نوشته‌ها

بریده اول

هنگامی که پِرل تال در آستانه ی مرگ بود، نکته ی بامزه ای به ذهنش خطور کرد. همین فکر هم بود که باعث شد گوشه ی لبش تکانی بخورد و نفسش به خِس خِس بیفتد. احساس کرد پسرش، که کنار تختش نشسته و مراقبش بود، خم شد تا صدایش را بهتر بشنود. پرل به پسرش گفت: “بگیر… باید… بگیری…”
با این حرف در واقع میخواست بگوید باید مادری یدکی بگیری. یعنی همان طور که خودش بعد از این که فرزند اولش مریض شده بود، فرزند یدکی آورده بود. فرزند اولش، کودی، پسر بزرگش، نه این اِزرا که الان کنار تختش نشسته بود. کودیِ دردسرساز. بچه ی مشکل آفرینی که پرل در سنِ بالا به دنیا آورده بود. زن و شوهر تصمیم گرفته بودند دیگر بچه دار نشوند.
بعد بچه حناق گرفته بود. این ماجرا مربوط به سال ۱۹۳۱ بود که حناق هنوز نوعی بیماری خطرناک محسوب می شد.
بیماری بچه، پرل را وحشت زده کرده بود. روی گهواره ی بچه پارچه ی فلانل کشیده بود. روی گاز باکتری و ماهیتابه و قابلمه آب گرم می کرد و بعد آن ها را روی تخت بچه می گذاشت. گاهی هم پارچه را کنار می زد تا کمی از بخار بیرون برود. نفس های بچه خشک و کوتاه بود. انگار چیزی را از توی یک گونی قلوه سنگ بیرون می کشیدند. پوستش از فرط عرق می درخشید و موهایش به شقیقه هایش چسبیده بود. دم دم های صبح بود که بچه خوابید. پرل هم که روی صندلی نشسته بود، کم کم سرش سنگین شد و خوابش برد. انگشتانش همچنان دور میله ی نرده ی فلزی و عاجی رنگ تختِ بچه گره خورده بود. بِک بخاطر کارش خانه نبود و وقتی آمد که دیگر آب ها از آسیاب افتاده بود و کودی داشت تاتی تاتی کنان در خانه راه می رفت. از مریضی اش هم فقط آبریزش بینی باقی مانده بود و سرفه ای ملایم و نه چندان خطرناک که بِک اصلاً متوجه آن نشده بود.

بریده دوم

یکی از شنبه شب های سال ۱۹۴۴ بود که بِک گفت قصد دارد از پرل جدا شود. گفت قرار است او را به نورفولک منتقل کنند و این که فکرهایش را کرده و متوجه شده بهتر است تنها برود. بِک احساس کرد ناگهان ته دلش خالی شد. انگار یک نفر محکم با مشت توی شکمش زده بود. اما در عین حال ته دلش احساس می کرد انگار جدایی موضوعی بود که از مدت ها پیش خودش هم به آن علاقه مند بوده است. انگار این موضوع بخشی از یک قصه بود. پرل در کمال آرامش پرسید: “چرا؟” بک جواب دنداد. “بک، پرسیدم چرا؟” بک تنها به مشت هایش نگاه کرد. شده بود عین پسر مدرسه ای شلوغ که بیرون کلاس منتظر تنبیه بود. پرل لحنش را آرام تر کرد. برایش مهم بود علت این تصمیم را بداند. یعنی بک قصد نداشت حتی علت کارش را توضیح دهد؟ شاید هم بک قبلاً علتش را گفته بود. پرل که می لرزید، زانوانش خم شد و روی صندلی روبرویی بک نشست. به شقیقه چپ بک که داشت می پرید، چشم دوخته بود. شاید این هم یک احساس گذرا بود. حتماً فردا صبح که بیدار می شدند، بک نظرش را عوض می کرد. پرل گفت: حالا امشب موقع خواب بهش فکر میکنیم.
اما بک گفت: ولی من همین امشب میرم.

بریده سوم

دیگر زمان آن شده که پرل موضوع را به بچه ها بگوید. راستش حالا که فکرش را می کرد خودش هم تعجب می کرد که چطور توانسته بود آن همه مدت آن راز را در دلش نگه دارد. یعنی همیشه می شد بچه ها را به آن آسانی فریب داد؟ گفتن ماجرا یک حسن هم داشت: حتما بچه ها با شنیدن این خبر بیش تر به پرل توجه می کردند. دلش نمی خواست قبول کند اما مدتی بود که پسرها از کنترلش خارج شده بودند. به جای کمک کردن به او _مثلا این که آشغال ها را بیرون ببرند یا مثل مرد به او کمک کنند و سایه شان بالای سر پرل باشد_ انگار کم کم داشتند متمرد می شدند. بله، حتی اِزرا. بچه ها حتی همان کارهای خانه را که قبلا انجام می دادند، ديگر زیر بارشان نمی رفتند چه برسد به وظایف جدید. راستش کودی که اصلا هیچ وقت خانه نبود. اِزرای رویاباف و فراموشکار هم هیچ وقت دوست نداشت وسط یک کار به کمک پرل بیاید. پرل فکر می کرد موقعی که آن ها را از کم و کِیف ماجرا باخبر کند حتما بچه ها از این که آن قدر او را اذیت کرده اند، ناراحت می شوند. حتما می پرسیدند چرا پرل آن همه وقت موضوع را از آن ها مخفی کرده و این که چه فکری کرده است که چیزی به آن ها نگفته است.
جواب پرل هم فقط می توانست این باشد که نمی توانسته به آن ها بگوید!

بریده چهارم

گاهی اِزرا می توانست آدم را شگفت زده کند. همین اِزرا. می گذاشت یک نفر هرچقدر که دلش می خواست به او بتازد، اما بعد در لحظه ای که اصلا فکرش را نمی کردی، ناگهان نشان می داد که چقدر آدم سرسختی است. پرل آهی کشید و پتویش را صاف کرد. انگار کمی آب روی پتو ریخته بود.
یاد دوران بچگی ازرا، آن موقع که هنوز دبستان می رفت، افتاد. یک بار ازرا گفته بود: ” مامان، اگه معلوم شه قراره درخت ها میوه پول بدن، فقط و فقط هم یه بار برای ابد، بعد تو میذاشتی من اون روز مدرسه نرم و بمونم خونه پول بچینم؟”
پرل گفته بود: نه.
چرا نه؟
چون دَرسِت مهم تره.
ولی شرط میبندم مادرای بچه های دیگه می ذاشتن.
مادرای بچه های دیگه برنامه ریزی نکردن بچه هاشون به جاهای بالا بالا برسن.
اما فقط یه روز؟
بعد از مدرسه پول بچین. یا قبلش. صبح یه کم زودتر بیدار شو. زنگ ساعتت رو برای یه ساعت زودتر کوک کن.
ازرا گفت: یه ساعت! یه ساعت کوچولو! اون هم برای موضوعی به این مهمی که فقط یه بار تو تموم دنیا اتفاق می افته!
پرل گفت: ازرا لازمه این قدر ادامه بدی؟ درسته این رفتار رو با من بکنی؟ چرا این قدر یک دنده ای؟
اما حالا، زیرِ این پتوی نم دار، تازه به این فکر افتاده بود که چرا آن روز پاسخ مثبت نداده و نگفته بود که ازرا می تواند آن یک روز را در خانه بماند. اگر قرار بود یک روزی روی درخت پول سبز شود، خب می گذاشتی هرچقدر دلش می خواهد بچیند! باید قبول می کرد. مگر چه فرقی می کرد؟

بریده پنجم

هنگامی که کودی دبیرستانش تمام شد، تازه اِزرا سال دوم دبیرستان بود و جنی که دیگر دختر جوان بلندقدی شده بود، کلاس هشتم بود. احتمالاً بک دیگر آن ها را نمی شناخت. و احتمالاً آن ها هم بک را فراموش کرده بودند. هیچ وقت هیچ چیز راجع به او نمی پرسیدند. به نظر شما این بدین معنی نبود که چقدر اهمیت وجود پدر در خانه ی آن ها کم بود؟ مرد نامرئی. حضوری غایب. این فکر نوعی احساس شادی دردناک برای پرل به همراه داشت. ظاهراً پرل توانسته بود آن مرحله را پشت سر بگذارد. چنان از آن مرحله به خوبی عبور کرده بود که آب توی دل بچه هایش تکان نخورده بود. آن موضوع بزرگ ترین پیروزی زندگی اش بوده است. (چقدر حیف که کسی نبود تا پرل این موضوع را به رخش بکشد و بابتش فخر بفروشد.) بعد هم بدون این که خودش متوجه باشد، کم کم دیگر به کلیسای بپتیست ها هم نرفت. دیگر در حرف هایش هم اشاره ای به بک نمی کرد. البته هنوز هم وقتی برای اقوامش در رالی کارت تبریک کریسمس می فرستاد، می نوشت که اوضاع کاروبار بک سکه است و سلام او را به همه می رساند.

بریده ششم

پرل چقدر از وجودش را روی بچه هایش سرمایه گذاری کرده بود و چه کسی باورش می شد دوران بودن بچه ها با او تا به آن حد کوتاه باشد؟
وقتی به مراحل سنی مختلف فرزندانش فکر می کرد، این که اول به او چسبیده بودند و بعد هرکدام جدا شده و به سمتی رفته بودند، یاد چراغ سرسرا می افتاد که شب ها برای این که بچه ها نترسند آن را روشن می گذاشت. بعدها در هر خانه ای که زندگی می کردند، چراغ دستشویی انتهای راهرو را روشن می گذاشت تا اگر یکی از آن ها شب دیروقت برگشت، خانه روشن باشد. بدین ترتیب میزان رشد بچه ها را نوری که شب ها به داخل اتاق خوابش می تابید مشخص می کرد طوری که انگار بچه ها شعاعی از نور اطراف خود داشتند که هرچه از او دورتر می شدند این نور نیز ضعیف تر می شد.
گاهی فکر می کرد باید برای این دوران برنامه ریزی بهتری می کرد. باید چند دوست می گرفت یا عضو باشگاهی می شد. اما پرل از آن نوع زن ها نبود. حتی این کارها نیز به او آرامش نمی داد.

بریده هفتم

کودی یک اشکال داشت. در واقع همه ی بچه های پرل اشکالی داشتند. همه ی آن ها خیلی آدم های کسل کننده ای بودند. البته جذاب و دوست داشتنی هم بودند. اما هرسه آن ها به نحوی انگار در برابر مادرشان خیلی راحت نبودند و پرل هم هرچه فکر می کرد علت این موضوع را متوجه نمیشد. و احساس می کرد هریک از آن ها نقصی در زندگی اش دارد که انگار آن نقص علامت مشخصه ی زندگی آن هاست. کودی همواره بی خود و بی جهت عصبانی می شد، جنی خیلی سر به هوا بود و اِزرا هم هیچ وقت واقعاً شایسته ی توانایی هایش زندگی نمی کرد. (ازرا در خیابان سن پاول یک رستوران داشت و این اصلاً آن چیزی نبود که پرل برای آینده ی فرزندش برنامه ریزی کرده بود.) یعنی بچه ها او را به خاطر موضوعی مقصر می دانستند؟ در مهمانی های خانوادگی (در حالیکه عروس و دامادش و نوه هایش کمی جدا از آن ها می نشستند، چون هیچ وقت نمی توانستند اعضای واقعی یک خانواده محسوب شوند) پرل که همیشه نزدیک به جمع می نشست، می شنید که انگار فرزندانش بیش تر مایلند خاطرات مربوط به فقر و بی کسی گذشته را بازگو کنند. مثل اسباب بازی هایی که پرل وسعش نرسیده بود برایشان بخرد یا مهمانی هایی که آن ها را دعوت نکرده بودند.
مخصوصاً کودی خیلی از تندمزاجی پرل یاد می کرد و برای این کار طوری با چهره های بچه گانه و مسخره و در عین حال غمگین و آزاردهنده، ادای پرل را در می آورد که حتی خود پرل هم نمی فهمید آن اداها چه ربطی به او داشت. فکر می کرد واقعاً نباید در خانه قانونی برای محدود کردن این رفتارها وجود داشته باشد؟ بالاخره کِی بنا بود کودی او را ببخشد؟ کودی میانسال بود و دیگر حق نداشت او را مقصر بداند.

بریده اول

سر دختر روی تلی از برگ نارنجی قهوه‌ای آرام گرفته بود. چشم‌های بادامی اش به چتر درختان چنار، بلوط و راش بالای سرش خیره مانده بود، اما انگشت های نامطمئن آفتاب را که از میان شاخه‌ها سیخونک می زد و روی زمین رنگ طلایی می‌پاشید، نمی‌دید. سوسک‌های سیاه براق به سرعت روی مردمک چشم‌ها حرکت می‌کردند و آن‌ها پلک نمی‌زدند. آنها دیگر جز تاریکی مطلق هیچ چیز نمی‌دیدند.
کمی آن سوتر، دستی رنگ پریده – گویی در جست وجوی کمک، یا حصول اطمینان از اینکه تنها نیست – از زیر لفاف برگ‌های خشک بیرون زده‌بود. هیچ یک از این‌ها قرار نبود توسط کسی پیدا شود. باقی کالبدش، خارج از دسترس، هر تکه گوشه‌ای پرت افتاده از جنگل، مخفی شده بود.
در همان نزدیکی، ترکه‌ای شکست. با صدایی به بلندی سوختن ترکه‌ای در آتش در سکوت کامل؛ و فوجی آشفته از پرندگان یکباره از زیر بوته‌ها فوران کرد. کسی داشت نزدیک می‌شد.
کنار دختر نادیده زانو زد. به آرامی موهایش را نوازش کرد و به گونه هایش دست کشید، در حالی که انگشت هایش از تصور آنچه قرار بود پیش بیاید، میلرزید. بعد سر دختر را برداشت، چند برگی را که به لبه‌های شکافته‌ى گردنش چسبیده‌بود، پس زد و سر را با دقت داخل کوله‌اش گذاشت – که در آنجا میان تکه‌های شکسته‌ی گچ تحریر آرام بگیرد.
بعد از لحظه‌ای تأمل، دستش وارد کوله شد و چشم‌هایش را بست. بعد زیپ کوله را کشید، بلند شد، و سر را با خودش برد.
چند ساعت بعد، تیم تحقیقات جنایی و افسران پلیس سر رسیدند. کالبد ناقص دختر را شماره‌گذاری کردند، ازش عکس گرفتند، مورد بررسی قرار دادند و در نهایت بردند به سردخانه، تا در آنجا برای هفته‌ها – انگار در انتظار کامل شدن – روی تختی بماند.
البته جسد هیچ وقت کامل نشد. تحقیقات گسترده و کلی سؤال و درخواست تنظیم شد، اما با وجود تلاش‌های تمام کاراگاهان و اهالی شهر، سرش هیچ وقت پیدا نشد، و کالبد دختر توی جنگل، هرگز کامل نشد.

بریده دوم
این واقعی نیست(علی رغم اینکه وجود خاک را میان انگشت‌های پایم حس می کنم و طعم گچ مانند قرص را توی دهانم). تنها کاری که باید بکنم، بیدار شدن است. بیدار شو! بیدار شو! متأسفانه دست یافتن به بیداری – درست مثل نسیانی که پیش تر در جست و جویش بودم – به همان اندازه دشوار است.
جلوتر می‌روم و کف دستم را می گذارم روی در اتاق نشیمن. پس چه خیال کردید؟ معلوم است که این کار را می‌کنم. این یک رویاست رویاهایی مثل این مسیری اجتناب ناپذیر را طی می‌کند؛ یک کوره راه پیچ درپیچ در دل جنگلی تاریک، که صاف می‌رسد به کلبه ی نان زنجبیلی دراعماق روان‌مان.
در را با هلی باز می کنم. اینجا هم هوا سرد است. البته نه سرمای عادی. نه خنکای خانه در نیمه شب. این نوع سرما، خودش را می پیچد دور استخوان‌هایت و مثل یک توده یخ می نشیند توی روده‌هایت. سرمای ناشی از وحشت. و آن بو هم شدیدتر می شود، قدرت می گیرد. به زحمت نفس می‌کشم. دلم میخواهد از اتاق بزنم بیرون. می‌خواهم فرار کنم، جیغ بزنم، اما در عوض لامپ را روشن میکنم.
نشسته روی صندلی دسته دارم. موهای بلوند سفیدش مثل رشته‌های چسبناک تار عنکبوت چسبیده روی سرش، و در زیر آن بخش‌هایی از استخوان جمجمه و مغزش پیداست. صورتش به شکل اسکلتی است، که با لایه های ناقصِ پوستِ پوسیده پوشیده شده.
مثل همیشه، پیراهن گشاد، جین راسته، و پوتین های مشکی سنگین پوشیده. لباس‌هایش کهنه و مندرسند. گل روی پوتین‌ها خشک شده. کلاه داغانش روی دسته‌ی صندلی آرام گرفته.
باید زودتر از اینا می فهمیدم. دوره و زمونه‌ی لولوخورخوره‌ی بچه گیم سراومده. حالا دیگه من یه آدم بزرگم. وقتشه با مرد گچی رودررو بشم.

بریده سوم
به طریقی عجیب درست همان‌طور که وقتی اتفاق ناگواری میفتد دلت می‌خواد آن‌قدر بخندی که نفست بند بیاید دوچرخه سواری آن روز به مقصد جنگل با نشاط ترین و مفرح‌ترین دوچرخه‌سواری‌مان بود.
در طول زمستان زیاد به جنگل نمی‌رفتیم. غیر از هوپو که هرازگاه تا جنگل رکاب می‌زد تا هیزم جمع کند. آن روز آفتاب می‌تابید.باد منجمد به صورت‌هایمان سیلی می‌زد و موهای‌مان را می‌کشید. پوستم تازه بود و گزگز می‌کرد. پاهایم انگار قدرتش را داشتند که سریع‌تر از همیشه رکاب بزنند. هیچ‌چیز جلودارمان نبود.دلم می‌خواست آن رکاب زدن، همان‌طور ادامه داشته‌باشد. اما البته امکانش نبود. خیلی از زودتر از همیشه توده‌ی تیره‌ی درخت‌ها در نظر پدیدار شد. میکی آهنی کمی نفس‌بریده پرسید «حالا چی کار کنیم؟» از دوچرخه‌ها پیاده‌شدیم. نگاهی به اطراف انداختم. و بعد پیدایش کردم. روی حصار چوبی نزدیک پلکان سنگ‌چین رسم شده‌بود. یک دست گچی که با نوک انگشت به سمت جلو اشاره داشت. گو تپله حین رد کردن دوچرخه‌اش ا روی سنگ‌چیم گفت:«پس پیش به طرف جلو» نگاهی توی چشم‌هایش داشت که دقیقا وصف حال خودم بود. نوعی هوشیاری در حد بالا. نوعی هیجان عصبی.
مطمئن نیستم هیچ کدام‌شان دقیقا می‌دانست دنبال چی باید بگردد یا نه. و شاید هم می‌دانستند. اما نمی‌خواستند با صدای بلند ادایش کنند.
تمام بچه‌ها دل‌شان می‌خواهد جسد پیدا کنند. تنها چیزی که یک پسر ۱۲ ساله بیشتر از این دلش می‌خواهد پیدا کند، سفینه‌ی آدم فضایی‌ها، گنج مدفون یا مجله‌ی پورن است. آن روز دلمان می‌خواست یک چیز ناجور پیدا کنیم. و پیدایش کردیم. فقط مطمئن نیستم آیا کسی فکرش را می‌کرد آن‌قدر ناجور باشد؟

بریده چهارم
«احتمالا برات سؤال پیش نیومده که چرا برگشتم؟»
«هوم م. به خاطر دستپخت افسانه ای من؟»
«اد، با امسال که بگذره، میشه سی سال!«
«آره، می دونم.»
«قضيه حتی واسه رسانه هام مهمه»
«راستش شخصاً توجهی به رسانه ها ندارم.»
«احتمالاً کارعاقلانه همینه. بیشتر اخبار درباره‌ی مزخرفاتِ ناراحت کننده‌س. واسه همینه که فکر می کنم مهمه یه نفر اصل داستانو تعریف کنه. کسی که واقعا اونجا حضور داشته.»
«یعنی یکی مثل تو؟» با سر جواب مثبت می دهد: «و به کمک تو نیاز دارم.»
«دقیقا در چه مورد؟»
«واسه نوشتن یه کتاب. شایدم برنامه‌ی تلویزیونی. من کلی ارتباط و پارتی دارم و تا همین جاشم کلی تحقیقات انجام دادم.»
بهش زل میزنم و بعد با تکان سر می گویم: «نه»
«اقلا گوش کن بین چی میگم»
«علاقه ای ندارم. دلیلی نمی بینم دوباره موضوعو پیش بکشم.»
«اما من می‌بینم.» بطری آبجو را می اندازد توی سطل. «ببین، سال هاست دارم زور می زنم به اون اتفاق فکر نکنم. تمام مدت از رودررو شدن باهاش طفره رفتم. ذهنمو روش بستم، ولی الان به این نتیجه رسیدم که وقتش رسیده با ترس و عذاب وجدانمون رو در رو بشیم و براش کاری بکنیم.»
شخصا به این نتیجه رسیده‌ام بهترین کار این است که ترس‌هایت را بگیری و بگذاری توی یک جعبه‌ی قرص و محکم و هلش بدهی توی عمیق‌ترین و تاریک‌ترین کنج ذهنت. اما هر کس روش و عقیده‌ی خودش را دارد.

بریده پنجم
لب‌هایش روی هم فشرده شد: «از هیچی به اندازه‌ی قلدربازی بدم نمیاد. اما یه چیزی رو راجع به بچه قلدرا میدونی؟»
سرم را به دو طرف تکان دادم. در آن لحظه هیچ چیز درباره‌ی هیچ چیز نمی‌دانستم. احساس ضعیف بودن و حقارت می کردم. شکم و سرم درد می کرد و غرق شرم شده بودم. دلم می خواست دهانم را با وایتکس بشویم و آنقدر خودم را لیف بکشم تا پوستم زخم شود.
آقای هالوران گفت: «بچه قلدرا بزدلن. و بزدلا همیشه نتیجه‌ی کاراشونو می‌بینن. بهش می‌گن “كارما”. معنیشو میدونی؟»
دوباره با تکان سر جواب منفی دادم، کم وبیش خداخدا می کردم آقای هالوران برود.
«معنی‌ش اینه که هر چه کنی کشت، همان بدروی. هر کار بدی که ازت سر بزنه، همون اونقدر میاد دنبالت که بالأخره بزنه به کمرت. اون پسره هم آخره یه روز نتیجه ی کاراشو می‌بینه. از این بابت مطمئن باش.»
دست گذاشت روی شانه ام و کمی فشار داد. توانستم زورکی لبخند بزنم.

بریده ششم
پدرم یک بار بهم گفت:«هیچ وقت براساس حدس و گمان عمل نکن. حدس و گمان آدمو سر کار میذاره»
وقتی هلاج و واج نگاهش کردم ادامه داد:«این صندلی رو می‌بینی؟به نظرت فردا صبح که بیای، این صندلی همینجا سر جاشه؟»
«آره»
«همین یعنی حدس و گمان»
«فکر کنم… همین‌طوره»
بابا صندلی را برداشت و گذاشتش روی میز. «تنها راهی که مطمئن بشی این صندلی همین‌جا می‌مونه، اینه که با چسب بچسبونیش به زمین.»
«خب این تقلب نیست؟»
لحنش جدی‌تر شد.«مردم همیشه در حال تقلبن ادی. و همین‌طور دروغ گفتن. واسه همینه که باید همه‌چیزو تو ذهنت ببری زیر سوال. همیشه باید ورای واضحاتو نگاه کنی»
سر جنباندم«چشم»
در آشپزخانه باز شد و مامان آم داخل. یک نگاه به صندلی، یک نگاه به من و بابا، و سرش را به طرفین تکان داد و گفت:«مطمئن نیستم دلم بخواد قضیه رو بدونم.»

بریده هفتم
گو تپله گفت: «هی مانستر.»
«سلام، حدس بزنید چی شده!»
«چی شده؟ بالاخره آدم شدی؟»
«ها ها! نه، به هدیه پیدا کردم که هنوز بازش نکردی.»
«نه بابا! همشونو وا کردم که»
جعبه را برایش نگه داشتم بالا. گو تپله گرفتنش. «ایول!»
نیکی پرسید: «از طرف کیه؟»
گو تپله تکان تکانش داد، روی کاغذ کادو را نگاه کرد. اثری از کارت اسم نبود.
«مگه مهمه از طرف کیه؟» شروع کرد به پاره کردن کاغذ کادو، و همان موقع صورتش کش آمد. «این دیگه چیه؟»
همگی زل زدیم به هدیه. یک سطل بزرگ، پر از گچ‌های رنگی مدرسه.
«گچ ؟» میکی آهنی زیرجلکی خندید. «کی واست هدیه گچ خریده؟»
«چه می‌دونم! دیدی که اسم نداره، جناب نابغه.»
در سطل را برداشت و از تویش چند تا گچ در آورد.« حالا با اینا باید چه غلطی بکنم؟»
هوپو آمد بگوید: «اونقدرام بد نیســ..»
«بد نیست؟! یه مشت آشغال بوگندوئه رفیق!»
به نظرم برخوردش زیادی شدید بود. به هر حال یک نفر به خودش زحمت داده، برایش هدیه خریده، و کادو پیچش کرده بود. اما گو تپله تحت تأثير آفتاب و قند موجود توی شیرینی ها کمی هایپراکتیو شده بود. در واقع همه مان همانطور شده بودیم.
گچ ها را با نفرت انداخت زمین. «فراموشش کنین. بیاین بریم جنگ آبپاش.»
همگی شروع کردیم به بلند شدن. اجازه دادم بقیه جلوتر بروند، بعد به تندی چمباتمه زدم، یک تکه گچ برداشتم و چپاندم توی جیبم.

بریده اول
مطمئنم پدرم و لاکلان مکنزى مدت‌ها قبل از تولد من با هم دشمنى داشته‌اند. از منشا خصومت‌شان بى‌اطلاعم چون پدرم هیچ وقت درباره‌اش حرف نزده است. این را هم نمى‌دانم که کدام شان آغازگر این دشمنى بوده، یا این که آیا این کدورت در زمان حیات خودشان شکل گرفته یا ریشه در کینه‌اى دیرینه داشته. در این نواحى اصلا عجیب نیست که دشمنى‌ها باقى بمانند در حالى که علت‌شان مدت‌ها پیش از یاد همه رفته.

بریده دوم
آقاى گیلیس انسان بسیار درس خوانده‌اى بود، تحصیلاتش را در گلاسگو تمام کرده بود. به جز خواندن و نوشتن و ریاضیات به ما علوم و تاریخ هم درس مى‌داد و گاهى بعدازظهرها براى‌مان قصه‌هایى مى‌گفت از خدایان و هیولاهاى اساطیر یونان. هرکدام از خدایان اسم داشتند و متاهل بودند و بچه‌هایى داشتند که آن ها هم خدا بودند. یک روز از آقاى گیلیس پرسیدم چه طور ممکن است بیشتر از یک خدا وجود داشته باشد و او در جوابم گفت خدایان یونانى شبیه خداى ما نبوده‌اند. آنها فقط موجوداتى بوده‌اند فناناپذیر. وقتى کلمه‌ى اسطوره را به کار مى‌بریم یعنى چیزى که درباره‌اش حرف مى‌زنیم واقعیت ندارد، قصه‌اى است براى سرگرمى.

بریده سوم
مى‌دانستم گناهان پدرم، مادر را از ما نگرفته بود، تقصیر گناهان من بود. روى خاک خاکسترى ایستاده بودم و به وعظ آقاى گالبرایت فکر مى‌کردم و فورا به این نتیجه رسیدم که باید به محض محیا شدن شرایط، منجى پدرم شوم و او را از وضع هولناکى که گناهکارى من باعثش بود نجات بدهم.

بریده چهارم
دیدگاه مردم منطقه‌ى ما این است که اگر بداقبالى به سراغ کسى بیاید، هیچ راهى براى فرار از آن وجود ندارد. مثلا اگر یک دسته ماهى‌گیر از زدن به دل دریا صرف نظر کنند، همان روز تیر سقف خانه‌ى یکى شان کنده مى‌شود و مى‌خورد به سرش. به هیچ وجه نمى‌شود فهمید که بداقبالى به چه شکل بر شانه‌ى آدم مى‌نشیند و بنابراین هرتلاشى براى مقابله بت تقدیرِ در نظر گرفته شده‌ى آدم ها بیهوده است.

بریده پنجم
“این یکى از چیزهاییه که خدا براى امتحان ما مى‌فرسته.”
گفتم: “فکر کنم خدا کارهاى مهم ترى از امتحان کردن ما داره.”
گفت: “پس چرا همچین اتفاقاتى مى‌افتن؟”
گفتم: “کدوم اتفاقات؟”
“اتفاقات بد.”
گفتم: “کشیش مى‌گه براى تنبیه ما به خاطر ذات خراب‌مون.”
پرسید: “نظر تو چیه؟”
چند لحظه مکث کردم و گفتم: “به نظر من هیچ دلیلى پشت این اتفاقات نیست.”

بریده ششم
متاسفانه مشکل تو برداشتِ غلطه، اگر تو محصول زمین همسایه‌ت رو برداشت نمى‌کنى به این خاطر نیست که قانون جلوت رو مى‌گیره. تو محصول اون رو نمى‌دزدى چون این کار اشتباهه. قوانین رو «نمى‌بینى» به این دلیل که قانونى وجود نداره، دست کم نه به اون شکلى که تو فکر مى‌کنى. مثل این مى‌مونه که بخواى هوایى رو که تنفس مى‌کنیم ببینى. البته که قانون وجود داره، ولى نمى‌تونى اون رو ببینى. قوانین وجود دارن چون همگى قبول داریم وجود دارن و بدون اون‌ها هرج و مرج میشه. وظیفه‌ى کدخداى دهکده اینه که این قوانین رو به صلاح دید خودش تفسیر و اجرا کنه.

بریده های کتاب “فروخته شده”:

بریده اول
مادرم، که به زبان نپالی او را” اِما “صدا میزنم می گوید: اگر فقط یک فصل دیگر هم باران ببارد، سقف خانه ما فرو می ریزد. مادرم روی نردبان چوبی ایستاده، پشت بام کاهگلی را وارسی می کند. من روی زمین ایستاده ام و لباس های شسته شده را یکی یکی به او می دهم که روی طناب پهن کند و در تب داغ بعدازظهر خشک شوند.
هیچ ابری در آسمان دیده نمی شود. هیچ اثری هم از باران نیست، هفته هاست که خبری از باران نیست. البته فایده ای ندارد که این را به اِما بگویم. او دارد به کوهها نگاه می کند، به شالیزارهای آن پایین که قدم به قدم با غروب آفتاب چهره در تاریکی پنهان می کنند. به دهکده ی آن پایین و به سقف های شیروانی همسایه ها که با بدجنسی به او چشمک می زنند.
داشتن سقف شیروانی یعنی این که پدر خانواده، با پول اجاره خانه، در قهوه خانه قمار نمی کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که خانواده پسری دارد که در شهر و در کوره آجرپزی کار می کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که وقتی باران ببارد، آتش روشن می ماند و بچه ها مریض نمی شوند و سالم می مانند.
به مادرم می گویم: بگذار به شهر بروم. من هم می توانم مثل دوستم گیتاtare یک خانواده پولدار کار کنم و دستمزدم را برایت بفرستم. اما گونه‌ام را نوازش می کند، با دستانی که پوستش به خاطر کار زیاد، مثل زبانِ بزِ تازه به دنیا آمده، زبر و خشن شده، جواب می دهد: »الکشمی« کوچولوی من! تو باید به مدرسه بروی. بگذار ناپدری ات هر چه دلش می خواهد بگوید. این اواخر دلم می خواهد به مادرم بگویم که ناپدری ام به من همان جوری نگاه می کند که به خیارهایی که جلوی کلبه مان کاشته ام؛ خاکستر سیگارش را آرام می تکاند و نگاه چپ چپی به من می کند و می گوید: باید این خیارها را به قیمت خوبی بفروشی. همه فکرش فقط سیگار، آبجو و خریدن یک جلیقه نو برای خودش است. ولی من به فکر یک سقف شیروانی هستم. قبل از اینکه”گیتا” برود، روی زمین خاکی بین کلبه هایمان مربع هایی می کشیدیم و لی لی بازی می کردیم. موهای هم را صد بار شانه می زدیم و برای بچه های خیالیمان اسم انتخاب میکردیم.
هروقت همسر کدخدا از کنارمان می گذشت، یاد روزی می افتادیم که سَرِ چشمه دهکده، با تکبر از کنار ما رد شد و باد شکم ول داد و دماغ هایمان را محکم گرفتیم.
بریدگی های روی نیمکت مدرسه را می ساییدیم، قبل از جواب دادن به درس، برای خوش شانسی. در بعدازظهرهای طولانی، در شالیزارها، خم میشدیم و به هم گِل پرت می کردیم. یک بار یکی از تکه های گل که” گیتا “پرت کرده بود، به پشت سر خواهر بزرگتر و از خودراضی او خورد، از خنده اشک هایمان سرازیر شد در پاییز وقتی که گله بزها از علفزارهای هیمالیا پایین می آمدند، لابه لای علفها و بامبوها مخفی می شدیم تا”کریشنا” را دزدکی نگاه کنیم. کریشنا همان پسرکی بود که چشمان خمار گربه ای شکل داشت و من قول ازدواج به او داده بودم.

بریده دوم:
بازوی راست ناپدری ام، یک عضو خشکیده و بی تحرک است. چون وقتی که بچه بوده، شکسته و برای دکتر و دوا و درمان هم، پولی در کار نبوده است. بیشتر مردهای هم سن او، گاهی ماه هایی از سال خانه را ترک می کنند تا در کارخانه های شهر و یا در دوردست ها، کار پیدا کنند. ولی او همیشه می گوید که هیچ کس به یک مرد یک دست کار نمی دهد. برای همین است که هر روز از تپه بالا می رود تا در قهوه خانه ورق بازی کند، درباره سیاست حرف برند و با پیرمردان چای بنوشد.
اِما میگوید: ما خوشبختیم که حداقل یک مرد در خانه داریم. او میگوید که من باید به ناپدری ام افتخار کنم و از او تعریف کنم. به او احترام بگذارم و از او متشکر باشم که سرپرستی ما را بعد از مرگ پدرم به عهده گرفته است.
بنابراین من نقش یک دختر وظیفه شناس را ایفا میکنم. صبحها برایش چای می آورم و شبها پاهایش را میمالم. وقتی جوک هایی را در قهوه خانه درباره ی پسر داشتن و دختر شوهردادن شنیده، در خانه تعریف میکند و میخندد، من طوری وانمود میکنم که انگار آنها را نمیشنوم.
آنها میگویند که یک پسر همیشه یک پسر می ماند. ولی دختر مثل بُز میماند. تا وقتی شیر و کره میدهد، خوب است ولی وقتی که زمان کباب کردنش میرسد، ارزش گریه کردن ندارد.

 

بریده های کتاب “بریده”:

بریده اول
من روی صندلی کوچک اتاقک تلفن می نشینم و دستم را دراز می کنم تا در را ببندم. ولی هیچ دری وجود ندارد. گاهی اوقات فراموش می کنم که اینجا هیچ اتاقی در ندارد. گوشی را برمی دارم، هنوز دستگیره اش از گرمای دست نفر قبلی گرم است، و به دایره های هم مرکز روی دهانه گوشی خیره می شوم. صدای مادرم از آن طرف خط می آید که امیدوارانه و بی رمق می گوید: «کالی؟ تویی؟» نفسم را حبس می کنم. سروصدای آشپزخانه، صدای شیر آب ظرفشویی و صدای بسته شدن در کابینت را از آن طرف خط می شنوم. مامان در حالی که تن صدایش پایین است انگار که با خودش حرف می زند می گوید: «اوه عزیزم، آخه من از کجا بفهمم که تو پشت خطی؟» پشتم را صاف می کنم؛ این دقیقا همان چیزی بود که دختر جدید هم گفته بود. روی صندلی کوچک جابه جا می شوم، بعد سرفه ای می کنم. «کالی امیدوارم که خودت باشی، چون باید یه چیزی بهت بگم.»
لحظه ای مکث می کند، و بعد آهی می کشد. «خب. اونها میگن که تو در برابر درمان مقاومت می کنی.» گوشی را به دست دیگرم می دهم و کف دستم را روی شلوارم می کشم. «ضدیت یا یه همچین چیزی، بهش می گن. رفتار با ضدیت.» رفتار با ضدیت. به نظر تعمدی می آید، با قصد و منظوره «گوش میدی؟» سرم را تکان میدهم، و یادم نیست که مامان سر تکان دادنم را نمی بیند.
اونها میگن که تو باید برگردی خونه.» به نظرم قاب در شروع به لرزیدن می کند. باریک می شود و دوباره بزرگ می شود. مامانم دارد چیزی راجع به مؤسسه ذهن های بیمار می گوید که می خواهند تخت من را به یک نفر دیگر بدهند. یک نفر که علاقه به همکاری داشته باشد. یک نفر که بخواهد حالش خوب بشود. زمین در نظرم بلند می شود و بالا می رود، بعد در هوا حرکت می کند و شناور می شود. »
حالا دارد چیزی راجع به مدرسه می گوید: مدرسه هم تا وقتی که درمانت کامل نشده باشه، راهت نمیده.» گوشی را از گوشم دور می کنم. صدای مامان را از دورتر می شنوم… «کلی پول روی دستمون گذاشته… بابات سکته میکنه… نمی فهمم چرا…» تا این که بالاخره تلفن قطع می شود و تنها چیزی که می شنوم صدای خیلی ضعیف تلق تلق سیم هاست.

بریده دوم
چراغ ها خاموش هستند و وقتی به اتاقم میرسم سیدنی در تختش خوابیده، مستقیم به تختم می روم و با اینکه به خاطر مسیری که راه آمده ام، خيس عرق هستم ملحفه را تا بالای چانه ام می کشم. بلوز و شلوارم زیر پتو و ملحفه کپه شده اند. بلوزم را به زور می کشم بیرون، ولی شلوارم را ول می کنم. به صدای نفس کشیدن سیدنی گوش می کنم. فایده ای ندارد. سر جایم می غلتم؛ بلوزم زیر سینه ام میپیچد. می چرخم و صافش می کنم. من به یک طرف می چرخم، اتاق به طرف دیگر می چرخد. تختم را تصور می کنم، تختی که مؤسسه ذهن های بیمار می خواهد به کس دیگری بدهد، انگار در دریچه غول پیکری فرومی روم. بعد صدای قدم های روبی را می شنوم که به سمت اتاق ما می آید. چرخش متوقف می شود، وسایل اتاق سر جایشان قرار می گیرند. بعد روبی دور می شود.“
قبل از اینکه زمین دوباره شروع به حرکت کند، ملحفه ها را پس میزنم و کنار تخت دولا می شوم. تشک را با یک دست بلند می کنم، با دست دیگرم زیر تشک را می گردم. تشک بر خلاف انتظارم خیلی سنگین است. بازویم میلرزد و زیر وزن تشک خم می شود. بعد آن چیزی را که جست و جو می کردم، پیدا می کنم. بشقاب دسر، نزدیکهای پای تخت هست. دستم را دراز می کنم، برش میدارم، و تشک را رها می کنم سر جایش. سیدنی با چشم های نیمه باز سر جایش رو تخت می نشیند. «چی شده؟» سر جایم خشکم می زند. دوباره سرش را روی بالش می گذارد، آهی می کشد و صدای منظم تنفسش بلند می شود. من به تختم برمی گردم، حالا آرام روی شکمم میخوابم، ملحفه را روی سرم می کشم. در پناه تاریکی ملحفه، بشقاب دسر را از وسط نصف می کنم، صافش می کنم، و آنقدر آن را خم می کنم و باز می کنم، خم می کنم و باز می کنم، انگار که از روی دستور آشپزی دارم کار مهمی انجام می دهم، تا اینکه از محل تاخوردگی ترک می خورد.
حالا دیگر به راحتی به دو نصفه تقسیم می شود، هر کدام با لبه هایی تیز و دندانه دار. انگشت اشاره ام را آرام روی لبه یکی از دو نصفه می کشم تا تیزی آن را  امتحان کنم. تیز و درست حسابی است. حالا طرف داخلی مچ دستم را نزدیکش می آورم. جمجمه ام تیر می کشد. چشم هایم را میبندم و منتظر می مانم. ولی هیچ اتفاقی نمی افتد. هیچ رهایی در کار نیست. فقط یک احساس کشیده شدن عجیب. چشمانم را باز می کنم. پوست مچم به لبه بشقاب کشیده می شود. آن را به طرف دیگر می برم و دردی کرخ کننده و گزگزکننده در مچ دستم شروع می شود. نفسم را در سینه حبس می کنم و تیزی را به گوشت دستم فرو می کنم. با دقت فرو می رود. فشار گرمایی ناگهانی در بدنم پخش می شود. درد آنقدر شدید و آنقدر ناگهانی است که نفسم می گیرد. هیچ غافلگیری، و هیچ رهایی در کار نیست. فقط درد، دردی برنده و گزگزکننده.“
ظرف دسر را به کناری می اندازم و مچ دستم را با دست دیگرم می گیرم، در حالی که این کار را می کنم، کم و بیش آگاهم که تا به حال چنین کاری نکرده بودم. هیچ وقت سعی نکرده بودم خون را بند بیاورم. هیچ وقت دخالتی نکرده بودم. هیچ وقت مثل این بار درد نداشت. هیچ وقت آسان هم نبوده است. دستم را لحظه ای بر می دارم، و مچ دستم را به بلوزم می کشم؛ خون بند می آید ولی دوباره بیرون می زند. دوباره دستم را روی مچم فشار می دهم و سعی می کنم درد گزگز کننده و عرق پشت لب و پیشانی ام را نادیده بگیرم، بعد پایین را نگاه می کنم و می بینم که خون از بین انگشتهایم می چکد. یک سوزش برق آسا و پرحرارت در تمام وجودم می پیچد. و ناگهان از روی تخت بلند می شوم و از اتاق بیرون می روم. حالا به هیچ چیز فکر نمی کنم، فقط راه می روم. پایین سالن به سمت میز روبی. بازویم را رو به بیرون گرفته ام، انگار چیزی تعارف می کنم. “

بریده اول:
روزها گذشت؛ فصلها، تعطیلات ملی و مذهبی، رمضانها. به تدریج روزها برایم بی معنی شد. در آن زیرزمین روز یا شب هیچ فرقی باهم نمیکرد چون نور چراغهای نئون همیشه ثابت و بدون تغییر بود. زندگی ام محدود به همین محوطه ی کوچک بود و حال و روزم بستگی به وضعیت روحی ارباب داشت. ما دخترها هر بار که بین خودمان درباره ی قذافی حرف میزدیم هیچوقت اسم یا عنوانش را بر زبان نمی آوردیم. فقط کفایت میکرد بگوییم »او«. او مرکز ثقل زندگیهایمان بود. وقتی میگفتیم »او« هیچکس قاطی نمیکرد یا نمیپرسید »منظورت کیست؟«

بریده دوم:
قذافی، با ترفندهای گوناگون کاری کرده بود که من و آدمهایی مثل من تبدیل به شریک جرمهایش شویم تا هرگز نتوانیم انحرافات اخلاقی اش را برای کسی تعریف کنیم .او ما را آلوده ی انحرافات خودش کرده بود و در نتیجه هرگونه شهادتی از جانب ما باعث میشد تا آبروی خودمان هم برود.

بریده سوم:
من به اتاقم دویدم. هق هق گریه میکردم، رفتم زیر دوش و ساعتها زیر دوش ماندم. هی خودم را میشستم و همینطور یکبند گریه میکردم. اصلا نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم .قذافی مجنون بود، آنها همگیشان مجنون بودند؛ آنجا دیوانه خانه بود و نمیتوانستم حتا برای یک لحظه ی دیگر هم در بین آنها باشم. پدر و مادرم را میخواستم، برادران و خواهرم را میخواستم، زندگی قدیمی ام را میخواستم. اما چنین چیزی دیگر امکانپذیر نبود. قذافی هر چیزی را نابود کرده بود. آدم نفرت انگیزی بود. و او رئیس جمهور کشورم بود.

بریده چهارم:
رسما شکایت کند؟ پاسخش این بود: از که باید از پدر ثریا پرسیدم آیا هرگز به فکر نیفتاد شکایت میکردم؟ ثریا را سوار یک ماشین دولتی کرده و بادیگاردهایی که برای رهبر کشور کار میکردند او را با خودشان برده بودند. هیچ اعتراضی حتا قابل تصور هم نبود. موقعی که شما در جهنم هستید، چگونه میتوانید شیطان را متهم کنید؟ حتا در خیالتان هم نمیتوانید این کار را بکنید!

بریده پنجم:
قذافی در اول سپتامبر ۱۹۸۱ ،اطلاعیه‌ی «عظیم و دورانسازش را به اطلاع عموم رساند»: مردان و زنان کشورهای عربی در تلاشند تا قدرتهایشان را در کفِ اختیار خویش بگیرند. اما درون ملت عرب، زنان عملا تحت تسلط نیروهای سرکوبگر، فئودالیسم و استثمار قرار دارند. ما خواهان انقلابی برای آزادسازی زنان ملت عرب هستیم، انقلابی که همچون یک بمب کل منطقه ی عربی را تکان خواهد داد. این فراخوان به طور قطع و یقین موجب پژواک ها و بازتاب هایی در کل ملت عرب و فراتر از آن در سراسر جهان خواهد شد. امروز با هر روز دیگری فرق دارد؛ امروز روز آغاز پایان حرمها و بردگان جنسی و آغازسازی زنان در میان ملت عرب است «و به این ترتیب، زنان مسلح یونیفورم پوش قذافی باید به مثابه ی زیباترین جواهر دنیا بر تارک انقلاب می درخشیدند. قذافی با محول کردن وظیفه ی حفاظت از جانش به این بادیگاردهای مؤنث میخواست بگوید که اهمیت آنها فراتر از ارزش های نمادینِ صرف است؛ می خواست بگوید که او در عمل به فمینیسم باور دارد. یا حداقل، این پاسخی بود از جانب قذافی به غربی ها در پاسخ به این سؤالشان که چرا وی بادیگاردهای مؤنث را بر بادیگاردهای مذکر ترجیح میدهد. اما طنز روزگار تکان دهنده است: قذافی حامی زنان، قذافی فمنیست، قذافی آزاد کننده ی زنان از حرمها و بردگی جنسی!

بریده ششم:
در ظاهر همه چیز علیه این زنها بود. عموم مردم آنها را شریک و همدست و همراه قذافی میپنداشتند. و در نتیجه، غالب این زنها ترجیح دادند ریسک ماندن در کشور را قبول نکنند. آنها میتوانستند در لیبی بمانند و برای انقلابیون تازه به قدرت رسیده توضیح دهند که نه تنها شریک و همدست قذافی نبودهاند، که قربانی او بوده اند و اتفاقا بیشتر از هرکس دیگری هم مورد آزار و اذیت هایش قرار گرفته بودند. اما در فضای انقلابی پس از مرگ قذافی که احساسات بر منطق غلبه داشت، گوش شنوایی، برای شنیدن این توضیحات وجود نداشت و فرار تنها گزینه ی مناسب به نظر میرسید. آنها پیش خودشان حساب کرده بودند که رژیم تازه ی لیبی هیچ ترحمی در حقشان نخواهد کرد. زیرا از چشم عموم مردم آنها مشتی فاحشه بودند که نیازهای شهوانی کثیف دیکتاتور را برآورده میکردند.
غالب این زنان و دختران بخت برگشته با توجه به قطع همه ی پیوندهای خانوادگیشان از مدتها قبل، حالا میکوشیدند در تونس، مصر، یا بیروت، به زندگی خود ادامه دهند؛ و متأسفانه غالب آنها برای امرار معاش در این کشورهای تازه هیچ کار و حرفه ای بلد نبودند جز تن فروشی؛ این تنها حرفه ای بود که آنها از ارباب و رهبر سابقشان یاد گرفته بودند.

بریده اول
پایین جاده بلهاون تپه های وودلند و کمی آن طرف ترش جنگل شروود است که کیلومترها پوشیده از درخت های بلوط ویرجینیاست که خزه های خودرو از آن ها | آویزان است. هنوز کسی آنجا زندگی نمی کند، اما برای وقتی که سفیدها بخواهند بار و بندیلشان را ببندند و به جای جدیدی نقل مکان کنند خوب است. بعدش حومه شهر است و مزرعه پنبه کاری انگلیف که از قضا خانه خانم اسکیتر هم همان جاست، خود خانم اسکیتر خبر ندارد اما سال ۱۹۳۱ توی بحبوحه بحران اقتصادی آن جا پنبه چینی می کردم، آن موقع بجز پنیر دولتی چیز دیگری برای خوردن نداشتیم. جکسون فقط یکی از محله های سفید پوست هاست و از جاده که بگذری محله های دیگری هم این طرف و آن طرف جاده ظاهر می شوند. اما قسمت سیاهپوست نشین شهر که من تویش زندگی می کنم، درست مثل مورتپه ای می ماند که دور تا | دورش را زمین های غیرفروشی ایالتی احاطه کرده. با این که تعدادمان روز به روز بیشتر می شود اما نمی توانیم محله را گسترش بدهیم. محله مان همین طور شلوغ تر و پرجمعیت تر می شود. بعدازظهر سوار اتوبوس خط شش می شوم که از بلهاون به خیابان فاریش می رود. امروز بجز ما خدمتکارهای سفیدپوش کس دیگری توی اتوبوس نیست. همه با هم پچ پچ می کنیم و می خندیم درست مثل این که اتوبوس مال خودمان است – نه به این سبب که اگر سفیدها این جا بودند ناراحت می شدیم، نه، فقط به سبب این که فضا خیلی دوستانه است، چون الآن دیگر حتی اگر سفیدها هم باشند، به لطف خانم پارکز هر جای اتوبوس که دلمان بخواهد می نشینیم.

بریده دوم
کتاب فقط لیستی از بایدها و نبایدهای قانونی سیاهپوست هاست که برای ایالت های جنوبی طبقه بندی شده. نگاهی سرسری به صفحه اولش می اندازم و تعجب کرده ام که این کتاب چرا باید اینجا باشد. قوانین نه تهدید کننده هستند و نه دوستانه، فقط به حقایق اشاره کرده اند: کسی نمی تواند زن سفید پوستی را وادار کند که در محوطه یا اتاقی که جای مردهای سیاهپوست است، پرستاری کند.
خلاف قانون است که فرد سفیدپوستی با شخص غير سفيدپوست ازدواج کند. هر ازدواجی در نقض این قانون باطل است. هیچ آرایشگر سیاهپوستی اجازه خدمت به زنان و دختران سفیدپوست را ندارد. مامور مربوط به کفن و دفن اجازه دفن سیاهپوست ها را در زمینی که مربوط به دفن سفیدپوستان است ندارد. نمی توان کتاب ها را بين مدارس سیاهان و سفيدپوستان رد و بدل کرد، بلکه این کتاب ها مختص نژادی است که اولین بار از آن ها استفاده کرده.

بریده سوم
چهار صفحه از بیست و پنج صفحه کتاب را می خوانم، و از این که می بینم این همه قانون برای جدا کردن ما وجود دارد، حیرت کرده ام. سیاه ها و سفیدها اجازه ندارند از یک آبخوری، سینما، دستشویی عمومی، زمین بیسبال، باجه تلفن، و نمایش سیرک مشترک استفاده کنند. سیاه ها نمی توانند به همان داروخانه یا باجه ای که من تمبر می خرم، وارد شوند.

بریده چهارم
بچه بامزه و تو دل برویی نبودم. وقتی به دنیا آمدم کارلتون، برادر بزرگ ترم، نگاهم کرد و در اتاق بیمارستان به همه اعلام کرد: «این که بچه نیست، پشه اسکیتره!» و از همان روز اسم اسکیتر رویم ماند. بلند و پادراز و مثل پشه لاغر بودم، با آن شصت و پنج سانت قدم در بیمارستان باپتیست برای خودم رکوردشکنی بودم. این لقب وقتی بچه بودم با آن دماغ تیز و نوک مانندم روز به روز بیشتر در موردم صدق می کرد. مادرم تمام دوران زندگی ام سعی کرد که مردم را وادار کند من را با | نام شناسنامه ای ام یعنی یوجینیا صدا کنند. آخر مادرم خانم شارلوت بودریو کانترل فیلن از اسم مستعار خوشش نمی آید. شانزده سالم که بود زشت نبودم، ولی به طرز وحشتناکی قدبلند بودم. از آن قدبلندهایی که در عکس های دوران مدرسه باید برود ردیف آخر کلاس کنار پسرها بایستد. از آن قدبلندهایی که مادرم مجبور بود شب را به باز کردن زاپاس لبه شلوارها و آستین ژاکت هایم بگذراند و موهایم را برای میهمانی هایی که به آن ها دعوت نشده بودم، صاف کند و آخرسر هم بالای سرم را فشار دهد تا بلکه بتواند زمان را به عقب برگرداند، به آن موقعی که مجبورم می کرد صاف بایستم. وقتی که هفده ساله بودم مادر ترجیح می داد که اسهال سکته آور بگیرم تا این که صاف بایستم. خودش با یک متر و شصت و دو سانت دختر شایسته دوم کارولینای جنوبی بود. به این نتیجه رسیده بود که در وضعیتی مثل وضعیت من فقط یک چیز ممکن است. آن هم تعلیمات شوهریابی خانم شارلوت فیلن بود، قانون اول: دخترهای خوشگل و ریزه میزه باید با آرایش و اندام خوب شوهر تور کنند و دخترهای قدبلند و ساده با حساب بانکی.

بریده اول

برایم زیاد پیش می‌آید که با کس دیگری عوضی گرفته‌شوم.چه آدم‌هایی که بهم برمی‌خورند و حس می‌کنند من را جایی دیدهاند. همیشه هم یادشان نمی‌آید که در چه شرایطی، چه موقعیتی، کی و کجا میتوانستهاند ملاقاتم کرده‌باشند. با این که قیافهها و اسم‌هاشان چیزی یادم نمی‌آورد، از سر ادب خودم را معرفی می‌کنم و من هم به حافظه‌ام فشار می‌آورم تا احیانا جایی یا موقعیتی یادمان بیاید که می‌توانستهایم با هم باشیم. چند دقیقه بعد ناچار از قبول این که نمی‌توانیم کوچک‌ترین خاطره‌ی مشترکی پیدا کنیم برای نتیجهگیری دو یا سه بار شانه بالا می‌اندازیم، چند لبخند گنگ رد و بدل می‌کنیم و عذر می‌خواهم آن کسی که آن‌ها فکر می‌کردند نیستم. بعد روز خوبی برای هم آرزو می‌کنیم و به راه خودمان می‌رویم. اما گاهی وقت‌ها چنان اطمینانی از خود نشان می‌دهند که جای هیچ شکی باقی نمی‌ماند. مدرک این اطمینان ضربه‌ی محکمی است که به پشتم حواله می‌کنند و قبل از آن حسابی تکانم می‌دهند.طوری که بیهوده سعی می‌کنم تسلیمشان شوم. یک قدم عقب می‌روند تا خوب وراندازم کنند. دست آخر متقاعد می‌شوند که خود خودم هستم. و این که اصلا تکان نخورده‌ام یا این که چقدر عوض شده‌ام. حتی آن‌هایی که من را با ریش می‌شناختند – خودشان این جور می‌گویند، من که هیچ وقت ریش نداشته‌ام – دست آخر بی هیچ شکی من را بی‌ریش هم به جا می‌آورند.

بریده دوم
یک روز در پیاده‌رو محله‌ام یک نفر به من تنه می‌زند. در چنین مواردی معمولا مودبانه عذرخواهی می‌کنم. کار دیگری نمی‌توانم بکنم. واکنشم همین است.وقتی بهم تنه می‌زنند یا پایم را لگد می‌کنند ماشین‌وار ببخشید را من می‌گویم. اما این بار وقتی شانه‌هامان به هم می‌خورد نمی‌دانم چه مرگم می‌شود. برمی‌گردم و اعتراض می‌کنم.مرد یک دفعه می‌ایستد.برمی گردد و صاف تو چشم‌هام زل می‌زند. همان لحظه از جسارتم پشیمان می‌شوم. راه رفته را برمی‌گردد. چشم‌هاش هنوز دوخته وسط چشم‌هام. و بی هیچ حرفی نزدیک تر می‌آید. می‌رسد به فاصله‌ی ایده‌آل برای کوبیدن ضربه‌ای به سرم. ضربه‌ای که هر لحظه منتظرش هستم. و دست‌هام توی جیب‌هام دنبال دستمالی می‌گردد که برای تمیز کردن خون دماغم لازم خواهم داشت. همان لحظه صورتش گل می‌اندازد. نگاهش می درخشد و فکر می‌کند او را یاد کسی می‌اندازم به اسم «لوپویو».در یک یا دو کلمه. نمی دانم. اما همین جوری صدام می‌زند.«لوپویو! خدای من! خودتی!». و من بسیار خوشحال از این که ماجرا به این می‌چرخد با کمال میل قبول می‌کنم کسی باشم که او خیال می‌کند و حالا نشسته‌ام توی کافه‌ی روبه رویی تا با «ژوزف لورنزو» آبجویی بخورم. کسی که می‌فهمم هم‌سلولی سابقم است و زمانی را با هم سر کرده‌ایم.همین طور طی فراری به یاد ماندنی به نقل از او با کلی آدم دیگر که از نظرمان یکی از یکی شریرتر بودند.

بریده سوم
هیچ چیز دلسرد کننده‌تر از بند کفشی نیست که در بدترین لحظه وا می‌رود و آدم مجبور می‌شود دو سر رشته‌رشته‌ی آن را با گره زشتی وسط سوراخ‌های کفش، سرهم‌بندی کند، به زشتی یک تره فرنگی، وسط صورت. و این فقط یک مسئله‌ی زیباشناسانه نیست، مسئله فقط این هم نیست که کل شور و حالم در هم شکست. مسئله‌ی اصلی این است که به محض تعمیر این خرابی، آن هم با مشقت، آدم دیگر می‌ترسد بندهاش را بکشد.میترسی گره خوب نگرفته باشد یا بند این بار از جای دیگری پاره شود، تازه از این احتمال چیزی نمی‌گویم که شاید، لنگه‌ی دیگر کفش هم این بلا را سر آدم بیاورد.و این ترسها بی‌مکافات نیستند. چون اگر از کشیدن صادقانه‌ی بندها بترسی، دیگر صاحب پاهات نیستی، به همین راحتی. شوالیهای را تصور کن که نتواند افسار مرکبش را بکشد مبادا پاره شود. آن وقت اسب، سوار همه‌چیز می‌شود و اختیار سرش را به دست می‌گیرد. و همینطور اختیار پاهاش را که باید حس کنند مهارشان دست کس دیگری است و نمی‌توانند هر جا دلشان خواست بروند یا هر وقت دلشان خواست.

بریده چهارم
ازم پرسید «سیگار نداری؟» ایستادم. به سختی می‌توانست سر پا بایستد. خیلی مودبانه جواب دادم که نه، گفتم سیگار نمیکشم. گفت:« خب، کبریت هم نداری؟» گفتم:«اگر سیگار نکشم، برای چی باید کبریت داشته‌باشم؟» چین به ابرو انداخت. برای او حرف سنگینی بود. تازه از خودم پرسیدم او که سیگار ندارد، کبریت میخوهد چه کار. دوباره ازم پرسید:«ساعت هم نداری، نه؟» گفتم متاسفم، اما من ساعت مچی ندارم. و خواستم به راهم ادامه بدهم. اما او بازوم را گرفت. بهم گفت که برام خیلی گران تمام می‌شود که نه کبریت دارم ، نه سیگار و نه ساعت که به او بدهم، و فکر کرده‌ام کی هستم که همه‌چیز را از او دریغ می‌کنم. حتی ملامتم کرد که صدام را براش بالا برده‌ام. بعد صورتش را تا چند سانتی متری صورتم جلو آورد، فاصله‌ی لازم برای آن که که از نفس ترش بهره‌مند شوم، و بهم گفت که قیافهام چیزی یادش می‌آورد.که قبلا من را جایی دیده و خاطره‌ی خوبی از این دیدار نداشته. کم‌کم اوضاع داشت بد می‌شد. بهش گفتم:«چه غلطی می‌خواهید بکنید؟» با احتیاط نگاهم کرد. گفتم:«بروید گم شوید!» و همان جا، روی پیاده‌رو، گیج و منگ رهاش کردم. مثل دکلی در باد آب می‌خورد.

بریده پنجم
نگاه مشکوکی داشت و طوری چرخید که شانه‌اش نمی‌گذاشت نامه‌ها را ببینم، انگار برگه‌هایی بودند که می‌خواست از نگاه کج یک متقلب حفظ‌شان کند. بلافاصله بعد گفت:«آه…» یک قدم رفتم طرفش و گفتم:«بله؟…» با تپش قلب زور می‌زدم از بالای شانه‌اش ببینم این «آه…» چه معنایی دارد. چون از آن «آه…» های کوچکی بود که موقع پیدا کردن چیزی که از مدت‌ها پیش دنبالش می‌گردیم به زبان می‌آوریم. یک «آاااه!…» از سر تسکینی عمیق نبود، شبیه آهی که یک نزدیک‌بین موقع گذاشتم دست روی عینکش می‌کشد یا آدمی یک چشم موقع پیدا کردن چشم شیشهای خود ته جیبش یا آه زن یک دریانورد که بادبانی را در افق تشخیص میدهد. نه، همچو «آاااه..»‌ی نبود، «آه…» معمولی‌تری بود. فقط یک «آه…» کوچک، خیلی خشک اما لبریز از امید. در واقع هیچ ابهامی در کار نبود و بی هیچ شکی کل قضیه می‌توانست به این معنا باشد که بالاخره دست گذاشته روی نامه‌ای ارسال شده برای پی‌یر سیمون، البته اگر بعد از آن «آه…» دست نگه می‌داشت، اگر چیز دیگری اضافه نمی‌کرد، مخصوصا بلافاصله بعدش نمی‌گفت«آه نه …»، که گفت«آه نه…» درست مثل وقتی که دستگیرمان می‌شود چیزی که پیدا کرده‌ایم همانی نیست که از مدت‌ها پیش دنبالش می‌ردیم. با این فرق که در آن «آه نه …» یاس عظیمی نبود. آهی نبود که یک نزدیکبین بعد از خرد کردن عینکش می‌کشد یا آدمی یک چشم با دیدن افتادن چشم شیشهای خود در آب، یا آه زن یک دریانورد، وقتی کشتی در دوردست غرق می‌شود.درست برعکس، آن «آه نه…» تقریبا لحن شادی داشت. «آه نه…» شیطنت‌آمیزی بود. حتی میتوانم بگویم شرارتبار. مگر این آدم چیزی طبیعی هم داشت؟
دوباره گفت:«متاسفم…» گرچه کاملا معلوم بود که همه چیز است غیر از متاسف.

بریده ششم
با خودم گفتم باورکردنی نیست، به محض این که کمی به ذهنت میدان می‌دهی، عجب فکرهای احمقانه‌ای به سرت می‌زند، انگار بند قلاده‌ی سگ جوانی را ول کرده‌باشی. اگر نمی‌دانم با کدام روشی می‌توانستم به همه‌ی این افکار بیهوده که در سرم وول می‌خورند و داغ می‌شوند جهت بدهم و تبدیلشان کنم به انرژی، بی‌شک توربینها را به گردش درمی‌آوردم و برق تولید می‌کردم.حتم دارم برای روشن کردن کل یک شهر کافی بودند. دست کم شاید این فکر سزاوار حلاجی بود. از این رو به آن دل دادم و کم‌کم جدی‌تر به این مسئله فکر کردم، به چیزی که میشود آن را یک جور مطالعه روی عملی کردن افکار نامید.

گزیده ۱

در خانه اجازه نداشتیم که درباره شغل پدر صحبت کنیم. او می‌گفت: این به کسی مربوط نیست. پدر پکوس در برج مراقبت هواپیما کار می‌کرد. آقای لوگری سازنده اتاق اتومبیل بود. بچه‌های دیگر، پدرهایشان کارگر، کارمند یا پیشخدمت رستوران – مثل پدر و همکلاسی‌ موحنایی‌ام – بودند. رومن برای دیدن پدرش، به کارخانه چوب‌بری کنار دریاچه می‌رفت. پدر شاوانه کارمند پستخانه بود. اما پدر من چه‌کاره بود؟ نمی‌دانستم. هرگز او را کیف‌به‌دست یا با لباس کار ندیده بودم. هرگز او را نه در آن‌سوی پیشخان مغازه‌ای دیده بودم و نه پشت میز کار. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم، او خواب بود. عصرها گاهی با پیژامه می‌دیدمش. مادر می‌گفت: خسته است. برای اینکه بیدارش نکنیم، روی پنجه پا راه می‌رفتیم. من و مادرم در آپارتمان مثل رقاصه‌ها حرکت می‌کردیم. راه نمی‌رفتیم و پچ‌پچ می‌کردیم. بایستی برای هر قدمی که برمی‌داشتیم، عذری بیاوریم. در سال آخر دبستان، این راز به‌ناچار می‌بایست فاش شود. خانم معلم ازمان خواسته بود که برگه‌ای را پر کنیم شامل نام، نام خانوادگی، سن و شغل پدر. پدر گفت: خیلی ساده است. بنویس چترباز. نوشتم چترباز. خانم معلم پاسخ مرا به صدای بلند خواند. بچه‌ها خندیدند!

گزیده ٢

با پدر تنها ماندم. نگاهش می کردم. عینکش را بررسی می کرد. دسته هایش را تا می کرد. و دوباره باز می کرد. عینکش را بالا می برد و نزدیک چشم هایش نگه می داشت و به شیشه های چربش نگاه می کرد. سپس آن را در جیب کوچک لباس خانه اش می گذاشت. مراقب دست ها و انگشت هایش بود. در فکر بود. آه و ناله می کرد.
_ عینکم را دیدی؟
مادر از پشت در جواب می داد:
_ توی جیب بالاییت است.
لرزلرزان دنبالش می گشت. دستش را روی جیبش می گذاشت. آه میکشید.
عینک را روی زانوهایش میگذاشت و دسته هایش را باز و بسته می کرد. آهسته گفتم:
_ پاپا؟
به کارش ادامه می داد.
_ پاپا؟
نگاهش را بالا برد. دهانش را باز کرد.
_ حالت خوب است، پاپا؟
لب و لوچه اش را آویزان کرد. آب دهنش روی لب هایش، چانه اش و تمام تنش سرازیر شد. شانه هایش را بالا انداخت. انگار دردی را از خود دور میکرد. سپس نگاهش را به رویم دوخت. نگاهی مهربان، آرام، غیرعادی. به دقت نگاهم کرد. مثل آن روزهایی که هر دو در خیابان های دوران کودکی أم، جاسوسی میکردیم. هرکدام پشت یک دیوار. همدست، حامل اسرار، تاکی واکی روی گوش. لب هایش را بسته بود و نگاهم میکرد. سکوتش همچون پرده ای سیاه رویمان افتاده بود. پدر و پسر. کسِ دیگری نبود. فرمانده و سربازش در لحظه ی شکست. مادرم جای دیگری بود. بوهای خفه و سنگین، سرمای بیرون و نزدیکی عید نوئل. پیوندمان باهم از راهِ چشم بود. زندگی مان، جان و دلمان، به تازگی نود ساله شده بود. من شصت و یکساله بودم. پسر پیرش. هردو یکسان، پلک های افتاده و دهان تلخ داشتیم. پدرم در درونم چرت می زد.

گزیده ٣

همیشه از خودم میپرسیدم چه چیز ناجورى در زندگى‌مان وجود دارد؟ هیچکس به خانه‌مان نمى‌آمد، هیچ وقت. پدر قدغن کرده بود. هرگاه کسى زنگ در را مى‌زد، دستش را بلند می‌کرد تا ما را به سکوت وا دارد. منتظر مى‌ماند تا آن که پشت در بود، منصرف شود و به صداى پایش در راه پله‌ها گوش مى‌داد. پس از آن کنار پنجره مى‌رفت، پشت پرده پنهان مى‌شد و پیروزمندانه او را که داشت از کوچه‌مان دور مى‌شد، نگاه مى‌کرد. هیچ یک از دوستانم اجازه نداشتند که از درِ خانه‌مان تو بیایند. و هیچ یک از همکاران مادر. همیشه تنها ما سه تا در آپارتمان بودیم. حتى پدربزرگ و مادربزرگم هیچ وقت به آنجا نیامدند.

گزیده ۴

در اتاق پذیرایی بودم. پدر از پنجره به بیرون نگاه می کرد، زنش پشت سرش ایستاده بود. از من خواست که به اتاقم بروم و در را ببندم. به دفترچه طرح هایم پناه بردم که هرگاه می ترسیدم آن را باز می کردم. روی تختم نشستم و نیمی از صفحه را با دقت رنگ آمیزی کردم. ساحلی زرد و نارنجی، با سایه های سفید درخشان. و همچنین آبی دریا، جنبش های موج های کف آلود. سپس کودکی را، خیلی بالا، در آسمانی بارانی کشیدم، با شلوار سبز، پیراهن سفید، موهای آشفته. لبخندی بر لب هایش نشاندم و چشم هایش را بستم. در باد، در میان ابرها، شناور بود. با توپی در هر دست. سپس نخی به قوزک پایش بستم و او را مبدل به بادبادک کردم. همیشه در رؤیای داشتنِ یک بادبادک بودم. با کیسه ای پلاستیکی و شاخه هایی از درخت گیلاس بادبادکی برای خودم درست کرده بودم اما هیچ گاه به پرواز درنیامد. برای اینکه نه بادی بود، نه ماسه ای، نه دریایی، نه بازویی به دور شانه ام تا دستم را به سوی آسمان هدایت کند.
نقاشی ام به پایان رسید. امضا کردم: پیکاسو.

گزیده ۵

در خانه اجازه نداشتیم که درباره شغل پدر صحبت کنیم. او می‌گفت: این به کسی مربوط نیست. پدر پکوس در برج مراقبت هواپیما کار می‌کرد. آقای لوگری سازنده اتاق اتومبیل بود. بچه‌های دیگر، پدرهایشان کارگر، کارمند یا پیشخدمت رستوران – مثل پدر و همکلاسی‌ موحنایی‌ام – بودند. رومن برای دیدن پدرش، به کارخانه چوب‌بری کنار دریاچه می‌رفت. پدر شاوانه کارمند پستخانه بود. اما پدر من چه‌کاره بود؟ نمی‌دانستم. هرگز او را کیف‌به‌دست یا با لباس کار ندیده بودم. هرگز او را نه در آن‌سوی پیشخان مغازه‌ای دیده بودم و نه پشت میز کار. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم، او خواب بود. عصرها گاهی با پیژامه می‌دیدمش. مادر می‌گفت: خسته است. برای اینکه بیدارش نکنیم، روی پنجه پا راه می‌رفتیم. من و مادرم در آپارتمان مثل رقاصه‌ها حرکت می‌کردیم. راه نمی‌رفتیم و پچ‌پچ می‌کردیم. بایستی برای هر قدمی که برمی‌داشتیم، عذری بیاوریم. در سال آخر دبستان، این راز به‌ناچار می‌بایست فاش شود. خانم معلم ازمان خواسته بود که برگه‌ای را پر کنیم شامل نام، نام خانوادگی، سن و شغل پدر. پدر گفت: خیلی ساده است. بنویس چترباز. نوشتم چترباز. خانم معلم پاسخ مرا به صدای بلند خواند. بچه‌ها خندیدند!

بریده اول
هیچ کس دیگری جز ما در آن حوالی نبود. احساس کردم که قلمروی من مورد تعرض قرار گرفته است. شاید او هم همین احساس را داشت. در این مورد چیزی از او نپرسیدم. در عوض به او گفتم: “من اینجا را دوست دارم. جای آرامش بخشی است.”
-بله. من هم همینطور.
یوکی یو چشمان سودایی و غمزده مادرش را به ارث برده بود. از من پرسید:
“توانسته ای خودت را با این شهر وفق بدهی؟”
-هنوز نه. اینجا هیچ دوستی ندارم. تو چطور؟
-من هم همینطور.
-اما چطور ممکن است؟ تو ده سال است که اینجا زندگی می کنی.
-من از کودکی به تنها بودن عادت داشته ام، زیرا مادرم همیشه مرا در خانه نگه داشته است. برایم هیچ فرقی نمی کند که به کجا بروم، یا چه مدت در یک مکان بمانم.
با خنده گفتم: “این هم شدنی است.”
تصور نمی کردم که حرفش بی پرده و صریح باشد. او مرا به نشستن روی سنگ دعوت کرد. کنارش روی سنگ نشستم، طوری که انگار سالیان سال بود که یکدیگر را می شناختیم.
از او پرسیدم: “چه می خوانی؟”
-تاریخ علمی. کتابی که پدرت چند روز پیش به من داد.
کتاب را نشانم داد. کمی شگفت زده شدم، اما به او گفتم: “پدرم دلش می خواست پسری می داشت که به علم علاقمند باشد. من و مادرم از موضوعات
علمی خوشمان نمی آید. بیچاره پدر!”
-تو چی دوست داری؟
-من عاشق ماطلعه هستم، اما مطالعه رمان. امروزه خواندن چنین کتاب هایی ممنوع است. تمام کتاب هایی که من دوست دارم به خاطر جنگ ناپدید شده اند.
-افسوس. به نظرم مادرم تعدادی از آن کتاب ها در خانه داشته باشد. برایت خواهم گرفت.
-واقعا؟ ممنونم.
ما برای اولین بار در جنگل بامبو، اینگونه با هم گفتگو کردیم. در ادامه، پیش می آمد که گاه روی همان سنگ در کنار هم می نشستیم و هر کدام کتابی در دست می گرفتیم و در آرامش به مطالعه می پرداختیم.
برای رفتن به آن جنگل دو پل وجود داشت. ساختمانمان بین این دو پل واقع شده بود. ما هرگز با هم از یک پل نمی گذشتیم. من از پل سمت راست عبور می کردم و او از پل سمت چپ. ما هرگز با هم توافقی برای دیدار یکدیگر در آنجا نکرده بودیم.
گاه می شد که من تنها بودم و گاه او. ما رفته رفته، به نبودن یکدیگر خو گرفتیم.

بریده دوم
زمستان است. در جنگل در حالی که دست یوکی کو را در دست دارم احساس سرما نمی کنم. امروز، سکوت سنگینی حکمفرماست. جز صدای قدمهایمان در میان برگ های مرده، صدای دیگری نمی شنویم. هیچکس را در اینجا نمی بینیم.

به نظر، یوکی کو غرق در اندیشه های خودش است. پس از سکوتی طولانی، می ایستد: “عجیب است.”
-چه چیزی عجیب است؟
-ما اینجا تنهای تنهاییم. کسی جز ما اینجا نیست.
نگاهی به دوروبر خودمان می اندازم و می گویم: “امیدوارم همینطور که می گویی باشد. اگر کسی ما را در این حالت ببیند، بدون معطلی سرزنشمان خواهد کرد، و سرمان فریاد خواهد کشید: “ای هیکوکومین ها(خائنان به میهن)! به سربازهایی فکر کنید که در جبهه می جنگند!”
-نه یوکی یو، منظورم این است که…
سرش را به آسمان می گیرد: “به این فکر می کنم که بعد از مرگ چه بر سر حافظه می آید. آنچه گفته ایم، آنچه شنیده ایم، آنچه فرا گرفته ایم… بعد از مرگ به کجا می رود؟”
جواب می دهم: “من به زندگی بعد از مرگ فکر نمی کنم. گمان می کنم که بعد از مرگ حافظه هم می میرد و ناپدید می شود.”
می پرسد: “از کجا می شود فهمید که حافظه می میرد؟ می دانیم که جسم، سوخته یا دفن می شود، تجزیه می شود، زیرا از یک صورت مادی برخوردار است.
اما حافظه که شکل و صورت ندارد، از کجا می دانیم که ناپدید می شود؟”
نمی دانم که چه پاسخی بدهم. ساکت می مانم. شاید حق با او باشد.

بریده سوم
شوهرم برایش شرح داد: “باید این موضوع را در نظر داشته باشی که کی کا (قبول تابعیت) فقط به معنای به دست آوردن تابعیت ژاپنی و در عین حال حفظ هویت نژادی نیست. باید از ملیت اصلی خود کناره گیری کنی، و یک ژاپنی با یک نام ژاپنی بشوی. و اگر ژاپنی شدی، کره ای های اینجا دیگر به عنوان هموطن قبولت نخواهند داشت و ژاپنی ها نیز اگر بدانند که اصل و نسبت کره ای است، هرگز تو را به عنوان یک ژاپنی به حساب نخواهند آورد. این کار هیچ معنی ای ندارد. اگر که واقعا دلت می خواهد معلم بشوی، راهیِ خارج شو. حتی اگر تو در شغلت موفق هم بشوی، من راضی نخواهم بود که ببینم تو هویتت را پنهان می کنی.”
هر کلمه که خانم کیم ادا می کند، مثل تیری است که به قلبم فرو می نشیند. به پسرم و بچه هایش فکر می کنم.

بریده چهارم
کرم های شب تاب در تاریکی چشمک می زنند. ضمن گذر از باغ، دوتایشان را گرفتم. آنها را توی آکواریوم کوچکم که از سال گذشته خالی مانده است، انداخته ام. از روی برگ های سرخس به آرامی بالا می روند. مثل یک زوج، یکی از پی دیگری. تصمیم دارم آنها را به آپارتمان خودم ببرم.
روی فوتون دراز می کشم و به اوباچان که حالی افسرده پیدا کرده است می اندیشم. از خودم می پرسم که چرا او باید امروز افسوس تبعید اوجی چان به سیبری را بخورد. چه موضوعی او را آشفته و مضطرب کرده است؟ می بینم که جریانی او را عذاب می دهد و این امر مرا متاثر می سازد.

لحظه مرگ اوجی چان را به یاد می آورم. همه گرد او جمع آمده بودیم. اوباچان، والدینم، خواهرم، برادرم و من. جزئیاتش را به خاطر ندارم، زیرا من شش سال بیشتر نداشتم. با این حال، در همان قلب کودکی ام احساس می کردم که او در آسایش و آرامشی بزرگ به سر می برد. نگاهش پر از آسودگی بود. آن طور که مادرم تعریف می کند، اوجی چان دست اوباچان را در دست گرفت: “چه زندگی سعادتمندی! من خیلی خوش اقبال بودم که چنین خانواده خوبی نصیبم شد.” ما تنها خانواده او بودیم. هنگامی که درگذشت هفتادو نه ساله بود. نارسایی قلبی داشت. کرم های شب تاب هنوز چشمک می زنند.

بریده ی اول
تابلوی سیاهی بالای دروازه ها آویزان است که با حروف سفید روی آن نوشته
شده است:
هنگام غروب خورشید باز می شود
و هنگام طلوع خورشید بسته می شود
-آخه کودوم سیرکی فقط شبا بازه؟
کسی جواب مناسبی برای این سوال ندارد اما با نزدیک شدن غروب، جمعیت زیادی بیرون دروازه ها جمع می شوند. تو هم یکی از آنها هستی. طبق معمول، حس کنجکاوی بر تو غلبه کرده است. در گرگ و میش هوا ایستاده ای، به دلیل باد سرد شبانه، شالت را محکم دور گردنت پیچیده ای و منتظری از نزدیک ببینی این چه سیرکی است که با غروب خورشید، کارش را آغاز می کند. دکه بلیط فروشی که پشت دروازه ها قرار دارد بسته است. چادرها خاموش و بی حرکتند و فقط گاهی تکان مختصری در باد می خورند. تنها حرکتی که داخل سیرک دیده می شود، حرکت عقربه های ساعت است، البته اگر بتوان چنین شیء خارق العاده ای را ساعت نامید.

بریده ی دوم
سیرک خالی و متروکه به نظر می رسد، اما حس می کنی بوی کاراملی که با بوی برگ های پاییزی مخلوط شده است، به مشامت می رسد؛ شیرینی مختصری که از سوز سرما می کاهد. خورشید کاملا در افق پنهان شده است و هوا لحظه به لحظه تاریک تر می شود. اطرافیانت از انتظار خسته شده اند؛ این پا و آن پا می کنند و زمزمه کنان می گویند که شاید بهتر است بی خیال شوند و وقتشان را در جای گرم تری صرف کنند. تو هم در همین فکر هستی که ناگهان چیزی که منتظرش بودی اتفاق می افتد. ابتدا صدای ترق بلندی می شنوی که در پس زمینه همهمه ی جمعیت و زوزه ی باد به زحمت شنیده می شود؛ صدا شبیه کتری است که آبش جوش آمده است. بعد همه جا روشن می شود. نقاط نورانی کوچکی روی چادرها ظاهر می شوند؛ انگار سراسر سیرک با شب تاب های پرنوری پوشیده شده است. جمعیت منتظر، با دیدن این منظره نورانی ساکت می شوند. کسی در نزدیکی ات نفسش را در سینه حبس می کند و کودکی با خوشحالی کف می زند. وقتی همه چادرها نورانی می شوند و زیر آسمان شب می درخشند، تابلو ظاهر می شود. چراغ های شب تاب مانند بیشتری که با حلقه های آهنی پوشیده شده اند، بالای دروازه ظاهر می شوند. ترق و توروق کنان روشن می شوند و جرقه های سفید و کمی دود از بعضی از آن ها بیرون می زند.
کسانی که نزدیک دروازه ها ایستاده اند، چند قدم عقب می روند. چراغ ها ابتدا نظم خاصی ندارند؛ اما وقتی تعدادشان افزایش می یابد، معلوم می شود حروفی را تشکیل می دهند. ابتدا حرف “س” خوانا می شود و بعد کلمات بیشتری ظاهر می شوند. حرف “ک” و بعد چند حرف “ر”. وقتی آخرین لامپ، با صدای ترق و توروق بلندی روشن می شود و جرقه ها و دود محو می شود، سرانجام تابلوی بزرگ و درخشان خوانا می شود. اگر کمی به چپ خم شوی تا آن را بهتر ببینی، می توانی نوشته ی روی آن را بخوانی.
لو سیرک دو رو.
تعدادی از تماشاچی ها لبخند معناداری می زنند و برخی دیگر، اخم کنان، نگاه پرسشگری به اطرافیانشان می اندازند. کودکی که نزدیکت است، دامن مادرش را می کشد و از او می خواهد که نوشته را برایش بخواند. مادر می گوید: نوشته سیرک رویاها.

بریده ی سوم
امشب، اجرای نهایی نمایشی با زمان محدود است. مدت ها بود که پراسپروی افسونگر، صحنه تماشاخانه های لندن را با حضور خود مفتخر نکرده بود و تماشاخانه برای یک برنامه یک هفته ای که اجرای بعدازظهر ندارد، رزرو شده است. بلیط ها که قیمت بسیار بالایی دارند، به سرعت به فروش رفته اند و تماشاخانه از جمعیت پر شده است؛ تعداد زیادی از خانم های حاضر، بادبزن هایشان را آماده نگه داشته اند تا گرمایی را که با وجود هوای سرد پاییزی بیرون، فضای تماشاخانه را پر کره است، کاهش دهند. قرار است عصر امروز هر یک از این بادبزن ها به پرنده های کوچکی تبدیل شوند و همگام با صدای تشویق ها و کف زدن های تماشاچی ها، دایره ای را بالای تماشاخانه تشکیل دهند. هر یک از این پرنده ها، پس از بازگشت، دوباره به شکل بادبزن های تاشده، در دامن صاحبان محترمشان فرود می آیند و صدای کف زدن ها چندبرابر می شود، اگر چه برخی از تماشاچی ها آنقدر حیرت زده اند که به جای دست زدن، باد بزن های توری و پردارشان را بررسی می کنند و گرما را به کلی از یاد می برند.

بریده ی چهارم
مارکو که خودکارش را از روی زمین برداشته است، به فهرست سوالاتش برمیگردد.
-آ…آیا بدون صحنه قادر به اجرا هستین؟
سلیا می گوید:
-بله.
-آیا شعبده بازیهاتون رو از همه طرف می شه دید؟
سلیا لبخند می زند و از شاندرش می پرسد:
-دنبال کسی می گردین که بتونه وسط جمعیت نمایش اجرا کنه؟
شاندرش سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و سلیا می گوید:
-که این طور…
بعد با سرعتی باورنکردنی، کتش را از روی سن بر می دارد و روی صندلی جلوی سن می اندازد، اما کت به جای اینکه روی صندلی بیفتد، جمع می شود و در هوا بالامی رود. در یک چشم به هم زدن، پارچه کت ابریشمی به پرهای سیاه بزرگ و براقی تبدیل می شود که بال بال می زند و به جای کت کلاغی را می بینند که پرواز کنان اوج می گیرد و بالای بالکن چرخ می زند.
مادام پادوا می گوید:
-تحسین برانگیزه.
شاندرش زیر لب می گوید:
-مگه اینکه کلاغه رو توی اون آستین های گنده اش مخفی کرده باشه.
سلیا روی سن به مارکو نزدیک می شود، به دفترچه اش اشاره می کند و می
پرسد:
-می شه اینو یه لحظه بهم قرض بدین؟
مارکو بعد از مکثی کوتاه، دفترچه را به او می دهد و سلیا می گوید:
-ممنون.
دوباره وسط سن می ایستد.
بدون اینکه به فهرست سوالاتی که با خطی خوانا روی کاغذ نوشته شده است، نگاه کند، دفترچه را به هوا پرت می کند. دفترچه چرخی در هوا می زند و ورق های آن ناگهان به کبوتری سفید تبدیل می شود که بال زنان، یک دور در تماشاخانه می چرخد و کلاغی که بالای بالکن نشسته است، سعی می کند گازش بگیرد.

بریده پنجم
حوضچه اشک ها
کنار تابلوی بالای این چادر، جعبه ای کوچک پر از سنگ های سیاه هموار وجود دارد. تابلو از تو می خواهد قبل از ورود، یکی از سنگ ها را برداری. داخل چادر تاریک است و سقف آن، با چترهای سیاه بازی پوشیده شده است که دسته های آن مانند قندیل های یخ، آویزان است. وسط اتاق، حوضچه ای قرار دارد؛ آبگیری که با دیوارهای سنگی سیاه محصور شده است و دور آن ماسه های سفید دیده می شود. بوی نمکین اقیانوس در فضا پیچیده است. تا لب برکه جلو می روی تا نگاهی به داخل آن بیندازی. ماسه ها زیر پایت قرچ و قوروچ می کنند. آب آن کم است، اما از داخل می درخشد. نور براق متحرکی از زیر سطح آب به بیرون می تابد.
روشنایی ملایمی فضای داخل حوضچه و سنگ هایی را که کف آن قرار دارند، روشن کرده است؛ صدها سنگ که همه شبیه سنگی هستند که تو در دست داری. نور زیر آن ها از فضای بین سنگ ها بیرون زده است. انعکاس آب در سرتاسر اتاق دیده و باعث می شود که احساس کنی این چادر، زیر آب قرار دارد. روی دیوار می نشینی و سنگ سیاه کوچک را در دستت می چرخانی. آرامش داخل چادر تبدیل به افسردگی خاموش می شود. خاطراتی از گوشه های پنهان ذهنت به جلو می خزد؛ ناامیدی های گذرا، فرصت های از دست رفته و اهداف دست نیافتنی؛ دلشکستگی ها و دردها و دلسردی ها؛ تنهایی وحشت انگیز. غم و غصه هایی که تصور می کردی مدت ها پیش فراموش شده اند، با زخم هایی که هنوز تازه هستند، ادغام می شوند. هر لحظه سنگ در دستت سنگین تر می شود. وقتی آن را در حوضچه می اندازی تا به بقیه سنگ ها بپیوندد، احساس سبکی می کنی؛ انگار چیزی که رها کرده ای، فقط تکه سنگی سیاه و هموار نبود.