نوشته‌ها

پرنده من رمانی است کوتاه. با بخش بندی‌های دو-سه صفحه‌ای از روایت‌های زنی خانه‌دار. در هر بخش موضوعی خاص مطرح می‌شود. اوایل ماجرا فکر می‌کردم تا انتها تنها اندیشه‌ها و تصورات و روایات در زندگی یک زن خانه‌دار را که بعد از سال‌ها اجاره نشینی، مالک خانه شده، خواهم خواند.

اما از اواسط کار که نویسنده (یعنی همان زن خانه دار) شروع به بررسی خاطرات و گذشته‌اش می‌کند کاملا سکه بر می‌گردد. بیان گذشته به صورت جدی و برای یافتن «پرنده» از جایی شروع می‌شود که شوهرِ زن تصمیم می‌گیرد خانه را بفروشد تا به کانادا مهاجرت کنند. امیر، یا همان شوهر، معتقد است در ایران به هیچ آرزو و خواسته‌ای دست نخواهد یافت و کانادا برایش کشوری است که تمام خواسته‌ها در آن ظهور پیدا خواهند کرد.

در جایی از گذشته از امیر نقل می‌شود که معتقد است: «عشق آدم‌ها را نجات می‌دهد، ولی این جا هیچ کس نمی‌تواند کسی را نجات دهد. آدم‌های گرفتار و فلک زده با هم رابطه بر قرار می‌کنند و اسمش را می‌گذارند عشق. ولی این بیشتر هرزگی است، تا عشق.»

از داستان:

در این داستان فرزندان این خانواده، شاهین و شادی، دو خواهر و مادر زن نیز حاضر و اثر گذارند. اما بیشترین اثر بر زندگی زن از طرف شوهرش و پدر مرحومش است. او با پدرش رابطه‌ی خوبی نداشته. پدری بداخلاق و مردی زنباره که بچه ها برایش مانند نقش روی قلیان هستند.

پدر در آخر عمر دچار زوال عقل می‌شود و در نهایتِ بیچارگی می‌میرد. همین بیچارگی آخر عمر پدر او را بسیار متاثر کرده است. احساس می‌کند مادرش در این دوران به پدرش خیانت کرده. شاید دلیل وفاداری زیاد و تحمل تمام سختی‌ها در زندگی با امیر، به خاطر همین است که نمی‌خواهد مانند مادر باشد.

در تمام خاطرات زن یک نقش سربار را در خانه دارد. بچه‌ها نیز در وقت سختی سربار زن می‌شوند. امیر به دنبال پیشرف و ترقی و رسیدن به رویاهایش است اما خانواده‌اش مانعش می‌شوند. در آخرین تلاش برای از بین بردن مانع امیر تصمیم به فروش خانه می‌گیرد و زن با تمام وجود با او مخالفت می‌کند. اما امیر توجهی ندارد. حالا زن تصمیم می‌گیرد برای پیدا کردن «پرنده»اش و برای شناخت جایگاهش در زندگی، خاطراتش را مرور کند.

او به گذشته نگاه می‌کند تا بتواند جایگاه امروزی‌اش در خانه و خانواده را بشناسد و تصمیم درستی برای مقابله با امیر و حفظ پیروزی و افتخاری که تازه نصیبش شده، بگیرد. جایی امیر به او می‌گوید که چسب است. این صریح‌ترین توضیحی است که در وصف تصور زن از وضعیت خودش داده می‌شود. خرس قطبی صفت دیگری است که امیر به او داده. هدفش هم از این صفت اشاره به رخوت و بی‌حرکت بودن زن است.

آیا دلم کبوتری است؟

هر کس پرنده‌ای دارد که هر جا این پرنده باشد، آدم را به سمت خودش می‌کشد. مثل پرنده‌ی فریدون مشیری که در شعر کوچه بر لب بام معشوقش می‌نشیند. پرنده‌ی امیر هم در کانادا نشسته. اما پرنده‌ی زن کجاست؟ در قسمتی از نمایش مرگ یزدگرد بهرام بیضایی، پادشاه تلاش می‌کند تا زن آسیابان را اغوا کند. پادشاه به این فکر می‌کند که دخترک و آسیابان را بکشد و با زن آسیابان فرار کند.

زن آسیابان، هم میترسد هم این آمادگی را دارد تا اغوا شود. برای توصیف این حال میگوید «آیا در دلم کبوتری است؟». کبوتری که در آسیاب منزل کرده اما به نظر میاید از آسیاب بیزار است. حالا ممکن است برق زیورهای پادشاه او را به سمت خود بکشد. این بیزاری است که کبوتر را بلند می‌کند تا بر جای جدیدی بنشیند. اتفاقی که در پرنده من میافتد رشد همین بیزاری است. بیزاری تمام وجود زن را فرا می‌گیرد و او را به سخت‌ترین مقابله وا می‌دارد.

وقتی امیر خانه را به مشتری نشان می‌دهد، زن خانه را ترک می‌کند. پرنده از آن خانه پر می‌کشد. «کسی که پرنده‌اش از جایی پر بکشد، مشکل می‌تواند همانجا بماند.» جالب‌ترین بخش داستان برای من همین پرنده‌ای است که وقتی در جایی نشسته تمام سختی‌ها را آدم تحمل می‌کند، ولی وقتی ببیند جایگاه کم ارزشی دارد، وقتی که آدمی از بیزاری سرشار می‌شود، پر می‌کشد و می‌رود. می رود تا کاری بکند. تا طرحی نو بسازد. این آغاز یک انقلاب درونی است که در تمام وجوه آدمی فعلیت پیدا می‌کند.

 

نویسنده: سینا نریمان

تسلیم و تربیت

‌از دوران نوجوانی همیشه یکی از درگیری‌های اصلی والدینم با من بر سر آداب سلام و احوال‌پرسی بوده. آرام سلام می‌کردم، شل دست می‌دادم، احوالپرسی تقریبا بلد نبودم و برای تشکر کردن از ساده‌ترین عبارت‌ها استفاده می‌کردم. در زندگی این ویژگی‌ها باعث سرافکندگی است. اما وقتی ژاک و تسلیم را می‌خواندم حس خفیف افتخاری به من دست داد. شاید من فقط خجالتی باشم. اما به هر حال با خجالتی بودن هم، اندکی در برابر این سنت‌های کوچک که بدون دلیل موجهی از طرف خانواده تحمیل می‌شد مقاومت کرده‌ام. هربار که درمورد آداب سخن گفتن در خانواده بحث می‌شد؛ می‌پرسیدم برای چی باید اینطور باشد؟ تنها جواب این بود که چون مودبانه است. خوب چرا مودبانه است؟ قصد ندارم آدابی که در زندگی رعایت می‌کنیم را زیر سوال ببرم. تنها می‌خواهم به پوچ و بی‌معنی و بی‌علت بودن این‌ها اشاره کنم.

در مقدمه‌ی نمایشنامه‌ی دیگری از اوژن یونسکو از او نقل شده بود که زبان برای ما به عادت تبدیل شده است. یعنی ما در موقعیت‌هایی تکراری کلماتی تکراری را بر اساس استانداردهای مشخص انتخاب می‌کنیم، بدون توجه به معنی آن‌ها. به عبارتی زبان به جای اینکه ابزار اندیشیدن باشد، تبدیل به وسیله‌ای کوچک برای برقراری ارتباط (آن هم ارتباطی پوچ و بی‌معنا) شده است. بازی‌های زبانی یونسکو در اکثر نمایشنامه‌هایش به این موضوع اشاره دارد. مخصوصا جایی که هم آوا و هماهنگ بودن کلمات مهمتر از ساختن معنی می‌شود. در نمایشنامه‌های او عبارت‌ها و جملات زیادی هستند که معنی دقیقی نمی‌دهند، اما حاوی کلماتی هم‌آوا و هماهنگ‌اند. همچنین او از ترجیع در نمایشنامه بسیار استفاده می‌کند. اوژن یونسکو ابتذال زبان را به خوبی در آثارش به نمایش می‌گذارد. هرگاه به ابتذال زبان در آثار یونسکو فکر می‌کنم، اولین نمونه‌ای که به ذهنم می‌رسد احوال‌پرسی است. احوال‌پرسی برای ما تبدیل به عادتی شده که در روز بارها و بارها بدون هیچ معنی‌ای تکرار می‌شود. در قسمتی از سریال سربداران، قاضی شارع تلاش می‌کند تا برای پیش برد منافعش از درویشی فتوا بگیرد. درویش از سخن گفتن با او امتناع می‌کند. قاضی به درویش دو بار سلام می‌کند و درویش پاسخ نمی‌دهد. قاضی می‌گوید: «سلام سنت است و جواب آن واجب.» این دقیقا مفهوم عملی و صریح ابتذالی است که از آن صحبت می‌کنم. درویش با این ابتذال مقابله می‌کند. پاسخ می‌دهد: «سلام یعنی از من به تو گزندی نمی‌رسد، آیا سلام تو چنین بود؟». درویش با اشاره به معنی «سلام»، با قاضی شارع و به ابتذال کشیده شدن زبان مقابله می‌کند.

در نمایشنامه ژاک و تسلیم، علاوه بر اشاره به پوچ بودن زبان، هیچ بودگیِ تربیت و الگوهای خانواده و سنت نیز به نمایش در می‌آید. در ابتدای نمایش همه‌ی خانواده‌ی ژاک، تلاش می‌کنند او را متقاعد کنند که سیب زمینی سرخ کرده دوست داشته باشد. همه‌ی خانواده انواع فشارها را بر او وارد می‌کنند تا ذائقه ی ژاک با ذائقه‌ی خانواده هماهنگ شود. ژاک مقاومت می‌کند. طرد می‌شود. همه او را تنها م‌یگذارند. پدرش به او می‌گوید که باعث ننگ خاندانشان است. اما در نهایت خواهرش با حیله‌ای موفق می شود به او سیب زمینی بخوراند. این یعنی تسلیم و شاید به گونه‌ای معنی تربیت را بدهد.

پس از آن ژاک را در موقعیت ازدواجی از قبل چیده قرار می‌دهند. ازدواجی که بیشتر شباهت به یک معامله دارد. ژاک باز تلاش دارد از این سنت سرپیچی کند. او می‌خواهد در برابر خانواده ایستادگی کند. برای همین می‌گوید «روبرت به اندازه کافی زشت نیست، من زنی می‌خواهم که سه دماغ داشته باشد.» اما خانواده ژاک برای این هم برنامه‌ریزی کرده است. آن‌ها روبرت ۲ را می‌آورند که سه دماغ و ۹ انگشت دارد. دیگر زشت‌تر از او ممکن نیست. ژاک دوباره مجبور به تسلیم شدن می‌شود. ما پس از این شاهد یک نمایش از روحیات حیوانی هستیم. آن‌ها همدیگر را مانند حیوانات، به طرز منزجر کننده‌ای، بو می‌کنند. ژاک و روبرت در مورد اسب‌ها و اصطبل حرف می‌زنند و شیهه می‌کشند. (گفت و گو درمورد اسب ها بسیار جذاب است اگر نمایشنامه را مطالعه کنید قطعا از خواندن این بخش لذت زیادی خواهید برد و به شور خواهید آمد.) در نهایت ژاک و روبرت که تنها شده‌اند تصمیم می‌گیرند به جای تمام کلمات، از کلمه‌ی «گربه» استفاده کنند. آن‌ها با تکرار کلمه گربه با هم حرف می‌زنند. در آغوش هم می‌روند و نمایش ژاک و تسلیم به پایان می‌رسد.

آینده از آن تخم مرغ‌هاست

پس از ژاک و تسلیم، آینده از آن تخم مرغ‌هاست آغاز می‌شود. این نمایش دقیقا از جایی شروع می‌شود که ژاک و روبرت در آغوش هم هستند. خانواده ژاک و روبرت تلاش می‌کنند که آن‌ها را از جدا کنند. در اینجا وقت آن می‌شود که ژاک آداب جدیدی را آموزش ببیند: آداب سوگواری کردن. ژاکِ پدربزرگ می‌میرد. ژاکِ مادر بزرگ روسری سیاه بر سرش می‌اندازد. اما ژاک نمی‌تواند از نشانه‌ها، مرگ پدر بزرگ را بفهمد. حتی زمانی که به

او می‌گویند «پدر بزرگ دیگر آواز نمی‌خواند»، «پدر بزرگ مرده است»، باز هم متوجه این نیست که باید سوگواری کند. اما اینبار بسیار سریع یاد می‌گیرد. او عزاداری می‌کند. با تمام وجود عزاداری می‌کند. همه به ژاک تسلیت می‌گویند. دیگر ژاک مقاومتی نمی‌کند. تنها یاد می‌گیرد و می‌پذیرد. او دیگر کاملا مطیع و تسلیم سنت‌هاست. حتی شورش را هم در می‌آورد. عزاداریش را متوقف نمی‌کند تا اینکه خانواده از او کلافه می‌شوند و در نهایت با سیلی مادر دست از سوگواری بر می‌دارد. ژاک بودگی سنتی است که تمام و کمال از خانواده به ژاک منتقل می‌شود. این شیوه‌ی تربیت است که خانواده در پیش گرفته. به نوعی می‌توان گفت جامعه نیز در این زمینه همدست خانواده است. در آخرین بخش، یونسکو علیه قوی‌ترین سنت دنیای امروز ما طغیان می‌کند. جایی که پدر به او می‌گوید حالا وقت تولید است. زمان آن رسیده که ژاک آینده را تولید کند. کشیش‌ها، کارمندها، انقلابیون، ضد انقلابیون، سیاست مدارها، مخالفا، بدبینا، گوشت‌های سوسیس، انسان‌گراها، ملی‌گراها و املت‌ها؛ همه از تخم مرغ‌هایی قرار است به عمل آیند که روبرت تولید میک‌ند.

بخش تولید بسیار زیبا و گویاست. روبرت در اتاقی می‌رود و «قد قد قداک» می‌کند؛ ژاک بر روی صحنه ابتدا مانند زائو درد می‌کشد و پس از تولید تخم‌مرغ‌ها وظیفه‌ی نشستن بر آن‌ها و ایفای نقش ماشین جوجه کشی را برعهده می‌گیرد. در اینجا ژاک صدای «توف توف» در می‌آورد، روبرت همچنان به «قد قد قداک» ادامه می‌دهد و بقیه‌ی اعضای خانواده تخم‌مرغ‌ها را دور ژاک می‌چینند تا روی آن‌ها بخوابد. پدر به او می‌گوید: «روشون بخواب،بخواب به خاطر شکوه و عظمت ملت، برای جاودانگی». پدر با شعار «زنده باد تولید، زنده باد نژاد سفید» از اینکه سنت اجدادش ادامه می‌یابد اعلام شادی می‌کند. در انتها همه فریاد می‌کشند «تولید تولید» و صدای «قدقد» و «توف توف» همچنان ادامه دارد. چیدن تخم‌مرغ‌ها در کنار ژاک همراه با ضرب آهنگ قدقد و توف توف صحنه‌ی نمایش را به کارخانه‌ای شبیه می‌کند. تمام خانواده تبدیل می‌شوند به ماشین‌هایی برای تولید. برای تولید «آینده».

 

نویسنده: سینا نریمان

بخشی از متن کتاب:

ژوزف مرلن هیچگاه خواب درستی نداشت. در طول شب‌های پایان‌ناپذیر بی‌خوابی‌اش، هرگز به جنگ نمی‌اندیشید.
درآن چهار سال، جنگ را حادثه‌ی نفرت‌انگیزی می‌دید که به ناخشنودی‌های ناشی از محدودیت مواد غذایی افزوده بود. همکارانش دروزارتخانه، بخصوص کسانی که نزدیکانشان در جبهه بودند، از اینکه می‌دیدند تنها نگرانی اين مرد بدعنق نرخ ایاب و ذهاب و کمبود مرغ است آزرده می‌شدند و با بیزاری به او می‌گفتند: «آخر، آقای عزیز،ناسلامتی جنگ است.» و مرلن، ناراحت و کلافه، پاسخ می‌داد: «جنگ؟ کدام جنگ؟ چرا توقع دارید به این جنگ بیش از جنگ قبلی یا جنگ بعدی اهمیت بدهیم؟» به او به چشم آدمی منفی‌باف و کم و بیش خائن نگاه می‌کردند. اگر سرباز بود، بی‌هیچ معطلی او را به جوخه‌ی اعدام می‌سپردند. اما در پشت جبهه، خلق و خویش خطر کمتری داشت. بااین همه، بی‌اعتنایی‌اش به رویدادها، اهانت‌های بیشتری برایش به بار آورد. میدان شازیژ-مالمون نخستین محل بازدید او از یک گورستان نظامی بود. اولیای امور، با خواندن گزارش او موقعیت را بسیار نگران کننده دیدند و چون هیچکس نمیخواست مسئولیتی به گردن بگیرد. گزارش به سرعت به مقامات بالاتر ارجاع شد تا سرانجام به دفتر رئیس اداره‌ی کل مرکزی رسید؛ مقام عالی‌رتبه‌ای که، مانند همتایان خود دروزارتخانه‌های دیگر، متخصص مسکوت گذاشتن پرونده‌ها بود. مرلن در این مدت، هر شب در رختخواب، جملاتی را که باید در حضور مقامات ادا می‌کرد، به دقت آماده می‌ساخت. اين جملات همگی به حاصل تحقیقات او برمی‌گشت که ساده، صریح و دارای عواقبی سنگین بود: هزاران سرباز فرانسوی را در تابوت‌هایی فوقالعاده کوچک دفن می‌کردند. طول قد آنها هرچه بود -از یک متر و شصت سانتی‌متر تا بیش از یک متر و هشتاد-همگی را در تابوت‌هایی به درازای یک متر و سی سانتی‌متر قرار می‌دادند. برای اینکه آنها را در تابوت بگنجانند، باید پس گردنشان را خرد می‌کردند. پاهایشان را ارّه می‌کردند و قوزک پایشان را می‌شکستند. روی هم رفته با اجساد این سربازان چنان رفتار می‌شد که گویی اجناسی هستند که باید قطعه قطعه شوند. او توضیح می‌داد که چون کارکنان «نه اطلاعی ازکالبدشناسی دارند و نه مصالح لازم در اختیارشان هست، مجبورند استخوان‌ها را با لبه‌ی بیل یا با لگدی که با پاشنه‌ی پا بر سنگی صاف می‌زنند بشکنند، گاهی هم با کلنگ‌. حتی بااين شیوه نیز کم نیست مواردی که نتوانسته‌اند بقایای اجساد مردان قدبلند را در این تابوت‌های زیاده کوچک جای دهند. بنابراین تا جایی که ممکن بوده آن ها را در تابوت‌ها چپانده اند و مازاد را در تابوتی که به جای سطل زباله به کار می‌رود انداخته‌اند. وقتی این تابوت پر شده است، درش را بسته و رویش نوشته‌اند “شناخته نشد؟”. گزارش مثل بمب صدا کرد. اگر مطلب درز پیدا می‌کرد، رسوایی به پا می‌شد. از آن پس باید خبرهای مربوط به این موضوع، بی‌هیچ توقفی درلایه‌های میانی، یکراست به دفتر رئیس اداره‌ی کل مرکزی فرستاده می شد. برای آرام کردن مرلن، از طریق سلسله مراتب به وی اطمینان دادند که گزارشش را با دقت تمام خوانده‌اند و تمام و کمال تایید کرده‌اند و بی‌هیچ تردیدی آن را در کوتاه ترین مدت، به نحو مقتضی، پیگیری خواهند کرد. مرلن، که نزدیک به چهل سال تجربه داشت، بی‌درنگ پی برد که گزارشش مدفون شده است. آنچه مدیران را به زحمت می‌انداخت باید از سر راه برداشته می‌شد. مرلن می‌دانست که از به زحمت انداختن آنها نه تنها هیچ سودی نصیبش نخواهد شد. بلکه باز با دادن یک شغل تشریفاتی به او، جابجایش خواهند کرد. او مردی وظیفه‌شناس بود و به وظيفه‌ی خود عمل کرده بود. احساس می‌کرد سزاوار هیچ سرزنشی نیست. به خانه‌اش برگشت و خوابید. برای نخستین بار در زندگی، شب را به تمامی در خواب گذراند.

خواب غم‌انگیزی دید: شماری سرباز، در مرحله‌ی پیشرفته‌ای از پوسیدگی، در گورهایشان نشسته بودند و گریه می‌کردند. کمک می‌خواستند، اما هیچ صدایی از گلویشان بیرون نمی‌آمد. تنها سنگالی‌هایی غول‌پیکر، یخ‌زده از سرما، که مثل کرم برهنه بودند، به آنها یاری می‌رساندند و با بیل رویشان خاک می‌پاشیدند. همچنان که روی غریقی از آب گرفته بالاپوشی می‌اندازند تا او را بپوشانند. مرلن، دستخوش احساسی عمیق، از خواب بیدار شد. آنچه برایش تازگی داشت اين بود که این احساس منحصراً به خودش مربوط نمی‌شد. جنگ، که مدت ها از پایانش می‌گذشت، سرانجام به زندگی او هجوم آورده بود. آنچه پس از آن گذشت، حاصل آمیزه‌ی شگفت‌انگیزی بود از جوّ ماتم‌زای گورستان‌ها که او را به عرصه‌ی ناکامی‌های زندگی‌اش ‌بازمی‌گرداند.
خصلت آزار دهنده‌ی سدی که مسئولان سرراهش قرار داده بودند و سختگیری و انعطاف ناپذیری همیشگی خودش؛ کارمند درستکاری چون او نمیتوانست به بستن چشم‌هایش اکتفا کند. این مردگان جوان، که هیچ وجه مشترکی با آنها نداشت، قربانی بی‌عدالتی شده بودند و جز او کسی را برای جبران آن نداشتند. این موضوع ظرف چند روز مشغله‌ی ذهنی او شد. سربازان جوان شهید عذابش می‌دادند، هم چون احساسی عاشقانه، حسادت یا سرطان!

گزیده ۱

در خانه اجازه نداشتیم که درباره شغل پدر صحبت کنیم. او می‌گفت: این به کسی مربوط نیست. پدر پکوس در برج مراقبت هواپیما کار می‌کرد. آقای لوگری سازنده اتاق اتومبیل بود. بچه‌های دیگر، پدرهایشان کارگر، کارمند یا پیشخدمت رستوران – مثل پدر و همکلاسی‌ موحنایی‌ام – بودند. رومن برای دیدن پدرش، به کارخانه چوب‌بری کنار دریاچه می‌رفت. پدر شاوانه کارمند پستخانه بود. اما پدر من چه‌کاره بود؟ نمی‌دانستم. هرگز او را کیف‌به‌دست یا با لباس کار ندیده بودم. هرگز او را نه در آن‌سوی پیشخان مغازه‌ای دیده بودم و نه پشت میز کار. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم، او خواب بود. عصرها گاهی با پیژامه می‌دیدمش. مادر می‌گفت: خسته است. برای اینکه بیدارش نکنیم، روی پنجه پا راه می‌رفتیم. من و مادرم در آپارتمان مثل رقاصه‌ها حرکت می‌کردیم. راه نمی‌رفتیم و پچ‌پچ می‌کردیم. بایستی برای هر قدمی که برمی‌داشتیم، عذری بیاوریم. در سال آخر دبستان، این راز به‌ناچار می‌بایست فاش شود. خانم معلم ازمان خواسته بود که برگه‌ای را پر کنیم شامل نام، نام خانوادگی، سن و شغل پدر. پدر گفت: خیلی ساده است. بنویس چترباز. نوشتم چترباز. خانم معلم پاسخ مرا به صدای بلند خواند. بچه‌ها خندیدند!

گزیده ٢

با پدر تنها ماندم. نگاهش می کردم. عینکش را بررسی می کرد. دسته هایش را تا می کرد. و دوباره باز می کرد. عینکش را بالا می برد و نزدیک چشم هایش نگه می داشت و به شیشه های چربش نگاه می کرد. سپس آن را در جیب کوچک لباس خانه اش می گذاشت. مراقب دست ها و انگشت هایش بود. در فکر بود. آه و ناله می کرد.
_ عینکم را دیدی؟
مادر از پشت در جواب می داد:
_ توی جیب بالاییت است.
لرزلرزان دنبالش می گشت. دستش را روی جیبش می گذاشت. آه میکشید.
عینک را روی زانوهایش میگذاشت و دسته هایش را باز و بسته می کرد. آهسته گفتم:
_ پاپا؟
به کارش ادامه می داد.
_ پاپا؟
نگاهش را بالا برد. دهانش را باز کرد.
_ حالت خوب است، پاپا؟
لب و لوچه اش را آویزان کرد. آب دهنش روی لب هایش، چانه اش و تمام تنش سرازیر شد. شانه هایش را بالا انداخت. انگار دردی را از خود دور میکرد. سپس نگاهش را به رویم دوخت. نگاهی مهربان، آرام، غیرعادی. به دقت نگاهم کرد. مثل آن روزهایی که هر دو در خیابان های دوران کودکی أم، جاسوسی میکردیم. هرکدام پشت یک دیوار. همدست، حامل اسرار، تاکی واکی روی گوش. لب هایش را بسته بود و نگاهم میکرد. سکوتش همچون پرده ای سیاه رویمان افتاده بود. پدر و پسر. کسِ دیگری نبود. فرمانده و سربازش در لحظه ی شکست. مادرم جای دیگری بود. بوهای خفه و سنگین، سرمای بیرون و نزدیکی عید نوئل. پیوندمان باهم از راهِ چشم بود. زندگی مان، جان و دلمان، به تازگی نود ساله شده بود. من شصت و یکساله بودم. پسر پیرش. هردو یکسان، پلک های افتاده و دهان تلخ داشتیم. پدرم در درونم چرت می زد.

گزیده ٣

همیشه از خودم میپرسیدم چه چیز ناجورى در زندگى‌مان وجود دارد؟ هیچکس به خانه‌مان نمى‌آمد، هیچ وقت. پدر قدغن کرده بود. هرگاه کسى زنگ در را مى‌زد، دستش را بلند می‌کرد تا ما را به سکوت وا دارد. منتظر مى‌ماند تا آن که پشت در بود، منصرف شود و به صداى پایش در راه پله‌ها گوش مى‌داد. پس از آن کنار پنجره مى‌رفت، پشت پرده پنهان مى‌شد و پیروزمندانه او را که داشت از کوچه‌مان دور مى‌شد، نگاه مى‌کرد. هیچ یک از دوستانم اجازه نداشتند که از درِ خانه‌مان تو بیایند. و هیچ یک از همکاران مادر. همیشه تنها ما سه تا در آپارتمان بودیم. حتى پدربزرگ و مادربزرگم هیچ وقت به آنجا نیامدند.

گزیده ۴

در اتاق پذیرایی بودم. پدر از پنجره به بیرون نگاه می کرد، زنش پشت سرش ایستاده بود. از من خواست که به اتاقم بروم و در را ببندم. به دفترچه طرح هایم پناه بردم که هرگاه می ترسیدم آن را باز می کردم. روی تختم نشستم و نیمی از صفحه را با دقت رنگ آمیزی کردم. ساحلی زرد و نارنجی، با سایه های سفید درخشان. و همچنین آبی دریا، جنبش های موج های کف آلود. سپس کودکی را، خیلی بالا، در آسمانی بارانی کشیدم، با شلوار سبز، پیراهن سفید، موهای آشفته. لبخندی بر لب هایش نشاندم و چشم هایش را بستم. در باد، در میان ابرها، شناور بود. با توپی در هر دست. سپس نخی به قوزک پایش بستم و او را مبدل به بادبادک کردم. همیشه در رؤیای داشتنِ یک بادبادک بودم. با کیسه ای پلاستیکی و شاخه هایی از درخت گیلاس بادبادکی برای خودم درست کرده بودم اما هیچ گاه به پرواز درنیامد. برای اینکه نه بادی بود، نه ماسه ای، نه دریایی، نه بازویی به دور شانه ام تا دستم را به سوی آسمان هدایت کند.
نقاشی ام به پایان رسید. امضا کردم: پیکاسو.

گزیده ۵

در خانه اجازه نداشتیم که درباره شغل پدر صحبت کنیم. او می‌گفت: این به کسی مربوط نیست. پدر پکوس در برج مراقبت هواپیما کار می‌کرد. آقای لوگری سازنده اتاق اتومبیل بود. بچه‌های دیگر، پدرهایشان کارگر، کارمند یا پیشخدمت رستوران – مثل پدر و همکلاسی‌ موحنایی‌ام – بودند. رومن برای دیدن پدرش، به کارخانه چوب‌بری کنار دریاچه می‌رفت. پدر شاوانه کارمند پستخانه بود. اما پدر من چه‌کاره بود؟ نمی‌دانستم. هرگز او را کیف‌به‌دست یا با لباس کار ندیده بودم. هرگز او را نه در آن‌سوی پیشخان مغازه‌ای دیده بودم و نه پشت میز کار. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم، او خواب بود. عصرها گاهی با پیژامه می‌دیدمش. مادر می‌گفت: خسته است. برای اینکه بیدارش نکنیم، روی پنجه پا راه می‌رفتیم. من و مادرم در آپارتمان مثل رقاصه‌ها حرکت می‌کردیم. راه نمی‌رفتیم و پچ‌پچ می‌کردیم. بایستی برای هر قدمی که برمی‌داشتیم، عذری بیاوریم. در سال آخر دبستان، این راز به‌ناچار می‌بایست فاش شود. خانم معلم ازمان خواسته بود که برگه‌ای را پر کنیم شامل نام، نام خانوادگی، سن و شغل پدر. پدر گفت: خیلی ساده است. بنویس چترباز. نوشتم چترباز. خانم معلم پاسخ مرا به صدای بلند خواند. بچه‌ها خندیدند!