان اتفاق می افتد – تولید مثل و مرگ- به توافق برسند. تظاهر می کنند می دانند پول برایشان خوشبختی نمی خرد، با این حال هر بار پول را ترجیح می دهند. در هر فرصت ممکن چیز های معمولی را می ستایند و عاشق این اند که شاهد بدشانسی دیگران باشند. آن ها بیشتر از صد هزار نسل روی این سیاره زندگی کرده اند و با این حال هنوز نمی دانند واقعا کی هستند و واقعا چطور باید زندگی کنند. در حقیقت، آنها حالا کمتر از گذشته می دانند.

بریده پنجم
در هر زندگی یک لحظه است. یک بحران. بحرانی که می گوید: آنچه من به آن اعتقاد دارم اشتباه است. این برای هر کس اتفاق می افتد، تنها تفاوت این است که این آگاهی چطور آدم ها را تغییر می دهد. در بیشتر موارد، نتیجه اش به سادگی دفن آن آگاهی و تظاهر به این است که آنجا نیست. انسان ها این طوری پیر می شوند. این چیزی ست که در نهایت چهره شان را چروکیده و پشت شان را خمیده می کند و دهان و جاه طلبی شان را تحلیل می برد. سنگینی انکار. اضطراب ناشی از آن. این در انسان ها منحصر به فرد نیست. بزرگ ترین اقدام شجاعانه یا دیوانگی که هر کس قادر است انجام بدهد، تغییر است.

بریده ششم
بعضی ادم ها نه فقط خشونت را دوست دارند، بلکه آن را تمنا می کنند، نه فقط برای اینکه درد را می خواهند، بلکه چون همان موقع هم درد دارند و می خواهند با نوع کلازم نیست استاد دانشگاه بشوی، مجبور نیستی هیچ چیزی بشوی. به خودت فشار نیاور. با احتیاط جلو برو و تا وقتی حس نکردی چیزی مناسب است احتیاط را کنار نگذار. شاید هیچ چیز مناسب نباشد. شاید تو جاده ای نه مقصد. عیبی ندارد، جاده باش. اما مراقب باش این جاده برای از پنجره به بیرون نگاه کردن چیزی داشته باشد.