نوشته‌ها

بریده اول

هنگامی که پِرل تال در آستانه ی مرگ بود، نکته ی بامزه ای به ذهنش خطور کرد. همین فکر هم بود که باعث شد گوشه ی لبش تکانی بخورد و نفسش به خِس خِس بیفتد. احساس کرد پسرش، که کنار تختش نشسته و مراقبش بود، خم شد تا صدایش را بهتر بشنود. پرل به پسرش گفت: “بگیر… باید… بگیری…”
با این حرف در واقع میخواست بگوید باید مادری یدکی بگیری. یعنی همان طور که خودش بعد از این که فرزند اولش مریض شده بود، فرزند یدکی آورده بود. فرزند اولش، کودی، پسر بزرگش، نه این اِزرا که الان کنار تختش نشسته بود. کودیِ دردسرساز. بچه ی مشکل آفرینی که پرل در سنِ بالا به دنیا آورده بود. زن و شوهر تصمیم گرفته بودند دیگر بچه دار نشوند.
بعد بچه حناق گرفته بود. این ماجرا مربوط به سال ۱۹۳۱ بود که حناق هنوز نوعی بیماری خطرناک محسوب می شد.
بیماری بچه، پرل را وحشت زده کرده بود. روی گهواره ی بچه پارچه ی فلانل کشیده بود. روی گاز باکتری و ماهیتابه و قابلمه آب گرم می کرد و بعد آن ها را روی تخت بچه می گذاشت. گاهی هم پارچه را کنار می زد تا کمی از بخار بیرون برود. نفس های بچه خشک و کوتاه بود. انگار چیزی را از توی یک گونی قلوه سنگ بیرون می کشیدند. پوستش از فرط عرق می درخشید و موهایش به شقیقه هایش چسبیده بود. دم دم های صبح بود که بچه خوابید. پرل هم که روی صندلی نشسته بود، کم کم سرش سنگین شد و خوابش برد. انگشتانش همچنان دور میله ی نرده ی فلزی و عاجی رنگ تختِ بچه گره خورده بود. بِک بخاطر کارش خانه نبود و وقتی آمد که دیگر آب ها از آسیاب افتاده بود و کودی داشت تاتی تاتی کنان در خانه راه می رفت. از مریضی اش هم فقط آبریزش بینی باقی مانده بود و سرفه ای ملایم و نه چندان خطرناک که بِک اصلاً متوجه آن نشده بود.

بریده دوم

یکی از شنبه شب های سال ۱۹۴۴ بود که بِک گفت قصد دارد از پرل جدا شود. گفت قرار است او را به نورفولک منتقل کنند و این که فکرهایش را کرده و متوجه شده بهتر است تنها برود. بِک احساس کرد ناگهان ته دلش خالی شد. انگار یک نفر محکم با مشت توی شکمش زده بود. اما در عین حال ته دلش احساس می کرد انگار جدایی موضوعی بود که از مدت ها پیش خودش هم به آن علاقه مند بوده است. انگار این موضوع بخشی از یک قصه بود. پرل در کمال آرامش پرسید: “چرا؟” بک جواب دنداد. “بک، پرسیدم چرا؟” بک تنها به مشت هایش نگاه کرد. شده بود عین پسر مدرسه ای شلوغ که بیرون کلاس منتظر تنبیه بود. پرل لحنش را آرام تر کرد. برایش مهم بود علت این تصمیم را بداند. یعنی بک قصد نداشت حتی علت کارش را توضیح دهد؟ شاید هم بک قبلاً علتش را گفته بود. پرل که می لرزید، زانوانش خم شد و روی صندلی روبرویی بک نشست. به شقیقه چپ بک که داشت می پرید، چشم دوخته بود. شاید این هم یک احساس گذرا بود. حتماً فردا صبح که بیدار می شدند، بک نظرش را عوض می کرد. پرل گفت: حالا امشب موقع خواب بهش فکر میکنیم.
اما بک گفت: ولی من همین امشب میرم.

بریده سوم

دیگر زمان آن شده که پرل موضوع را به بچه ها بگوید. راستش حالا که فکرش را می کرد خودش هم تعجب می کرد که چطور توانسته بود آن همه مدت آن راز را در دلش نگه دارد. یعنی همیشه می شد بچه ها را به آن آسانی فریب داد؟ گفتن ماجرا یک حسن هم داشت: حتما بچه ها با شنیدن این خبر بیش تر به پرل توجه می کردند. دلش نمی خواست قبول کند اما مدتی بود که پسرها از کنترلش خارج شده بودند. به جای کمک کردن به او _مثلا این که آشغال ها را بیرون ببرند یا مثل مرد به او کمک کنند و سایه شان بالای سر پرل باشد_ انگار کم کم داشتند متمرد می شدند. بله، حتی اِزرا. بچه ها حتی همان کارهای خانه را که قبلا انجام می دادند، ديگر زیر بارشان نمی رفتند چه برسد به وظایف جدید. راستش کودی که اصلا هیچ وقت خانه نبود. اِزرای رویاباف و فراموشکار هم هیچ وقت دوست نداشت وسط یک کار به کمک پرل بیاید. پرل فکر می کرد موقعی که آن ها را از کم و کِیف ماجرا باخبر کند حتما بچه ها از این که آن قدر او را اذیت کرده اند، ناراحت می شوند. حتما می پرسیدند چرا پرل آن همه وقت موضوع را از آن ها مخفی کرده و این که چه فکری کرده است که چیزی به آن ها نگفته است.
جواب پرل هم فقط می توانست این باشد که نمی توانسته به آن ها بگوید!

بریده چهارم

گاهی اِزرا می توانست آدم را شگفت زده کند. همین اِزرا. می گذاشت یک نفر هرچقدر که دلش می خواست به او بتازد، اما بعد در لحظه ای که اصلا فکرش را نمی کردی، ناگهان نشان می داد که چقدر آدم سرسختی است. پرل آهی کشید و پتویش را صاف کرد. انگار کمی آب روی پتو ریخته بود.
یاد دوران بچگی ازرا، آن موقع که هنوز دبستان می رفت، افتاد. یک بار ازرا گفته بود: ” مامان، اگه معلوم شه قراره درخت ها میوه پول بدن، فقط و فقط هم یه بار برای ابد، بعد تو میذاشتی من اون روز مدرسه نرم و بمونم خونه پول بچینم؟”
پرل گفته بود: نه.
چرا نه؟
چون دَرسِت مهم تره.
ولی شرط میبندم مادرای بچه های دیگه می ذاشتن.
مادرای بچه های دیگه برنامه ریزی نکردن بچه هاشون به جاهای بالا بالا برسن.
اما فقط یه روز؟
بعد از مدرسه پول بچین. یا قبلش. صبح یه کم زودتر بیدار شو. زنگ ساعتت رو برای یه ساعت زودتر کوک کن.
ازرا گفت: یه ساعت! یه ساعت کوچولو! اون هم برای موضوعی به این مهمی که فقط یه بار تو تموم دنیا اتفاق می افته!
پرل گفت: ازرا لازمه این قدر ادامه بدی؟ درسته این رفتار رو با من بکنی؟ چرا این قدر یک دنده ای؟
اما حالا، زیرِ این پتوی نم دار، تازه به این فکر افتاده بود که چرا آن روز پاسخ مثبت نداده و نگفته بود که ازرا می تواند آن یک روز را در خانه بماند. اگر قرار بود یک روزی روی درخت پول سبز شود، خب می گذاشتی هرچقدر دلش می خواهد بچیند! باید قبول می کرد. مگر چه فرقی می کرد؟

بریده پنجم

هنگامی که کودی دبیرستانش تمام شد، تازه اِزرا سال دوم دبیرستان بود و جنی که دیگر دختر جوان بلندقدی شده بود، کلاس هشتم بود. احتمالاً بک دیگر آن ها را نمی شناخت. و احتمالاً آن ها هم بک را فراموش کرده بودند. هیچ وقت هیچ چیز راجع به او نمی پرسیدند. به نظر شما این بدین معنی نبود که چقدر اهمیت وجود پدر در خانه ی آن ها کم بود؟ مرد نامرئی. حضوری غایب. این فکر نوعی احساس شادی دردناک برای پرل به همراه داشت. ظاهراً پرل توانسته بود آن مرحله را پشت سر بگذارد. چنان از آن مرحله به خوبی عبور کرده بود که آب توی دل بچه هایش تکان نخورده بود. آن موضوع بزرگ ترین پیروزی زندگی اش بوده است. (چقدر حیف که کسی نبود تا پرل این موضوع را به رخش بکشد و بابتش فخر بفروشد.) بعد هم بدون این که خودش متوجه باشد، کم کم دیگر به کلیسای بپتیست ها هم نرفت. دیگر در حرف هایش هم اشاره ای به بک نمی کرد. البته هنوز هم وقتی برای اقوامش در رالی کارت تبریک کریسمس می فرستاد، می نوشت که اوضاع کاروبار بک سکه است و سلام او را به همه می رساند.

بریده ششم

پرل چقدر از وجودش را روی بچه هایش سرمایه گذاری کرده بود و چه کسی باورش می شد دوران بودن بچه ها با او تا به آن حد کوتاه باشد؟
وقتی به مراحل سنی مختلف فرزندانش فکر می کرد، این که اول به او چسبیده بودند و بعد هرکدام جدا شده و به سمتی رفته بودند، یاد چراغ سرسرا می افتاد که شب ها برای این که بچه ها نترسند آن را روشن می گذاشت. بعدها در هر خانه ای که زندگی می کردند، چراغ دستشویی انتهای راهرو را روشن می گذاشت تا اگر یکی از آن ها شب دیروقت برگشت، خانه روشن باشد. بدین ترتیب میزان رشد بچه ها را نوری که شب ها به داخل اتاق خوابش می تابید مشخص می کرد طوری که انگار بچه ها شعاعی از نور اطراف خود داشتند که هرچه از او دورتر می شدند این نور نیز ضعیف تر می شد.
گاهی فکر می کرد باید برای این دوران برنامه ریزی بهتری می کرد. باید چند دوست می گرفت یا عضو باشگاهی می شد. اما پرل از آن نوع زن ها نبود. حتی این کارها نیز به او آرامش نمی داد.

بریده هفتم

کودی یک اشکال داشت. در واقع همه ی بچه های پرل اشکالی داشتند. همه ی آن ها خیلی آدم های کسل کننده ای بودند. البته جذاب و دوست داشتنی هم بودند. اما هرسه آن ها به نحوی انگار در برابر مادرشان خیلی راحت نبودند و پرل هم هرچه فکر می کرد علت این موضوع را متوجه نمیشد. و احساس می کرد هریک از آن ها نقصی در زندگی اش دارد که انگار آن نقص علامت مشخصه ی زندگی آن هاست. کودی همواره بی خود و بی جهت عصبانی می شد، جنی خیلی سر به هوا بود و اِزرا هم هیچ وقت واقعاً شایسته ی توانایی هایش زندگی نمی کرد. (ازرا در خیابان سن پاول یک رستوران داشت و این اصلاً آن چیزی نبود که پرل برای آینده ی فرزندش برنامه ریزی کرده بود.) یعنی بچه ها او را به خاطر موضوعی مقصر می دانستند؟ در مهمانی های خانوادگی (در حالیکه عروس و دامادش و نوه هایش کمی جدا از آن ها می نشستند، چون هیچ وقت نمی توانستند اعضای واقعی یک خانواده محسوب شوند) پرل که همیشه نزدیک به جمع می نشست، می شنید که انگار فرزندانش بیش تر مایلند خاطرات مربوط به فقر و بی کسی گذشته را بازگو کنند. مثل اسباب بازی هایی که پرل وسعش نرسیده بود برایشان بخرد یا مهمانی هایی که آن ها را دعوت نکرده بودند.
مخصوصاً کودی خیلی از تندمزاجی پرل یاد می کرد و برای این کار طوری با چهره های بچه گانه و مسخره و در عین حال غمگین و آزاردهنده، ادای پرل را در می آورد که حتی خود پرل هم نمی فهمید آن اداها چه ربطی به او داشت. فکر می کرد واقعاً نباید در خانه قانونی برای محدود کردن این رفتارها وجود داشته باشد؟ بالاخره کِی بنا بود کودی او را ببخشد؟ کودی میانسال بود و دیگر حق نداشت او را مقصر بداند.

بخشی از متن کتاب:

ژوزف مرلن هیچگاه خواب درستی نداشت. در طول شب‌های پایان‌ناپذیر بی‌خوابی‌اش، هرگز به جنگ نمی‌اندیشید.
درآن چهار سال، جنگ را حادثه‌ی نفرت‌انگیزی می‌دید که به ناخشنودی‌های ناشی از محدودیت مواد غذایی افزوده بود. همکارانش دروزارتخانه، بخصوص کسانی که نزدیکانشان در جبهه بودند، از اینکه می‌دیدند تنها نگرانی اين مرد بدعنق نرخ ایاب و ذهاب و کمبود مرغ است آزرده می‌شدند و با بیزاری به او می‌گفتند: «آخر، آقای عزیز،ناسلامتی جنگ است.» و مرلن، ناراحت و کلافه، پاسخ می‌داد: «جنگ؟ کدام جنگ؟ چرا توقع دارید به این جنگ بیش از جنگ قبلی یا جنگ بعدی اهمیت بدهیم؟» به او به چشم آدمی منفی‌باف و کم و بیش خائن نگاه می‌کردند. اگر سرباز بود، بی‌هیچ معطلی او را به جوخه‌ی اعدام می‌سپردند. اما در پشت جبهه، خلق و خویش خطر کمتری داشت. بااین همه، بی‌اعتنایی‌اش به رویدادها، اهانت‌های بیشتری برایش به بار آورد. میدان شازیژ-مالمون نخستین محل بازدید او از یک گورستان نظامی بود. اولیای امور، با خواندن گزارش او موقعیت را بسیار نگران کننده دیدند و چون هیچکس نمیخواست مسئولیتی به گردن بگیرد. گزارش به سرعت به مقامات بالاتر ارجاع شد تا سرانجام به دفتر رئیس اداره‌ی کل مرکزی رسید؛ مقام عالی‌رتبه‌ای که، مانند همتایان خود دروزارتخانه‌های دیگر، متخصص مسکوت گذاشتن پرونده‌ها بود. مرلن در این مدت، هر شب در رختخواب، جملاتی را که باید در حضور مقامات ادا می‌کرد، به دقت آماده می‌ساخت. اين جملات همگی به حاصل تحقیقات او برمی‌گشت که ساده، صریح و دارای عواقبی سنگین بود: هزاران سرباز فرانسوی را در تابوت‌هایی فوقالعاده کوچک دفن می‌کردند. طول قد آنها هرچه بود -از یک متر و شصت سانتی‌متر تا بیش از یک متر و هشتاد-همگی را در تابوت‌هایی به درازای یک متر و سی سانتی‌متر قرار می‌دادند. برای اینکه آنها را در تابوت بگنجانند، باید پس گردنشان را خرد می‌کردند. پاهایشان را ارّه می‌کردند و قوزک پایشان را می‌شکستند. روی هم رفته با اجساد این سربازان چنان رفتار می‌شد که گویی اجناسی هستند که باید قطعه قطعه شوند. او توضیح می‌داد که چون کارکنان «نه اطلاعی ازکالبدشناسی دارند و نه مصالح لازم در اختیارشان هست، مجبورند استخوان‌ها را با لبه‌ی بیل یا با لگدی که با پاشنه‌ی پا بر سنگی صاف می‌زنند بشکنند، گاهی هم با کلنگ‌. حتی بااين شیوه نیز کم نیست مواردی که نتوانسته‌اند بقایای اجساد مردان قدبلند را در این تابوت‌های زیاده کوچک جای دهند. بنابراین تا جایی که ممکن بوده آن ها را در تابوت‌ها چپانده اند و مازاد را در تابوتی که به جای سطل زباله به کار می‌رود انداخته‌اند. وقتی این تابوت پر شده است، درش را بسته و رویش نوشته‌اند “شناخته نشد؟”. گزارش مثل بمب صدا کرد. اگر مطلب درز پیدا می‌کرد، رسوایی به پا می‌شد. از آن پس باید خبرهای مربوط به این موضوع، بی‌هیچ توقفی درلایه‌های میانی، یکراست به دفتر رئیس اداره‌ی کل مرکزی فرستاده می شد. برای آرام کردن مرلن، از طریق سلسله مراتب به وی اطمینان دادند که گزارشش را با دقت تمام خوانده‌اند و تمام و کمال تایید کرده‌اند و بی‌هیچ تردیدی آن را در کوتاه ترین مدت، به نحو مقتضی، پیگیری خواهند کرد. مرلن، که نزدیک به چهل سال تجربه داشت، بی‌درنگ پی برد که گزارشش مدفون شده است. آنچه مدیران را به زحمت می‌انداخت باید از سر راه برداشته می‌شد. مرلن می‌دانست که از به زحمت انداختن آنها نه تنها هیچ سودی نصیبش نخواهد شد. بلکه باز با دادن یک شغل تشریفاتی به او، جابجایش خواهند کرد. او مردی وظیفه‌شناس بود و به وظيفه‌ی خود عمل کرده بود. احساس می‌کرد سزاوار هیچ سرزنشی نیست. به خانه‌اش برگشت و خوابید. برای نخستین بار در زندگی، شب را به تمامی در خواب گذراند.

خواب غم‌انگیزی دید: شماری سرباز، در مرحله‌ی پیشرفته‌ای از پوسیدگی، در گورهایشان نشسته بودند و گریه می‌کردند. کمک می‌خواستند، اما هیچ صدایی از گلویشان بیرون نمی‌آمد. تنها سنگالی‌هایی غول‌پیکر، یخ‌زده از سرما، که مثل کرم برهنه بودند، به آنها یاری می‌رساندند و با بیل رویشان خاک می‌پاشیدند. همچنان که روی غریقی از آب گرفته بالاپوشی می‌اندازند تا او را بپوشانند. مرلن، دستخوش احساسی عمیق، از خواب بیدار شد. آنچه برایش تازگی داشت اين بود که این احساس منحصراً به خودش مربوط نمی‌شد. جنگ، که مدت ها از پایانش می‌گذشت، سرانجام به زندگی او هجوم آورده بود. آنچه پس از آن گذشت، حاصل آمیزه‌ی شگفت‌انگیزی بود از جوّ ماتم‌زای گورستان‌ها که او را به عرصه‌ی ناکامی‌های زندگی‌اش ‌بازمی‌گرداند.
خصلت آزار دهنده‌ی سدی که مسئولان سرراهش قرار داده بودند و سختگیری و انعطاف ناپذیری همیشگی خودش؛ کارمند درستکاری چون او نمیتوانست به بستن چشم‌هایش اکتفا کند. این مردگان جوان، که هیچ وجه مشترکی با آنها نداشت، قربانی بی‌عدالتی شده بودند و جز او کسی را برای جبران آن نداشتند. این موضوع ظرف چند روز مشغله‌ی ذهنی او شد. سربازان جوان شهید عذابش می‌دادند، هم چون احساسی عاشقانه، حسادت یا سرطان!

بریده اول
مطمئنم پدرم و لاکلان مکنزى مدت‌ها قبل از تولد من با هم دشمنى داشته‌اند. از منشا خصومت‌شان بى‌اطلاعم چون پدرم هیچ وقت درباره‌اش حرف نزده است. این را هم نمى‌دانم که کدام شان آغازگر این دشمنى بوده، یا این که آیا این کدورت در زمان حیات خودشان شکل گرفته یا ریشه در کینه‌اى دیرینه داشته. در این نواحى اصلا عجیب نیست که دشمنى‌ها باقى بمانند در حالى که علت‌شان مدت‌ها پیش از یاد همه رفته.

بریده دوم
آقاى گیلیس انسان بسیار درس خوانده‌اى بود، تحصیلاتش را در گلاسگو تمام کرده بود. به جز خواندن و نوشتن و ریاضیات به ما علوم و تاریخ هم درس مى‌داد و گاهى بعدازظهرها براى‌مان قصه‌هایى مى‌گفت از خدایان و هیولاهاى اساطیر یونان. هرکدام از خدایان اسم داشتند و متاهل بودند و بچه‌هایى داشتند که آن ها هم خدا بودند. یک روز از آقاى گیلیس پرسیدم چه طور ممکن است بیشتر از یک خدا وجود داشته باشد و او در جوابم گفت خدایان یونانى شبیه خداى ما نبوده‌اند. آنها فقط موجوداتى بوده‌اند فناناپذیر. وقتى کلمه‌ى اسطوره را به کار مى‌بریم یعنى چیزى که درباره‌اش حرف مى‌زنیم واقعیت ندارد، قصه‌اى است براى سرگرمى.

بریده سوم
مى‌دانستم گناهان پدرم، مادر را از ما نگرفته بود، تقصیر گناهان من بود. روى خاک خاکسترى ایستاده بودم و به وعظ آقاى گالبرایت فکر مى‌کردم و فورا به این نتیجه رسیدم که باید به محض محیا شدن شرایط، منجى پدرم شوم و او را از وضع هولناکى که گناهکارى من باعثش بود نجات بدهم.

بریده چهارم
دیدگاه مردم منطقه‌ى ما این است که اگر بداقبالى به سراغ کسى بیاید، هیچ راهى براى فرار از آن وجود ندارد. مثلا اگر یک دسته ماهى‌گیر از زدن به دل دریا صرف نظر کنند، همان روز تیر سقف خانه‌ى یکى شان کنده مى‌شود و مى‌خورد به سرش. به هیچ وجه نمى‌شود فهمید که بداقبالى به چه شکل بر شانه‌ى آدم مى‌نشیند و بنابراین هرتلاشى براى مقابله بت تقدیرِ در نظر گرفته شده‌ى آدم ها بیهوده است.

بریده پنجم
“این یکى از چیزهاییه که خدا براى امتحان ما مى‌فرسته.”
گفتم: “فکر کنم خدا کارهاى مهم ترى از امتحان کردن ما داره.”
گفت: “پس چرا همچین اتفاقاتى مى‌افتن؟”
گفتم: “کدوم اتفاقات؟”
“اتفاقات بد.”
گفتم: “کشیش مى‌گه براى تنبیه ما به خاطر ذات خراب‌مون.”
پرسید: “نظر تو چیه؟”
چند لحظه مکث کردم و گفتم: “به نظر من هیچ دلیلى پشت این اتفاقات نیست.”

بریده ششم
متاسفانه مشکل تو برداشتِ غلطه، اگر تو محصول زمین همسایه‌ت رو برداشت نمى‌کنى به این خاطر نیست که قانون جلوت رو مى‌گیره. تو محصول اون رو نمى‌دزدى چون این کار اشتباهه. قوانین رو «نمى‌بینى» به این دلیل که قانونى وجود نداره، دست کم نه به اون شکلى که تو فکر مى‌کنى. مثل این مى‌مونه که بخواى هوایى رو که تنفس مى‌کنیم ببینى. البته که قانون وجود داره، ولى نمى‌تونى اون رو ببینى. قوانین وجود دارن چون همگى قبول داریم وجود دارن و بدون اون‌ها هرج و مرج میشه. وظیفه‌ى کدخداى دهکده اینه که این قوانین رو به صلاح دید خودش تفسیر و اجرا کنه.

بریده اول
دلم میخواست اثری دلنشین در روح النور بگذارم؛ می خواستم با مهربانی و ظرافت رضایت او را جلب کنم و آماده ی دیداری کنم که وعده اش را به من داده بود. با هزار ترفند کوشیدم توجهش را جلب کنم. صحبت را به موضوعاتی میکشاندم که می دانستم مورد علاقه اش هستند؛ اطرافیانمان نیز شریک این گفت و شنود شدند: حضورش الهام بخش من بود؛ توانستم کاری کنم به حرف هایم توجه کند. طولی نکشید دیدم لبخند می زند. چنان خوشحال شدم، چنان چشم هایم برق حق شناسی زدند که نتونست تحت تأثیر قرار نگیرد. افسردگی و کم حواسی اش از میان رفت. متوجه شد چه سعادتی نصیب من کرده و در روحش لذتی پنهان ایجاد شد و دیگر مقاومتی از خود نشان نداد. هنگام ترک میز شام، قلب هایمان چنان باهم صمیمی بودند که گویی هرگز از هم جدا نشده بودیم. وقتی دستش را گرفتم تا به سالن بازگردیم، به او گفتم: می بینید که زندگی أم در اختیار شماست؛ مگر با شما چه کردم که از عذاب دادنم لذت می برید؟

بریده دوم
چه کسی می تواند جذبه عشق را توصیف کند؟ این احساس یقین را که موجودی پیدا کرده ایم که طبیعت برایمان تعیین کرده، این روزی را که ناگاه زندگیمان را فروزان ساخته و رمز و رازش را عیان نموده؛ این بهایی را که به کوچکترین رویدادها می دهیم، این ساعات زودگذر را که جزئیاتشان به سبب شیرینی در یاد باقی می ماند و طولانی مدت بر روحمان اثر می گذارد. همانا خوشبختی است: این سرخوشی دیوانه وار را که گاه بدون دلیل با تأثر آمیخته می شود. این همه لذت را که از حضور یار می بریم و این همه امید را که در دوری اش در دل می پروریم: این رهایی از کارهای عامیانه را؛ این احساس بزرگی را در میان آنچه پیرامون ماست؛ این اطمینان را که روزگار دیگر نمی تواند در جایی که زندگی می کنیم لطمه ای به ما وارد آورد؛ این نزدیکی را که قادر است فکر دیگری را بخواند و به هر احساسش پاسخ دهد. ای افسون عشق! حتی کسی که تجربه ات کرده نمی تواند توصیفت کند.

بریده سوم
روابط عاطفی درازمدت از عمق خاصی برخوردارند! بی آنکه بدانیم پاره ی مهمی از زندگیمان می شوند! دور که هستیم با آرامش تصمیم به پاره کردن این رشته های الفت می گیریم؛ خیال میکنیم بی صبرانه منتظر لحظه ی جدایی هستیم. اما وقتی زمان آن فرا می رسد، سراپا وحشت می شویم؛ و عجب اینکه قلب پست ما برای ترک کسی که در کنارش دیگر هیچ لذتی نمی بریم هم پاره پاره می شود.

بریده چهارم
عشق به گونه ای شگفت انگیز کمبود خاطرات طولانی را جبران می کند. هرگونه احساس دیگری نیاز به خاطرات گذشته دارد: اما عشق با سحر و جادو گذشته ای به وجود می آورد که ما را احاطه می کند. به عبارت دیگر کاری می کند احساس کنیم با فردی که همین اندکی پیش برایمان پاک بیگانه بود، سال ها زیسته ایم. عشق نقطه ا ی فروزان است و بس، با این حال به نظر می آید می تواند کل زمان را تسخیر کند. تا همین چند روز پیش اصلا عشقی وجود نداشت، چندی دیگر نیز عشقی وجود نخواهد داشت؛ اما تا زمانی که هست، پرتویش را بر روی گذشته و بر روی آینده ای که پس از عشق فراخواهد رسید، می تاباند.

بریده های کتاب “فروخته شده”:

بریده اول
مادرم، که به زبان نپالی او را” اِما “صدا میزنم می گوید: اگر فقط یک فصل دیگر هم باران ببارد، سقف خانه ما فرو می ریزد. مادرم روی نردبان چوبی ایستاده، پشت بام کاهگلی را وارسی می کند. من روی زمین ایستاده ام و لباس های شسته شده را یکی یکی به او می دهم که روی طناب پهن کند و در تب داغ بعدازظهر خشک شوند.
هیچ ابری در آسمان دیده نمی شود. هیچ اثری هم از باران نیست، هفته هاست که خبری از باران نیست. البته فایده ای ندارد که این را به اِما بگویم. او دارد به کوهها نگاه می کند، به شالیزارهای آن پایین که قدم به قدم با غروب آفتاب چهره در تاریکی پنهان می کنند. به دهکده ی آن پایین و به سقف های شیروانی همسایه ها که با بدجنسی به او چشمک می زنند.
داشتن سقف شیروانی یعنی این که پدر خانواده، با پول اجاره خانه، در قهوه خانه قمار نمی کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که خانواده پسری دارد که در شهر و در کوره آجرپزی کار می کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که وقتی باران ببارد، آتش روشن می ماند و بچه ها مریض نمی شوند و سالم می مانند.
به مادرم می گویم: بگذار به شهر بروم. من هم می توانم مثل دوستم گیتاtare یک خانواده پولدار کار کنم و دستمزدم را برایت بفرستم. اما گونه‌ام را نوازش می کند، با دستانی که پوستش به خاطر کار زیاد، مثل زبانِ بزِ تازه به دنیا آمده، زبر و خشن شده، جواب می دهد: »الکشمی« کوچولوی من! تو باید به مدرسه بروی. بگذار ناپدری ات هر چه دلش می خواهد بگوید. این اواخر دلم می خواهد به مادرم بگویم که ناپدری ام به من همان جوری نگاه می کند که به خیارهایی که جلوی کلبه مان کاشته ام؛ خاکستر سیگارش را آرام می تکاند و نگاه چپ چپی به من می کند و می گوید: باید این خیارها را به قیمت خوبی بفروشی. همه فکرش فقط سیگار، آبجو و خریدن یک جلیقه نو برای خودش است. ولی من به فکر یک سقف شیروانی هستم. قبل از اینکه”گیتا” برود، روی زمین خاکی بین کلبه هایمان مربع هایی می کشیدیم و لی لی بازی می کردیم. موهای هم را صد بار شانه می زدیم و برای بچه های خیالیمان اسم انتخاب میکردیم.
هروقت همسر کدخدا از کنارمان می گذشت، یاد روزی می افتادیم که سَرِ چشمه دهکده، با تکبر از کنار ما رد شد و باد شکم ول داد و دماغ هایمان را محکم گرفتیم.
بریدگی های روی نیمکت مدرسه را می ساییدیم، قبل از جواب دادن به درس، برای خوش شانسی. در بعدازظهرهای طولانی، در شالیزارها، خم میشدیم و به هم گِل پرت می کردیم. یک بار یکی از تکه های گل که” گیتا “پرت کرده بود، به پشت سر خواهر بزرگتر و از خودراضی او خورد، از خنده اشک هایمان سرازیر شد در پاییز وقتی که گله بزها از علفزارهای هیمالیا پایین می آمدند، لابه لای علفها و بامبوها مخفی می شدیم تا”کریشنا” را دزدکی نگاه کنیم. کریشنا همان پسرکی بود که چشمان خمار گربه ای شکل داشت و من قول ازدواج به او داده بودم.

بریده دوم:
بازوی راست ناپدری ام، یک عضو خشکیده و بی تحرک است. چون وقتی که بچه بوده، شکسته و برای دکتر و دوا و درمان هم، پولی در کار نبوده است. بیشتر مردهای هم سن او، گاهی ماه هایی از سال خانه را ترک می کنند تا در کارخانه های شهر و یا در دوردست ها، کار پیدا کنند. ولی او همیشه می گوید که هیچ کس به یک مرد یک دست کار نمی دهد. برای همین است که هر روز از تپه بالا می رود تا در قهوه خانه ورق بازی کند، درباره سیاست حرف برند و با پیرمردان چای بنوشد.
اِما میگوید: ما خوشبختیم که حداقل یک مرد در خانه داریم. او میگوید که من باید به ناپدری ام افتخار کنم و از او تعریف کنم. به او احترام بگذارم و از او متشکر باشم که سرپرستی ما را بعد از مرگ پدرم به عهده گرفته است.
بنابراین من نقش یک دختر وظیفه شناس را ایفا میکنم. صبحها برایش چای می آورم و شبها پاهایش را میمالم. وقتی جوک هایی را در قهوه خانه درباره ی پسر داشتن و دختر شوهردادن شنیده، در خانه تعریف میکند و میخندد، من طوری وانمود میکنم که انگار آنها را نمیشنوم.
آنها میگویند که یک پسر همیشه یک پسر می ماند. ولی دختر مثل بُز میماند. تا وقتی شیر و کره میدهد، خوب است ولی وقتی که زمان کباب کردنش میرسد، ارزش گریه کردن ندارد.

 

بریده های کتاب “بریده”:

بریده اول
من روی صندلی کوچک اتاقک تلفن می نشینم و دستم را دراز می کنم تا در را ببندم. ولی هیچ دری وجود ندارد. گاهی اوقات فراموش می کنم که اینجا هیچ اتاقی در ندارد. گوشی را برمی دارم، هنوز دستگیره اش از گرمای دست نفر قبلی گرم است، و به دایره های هم مرکز روی دهانه گوشی خیره می شوم. صدای مادرم از آن طرف خط می آید که امیدوارانه و بی رمق می گوید: «کالی؟ تویی؟» نفسم را حبس می کنم. سروصدای آشپزخانه، صدای شیر آب ظرفشویی و صدای بسته شدن در کابینت را از آن طرف خط می شنوم. مامان در حالی که تن صدایش پایین است انگار که با خودش حرف می زند می گوید: «اوه عزیزم، آخه من از کجا بفهمم که تو پشت خطی؟» پشتم را صاف می کنم؛ این دقیقا همان چیزی بود که دختر جدید هم گفته بود. روی صندلی کوچک جابه جا می شوم، بعد سرفه ای می کنم. «کالی امیدوارم که خودت باشی، چون باید یه چیزی بهت بگم.»
لحظه ای مکث می کند، و بعد آهی می کشد. «خب. اونها میگن که تو در برابر درمان مقاومت می کنی.» گوشی را به دست دیگرم می دهم و کف دستم را روی شلوارم می کشم. «ضدیت یا یه همچین چیزی، بهش می گن. رفتار با ضدیت.» رفتار با ضدیت. به نظر تعمدی می آید، با قصد و منظوره «گوش میدی؟» سرم را تکان میدهم، و یادم نیست که مامان سر تکان دادنم را نمی بیند.
اونها میگن که تو باید برگردی خونه.» به نظرم قاب در شروع به لرزیدن می کند. باریک می شود و دوباره بزرگ می شود. مامانم دارد چیزی راجع به مؤسسه ذهن های بیمار می گوید که می خواهند تخت من را به یک نفر دیگر بدهند. یک نفر که علاقه به همکاری داشته باشد. یک نفر که بخواهد حالش خوب بشود. زمین در نظرم بلند می شود و بالا می رود، بعد در هوا حرکت می کند و شناور می شود. »
حالا دارد چیزی راجع به مدرسه می گوید: مدرسه هم تا وقتی که درمانت کامل نشده باشه، راهت نمیده.» گوشی را از گوشم دور می کنم. صدای مامان را از دورتر می شنوم… «کلی پول روی دستمون گذاشته… بابات سکته میکنه… نمی فهمم چرا…» تا این که بالاخره تلفن قطع می شود و تنها چیزی که می شنوم صدای خیلی ضعیف تلق تلق سیم هاست.

بریده دوم
چراغ ها خاموش هستند و وقتی به اتاقم میرسم سیدنی در تختش خوابیده، مستقیم به تختم می روم و با اینکه به خاطر مسیری که راه آمده ام، خيس عرق هستم ملحفه را تا بالای چانه ام می کشم. بلوز و شلوارم زیر پتو و ملحفه کپه شده اند. بلوزم را به زور می کشم بیرون، ولی شلوارم را ول می کنم. به صدای نفس کشیدن سیدنی گوش می کنم. فایده ای ندارد. سر جایم می غلتم؛ بلوزم زیر سینه ام میپیچد. می چرخم و صافش می کنم. من به یک طرف می چرخم، اتاق به طرف دیگر می چرخد. تختم را تصور می کنم، تختی که مؤسسه ذهن های بیمار می خواهد به کس دیگری بدهد، انگار در دریچه غول پیکری فرومی روم. بعد صدای قدم های روبی را می شنوم که به سمت اتاق ما می آید. چرخش متوقف می شود، وسایل اتاق سر جایشان قرار می گیرند. بعد روبی دور می شود.“
قبل از اینکه زمین دوباره شروع به حرکت کند، ملحفه ها را پس میزنم و کنار تخت دولا می شوم. تشک را با یک دست بلند می کنم، با دست دیگرم زیر تشک را می گردم. تشک بر خلاف انتظارم خیلی سنگین است. بازویم میلرزد و زیر وزن تشک خم می شود. بعد آن چیزی را که جست و جو می کردم، پیدا می کنم. بشقاب دسر، نزدیکهای پای تخت هست. دستم را دراز می کنم، برش میدارم، و تشک را رها می کنم سر جایش. سیدنی با چشم های نیمه باز سر جایش رو تخت می نشیند. «چی شده؟» سر جایم خشکم می زند. دوباره سرش را روی بالش می گذارد، آهی می کشد و صدای منظم تنفسش بلند می شود. من به تختم برمی گردم، حالا آرام روی شکمم میخوابم، ملحفه را روی سرم می کشم. در پناه تاریکی ملحفه، بشقاب دسر را از وسط نصف می کنم، صافش می کنم، و آنقدر آن را خم می کنم و باز می کنم، خم می کنم و باز می کنم، انگار که از روی دستور آشپزی دارم کار مهمی انجام می دهم، تا اینکه از محل تاخوردگی ترک می خورد.
حالا دیگر به راحتی به دو نصفه تقسیم می شود، هر کدام با لبه هایی تیز و دندانه دار. انگشت اشاره ام را آرام روی لبه یکی از دو نصفه می کشم تا تیزی آن را  امتحان کنم. تیز و درست حسابی است. حالا طرف داخلی مچ دستم را نزدیکش می آورم. جمجمه ام تیر می کشد. چشم هایم را میبندم و منتظر می مانم. ولی هیچ اتفاقی نمی افتد. هیچ رهایی در کار نیست. فقط یک احساس کشیده شدن عجیب. چشمانم را باز می کنم. پوست مچم به لبه بشقاب کشیده می شود. آن را به طرف دیگر می برم و دردی کرخ کننده و گزگزکننده در مچ دستم شروع می شود. نفسم را در سینه حبس می کنم و تیزی را به گوشت دستم فرو می کنم. با دقت فرو می رود. فشار گرمایی ناگهانی در بدنم پخش می شود. درد آنقدر شدید و آنقدر ناگهانی است که نفسم می گیرد. هیچ غافلگیری، و هیچ رهایی در کار نیست. فقط درد، دردی برنده و گزگزکننده.“
ظرف دسر را به کناری می اندازم و مچ دستم را با دست دیگرم می گیرم، در حالی که این کار را می کنم، کم و بیش آگاهم که تا به حال چنین کاری نکرده بودم. هیچ وقت سعی نکرده بودم خون را بند بیاورم. هیچ وقت دخالتی نکرده بودم. هیچ وقت مثل این بار درد نداشت. هیچ وقت آسان هم نبوده است. دستم را لحظه ای بر می دارم، و مچ دستم را به بلوزم می کشم؛ خون بند می آید ولی دوباره بیرون می زند. دوباره دستم را روی مچم فشار می دهم و سعی می کنم درد گزگز کننده و عرق پشت لب و پیشانی ام را نادیده بگیرم، بعد پایین را نگاه می کنم و می بینم که خون از بین انگشتهایم می چکد. یک سوزش برق آسا و پرحرارت در تمام وجودم می پیچد. و ناگهان از روی تخت بلند می شوم و از اتاق بیرون می روم. حالا به هیچ چیز فکر نمی کنم، فقط راه می روم. پایین سالن به سمت میز روبی. بازویم را رو به بیرون گرفته ام، انگار چیزی تعارف می کنم. “

بریده اول:
روزها گذشت؛ فصلها، تعطیلات ملی و مذهبی، رمضانها. به تدریج روزها برایم بی معنی شد. در آن زیرزمین روز یا شب هیچ فرقی باهم نمیکرد چون نور چراغهای نئون همیشه ثابت و بدون تغییر بود. زندگی ام محدود به همین محوطه ی کوچک بود و حال و روزم بستگی به وضعیت روحی ارباب داشت. ما دخترها هر بار که بین خودمان درباره ی قذافی حرف میزدیم هیچوقت اسم یا عنوانش را بر زبان نمی آوردیم. فقط کفایت میکرد بگوییم »او«. او مرکز ثقل زندگیهایمان بود. وقتی میگفتیم »او« هیچکس قاطی نمیکرد یا نمیپرسید »منظورت کیست؟«

بریده دوم:
قذافی، با ترفندهای گوناگون کاری کرده بود که من و آدمهایی مثل من تبدیل به شریک جرمهایش شویم تا هرگز نتوانیم انحرافات اخلاقی اش را برای کسی تعریف کنیم .او ما را آلوده ی انحرافات خودش کرده بود و در نتیجه هرگونه شهادتی از جانب ما باعث میشد تا آبروی خودمان هم برود.

بریده سوم:
من به اتاقم دویدم. هق هق گریه میکردم، رفتم زیر دوش و ساعتها زیر دوش ماندم. هی خودم را میشستم و همینطور یکبند گریه میکردم. اصلا نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم .قذافی مجنون بود، آنها همگیشان مجنون بودند؛ آنجا دیوانه خانه بود و نمیتوانستم حتا برای یک لحظه ی دیگر هم در بین آنها باشم. پدر و مادرم را میخواستم، برادران و خواهرم را میخواستم، زندگی قدیمی ام را میخواستم. اما چنین چیزی دیگر امکانپذیر نبود. قذافی هر چیزی را نابود کرده بود. آدم نفرت انگیزی بود. و او رئیس جمهور کشورم بود.

بریده چهارم:
رسما شکایت کند؟ پاسخش این بود: از که باید از پدر ثریا پرسیدم آیا هرگز به فکر نیفتاد شکایت میکردم؟ ثریا را سوار یک ماشین دولتی کرده و بادیگاردهایی که برای رهبر کشور کار میکردند او را با خودشان برده بودند. هیچ اعتراضی حتا قابل تصور هم نبود. موقعی که شما در جهنم هستید، چگونه میتوانید شیطان را متهم کنید؟ حتا در خیالتان هم نمیتوانید این کار را بکنید!

بریده پنجم:
قذافی در اول سپتامبر ۱۹۸۱ ،اطلاعیه‌ی «عظیم و دورانسازش را به اطلاع عموم رساند»: مردان و زنان کشورهای عربی در تلاشند تا قدرتهایشان را در کفِ اختیار خویش بگیرند. اما درون ملت عرب، زنان عملا تحت تسلط نیروهای سرکوبگر، فئودالیسم و استثمار قرار دارند. ما خواهان انقلابی برای آزادسازی زنان ملت عرب هستیم، انقلابی که همچون یک بمب کل منطقه ی عربی را تکان خواهد داد. این فراخوان به طور قطع و یقین موجب پژواک ها و بازتاب هایی در کل ملت عرب و فراتر از آن در سراسر جهان خواهد شد. امروز با هر روز دیگری فرق دارد؛ امروز روز آغاز پایان حرمها و بردگان جنسی و آغازسازی زنان در میان ملت عرب است «و به این ترتیب، زنان مسلح یونیفورم پوش قذافی باید به مثابه ی زیباترین جواهر دنیا بر تارک انقلاب می درخشیدند. قذافی با محول کردن وظیفه ی حفاظت از جانش به این بادیگاردهای مؤنث میخواست بگوید که اهمیت آنها فراتر از ارزش های نمادینِ صرف است؛ می خواست بگوید که او در عمل به فمینیسم باور دارد. یا حداقل، این پاسخی بود از جانب قذافی به غربی ها در پاسخ به این سؤالشان که چرا وی بادیگاردهای مؤنث را بر بادیگاردهای مذکر ترجیح میدهد. اما طنز روزگار تکان دهنده است: قذافی حامی زنان، قذافی فمنیست، قذافی آزاد کننده ی زنان از حرمها و بردگی جنسی!

بریده ششم:
در ظاهر همه چیز علیه این زنها بود. عموم مردم آنها را شریک و همدست و همراه قذافی میپنداشتند. و در نتیجه، غالب این زنها ترجیح دادند ریسک ماندن در کشور را قبول نکنند. آنها میتوانستند در لیبی بمانند و برای انقلابیون تازه به قدرت رسیده توضیح دهند که نه تنها شریک و همدست قذافی نبودهاند، که قربانی او بوده اند و اتفاقا بیشتر از هرکس دیگری هم مورد آزار و اذیت هایش قرار گرفته بودند. اما در فضای انقلابی پس از مرگ قذافی که احساسات بر منطق غلبه داشت، گوش شنوایی، برای شنیدن این توضیحات وجود نداشت و فرار تنها گزینه ی مناسب به نظر میرسید. آنها پیش خودشان حساب کرده بودند که رژیم تازه ی لیبی هیچ ترحمی در حقشان نخواهد کرد. زیرا از چشم عموم مردم آنها مشتی فاحشه بودند که نیازهای شهوانی کثیف دیکتاتور را برآورده میکردند.
غالب این زنان و دختران بخت برگشته با توجه به قطع همه ی پیوندهای خانوادگیشان از مدتها قبل، حالا میکوشیدند در تونس، مصر، یا بیروت، به زندگی خود ادامه دهند؛ و متأسفانه غالب آنها برای امرار معاش در این کشورهای تازه هیچ کار و حرفه ای بلد نبودند جز تن فروشی؛ این تنها حرفه ای بود که آنها از ارباب و رهبر سابقشان یاد گرفته بودند.

بریده اول

برایم زیاد پیش می‌آید که با کس دیگری عوضی گرفته‌شوم.چه آدم‌هایی که بهم برمی‌خورند و حس می‌کنند من را جایی دیدهاند. همیشه هم یادشان نمی‌آید که در چه شرایطی، چه موقعیتی، کی و کجا میتوانستهاند ملاقاتم کرده‌باشند. با این که قیافهها و اسم‌هاشان چیزی یادم نمی‌آورد، از سر ادب خودم را معرفی می‌کنم و من هم به حافظه‌ام فشار می‌آورم تا احیانا جایی یا موقعیتی یادمان بیاید که می‌توانستهایم با هم باشیم. چند دقیقه بعد ناچار از قبول این که نمی‌توانیم کوچک‌ترین خاطره‌ی مشترکی پیدا کنیم برای نتیجهگیری دو یا سه بار شانه بالا می‌اندازیم، چند لبخند گنگ رد و بدل می‌کنیم و عذر می‌خواهم آن کسی که آن‌ها فکر می‌کردند نیستم. بعد روز خوبی برای هم آرزو می‌کنیم و به راه خودمان می‌رویم. اما گاهی وقت‌ها چنان اطمینانی از خود نشان می‌دهند که جای هیچ شکی باقی نمی‌ماند. مدرک این اطمینان ضربه‌ی محکمی است که به پشتم حواله می‌کنند و قبل از آن حسابی تکانم می‌دهند.طوری که بیهوده سعی می‌کنم تسلیمشان شوم. یک قدم عقب می‌روند تا خوب وراندازم کنند. دست آخر متقاعد می‌شوند که خود خودم هستم. و این که اصلا تکان نخورده‌ام یا این که چقدر عوض شده‌ام. حتی آن‌هایی که من را با ریش می‌شناختند – خودشان این جور می‌گویند، من که هیچ وقت ریش نداشته‌ام – دست آخر بی هیچ شکی من را بی‌ریش هم به جا می‌آورند.

بریده دوم
یک روز در پیاده‌رو محله‌ام یک نفر به من تنه می‌زند. در چنین مواردی معمولا مودبانه عذرخواهی می‌کنم. کار دیگری نمی‌توانم بکنم. واکنشم همین است.وقتی بهم تنه می‌زنند یا پایم را لگد می‌کنند ماشین‌وار ببخشید را من می‌گویم. اما این بار وقتی شانه‌هامان به هم می‌خورد نمی‌دانم چه مرگم می‌شود. برمی‌گردم و اعتراض می‌کنم.مرد یک دفعه می‌ایستد.برمی گردد و صاف تو چشم‌هام زل می‌زند. همان لحظه از جسارتم پشیمان می‌شوم. راه رفته را برمی‌گردد. چشم‌هاش هنوز دوخته وسط چشم‌هام. و بی هیچ حرفی نزدیک تر می‌آید. می‌رسد به فاصله‌ی ایده‌آل برای کوبیدن ضربه‌ای به سرم. ضربه‌ای که هر لحظه منتظرش هستم. و دست‌هام توی جیب‌هام دنبال دستمالی می‌گردد که برای تمیز کردن خون دماغم لازم خواهم داشت. همان لحظه صورتش گل می‌اندازد. نگاهش می درخشد و فکر می‌کند او را یاد کسی می‌اندازم به اسم «لوپویو».در یک یا دو کلمه. نمی دانم. اما همین جوری صدام می‌زند.«لوپویو! خدای من! خودتی!». و من بسیار خوشحال از این که ماجرا به این می‌چرخد با کمال میل قبول می‌کنم کسی باشم که او خیال می‌کند و حالا نشسته‌ام توی کافه‌ی روبه رویی تا با «ژوزف لورنزو» آبجویی بخورم. کسی که می‌فهمم هم‌سلولی سابقم است و زمانی را با هم سر کرده‌ایم.همین طور طی فراری به یاد ماندنی به نقل از او با کلی آدم دیگر که از نظرمان یکی از یکی شریرتر بودند.

بریده سوم
هیچ چیز دلسرد کننده‌تر از بند کفشی نیست که در بدترین لحظه وا می‌رود و آدم مجبور می‌شود دو سر رشته‌رشته‌ی آن را با گره زشتی وسط سوراخ‌های کفش، سرهم‌بندی کند، به زشتی یک تره فرنگی، وسط صورت. و این فقط یک مسئله‌ی زیباشناسانه نیست، مسئله فقط این هم نیست که کل شور و حالم در هم شکست. مسئله‌ی اصلی این است که به محض تعمیر این خرابی، آن هم با مشقت، آدم دیگر می‌ترسد بندهاش را بکشد.میترسی گره خوب نگرفته باشد یا بند این بار از جای دیگری پاره شود، تازه از این احتمال چیزی نمی‌گویم که شاید، لنگه‌ی دیگر کفش هم این بلا را سر آدم بیاورد.و این ترسها بی‌مکافات نیستند. چون اگر از کشیدن صادقانه‌ی بندها بترسی، دیگر صاحب پاهات نیستی، به همین راحتی. شوالیهای را تصور کن که نتواند افسار مرکبش را بکشد مبادا پاره شود. آن وقت اسب، سوار همه‌چیز می‌شود و اختیار سرش را به دست می‌گیرد. و همینطور اختیار پاهاش را که باید حس کنند مهارشان دست کس دیگری است و نمی‌توانند هر جا دلشان خواست بروند یا هر وقت دلشان خواست.

بریده چهارم
ازم پرسید «سیگار نداری؟» ایستادم. به سختی می‌توانست سر پا بایستد. خیلی مودبانه جواب دادم که نه، گفتم سیگار نمیکشم. گفت:« خب، کبریت هم نداری؟» گفتم:«اگر سیگار نکشم، برای چی باید کبریت داشته‌باشم؟» چین به ابرو انداخت. برای او حرف سنگینی بود. تازه از خودم پرسیدم او که سیگار ندارد، کبریت میخوهد چه کار. دوباره ازم پرسید:«ساعت هم نداری، نه؟» گفتم متاسفم، اما من ساعت مچی ندارم. و خواستم به راهم ادامه بدهم. اما او بازوم را گرفت. بهم گفت که برام خیلی گران تمام می‌شود که نه کبریت دارم ، نه سیگار و نه ساعت که به او بدهم، و فکر کرده‌ام کی هستم که همه‌چیز را از او دریغ می‌کنم. حتی ملامتم کرد که صدام را براش بالا برده‌ام. بعد صورتش را تا چند سانتی متری صورتم جلو آورد، فاصله‌ی لازم برای آن که که از نفس ترش بهره‌مند شوم، و بهم گفت که قیافهام چیزی یادش می‌آورد.که قبلا من را جایی دیده و خاطره‌ی خوبی از این دیدار نداشته. کم‌کم اوضاع داشت بد می‌شد. بهش گفتم:«چه غلطی می‌خواهید بکنید؟» با احتیاط نگاهم کرد. گفتم:«بروید گم شوید!» و همان جا، روی پیاده‌رو، گیج و منگ رهاش کردم. مثل دکلی در باد آب می‌خورد.

بریده پنجم
نگاه مشکوکی داشت و طوری چرخید که شانه‌اش نمی‌گذاشت نامه‌ها را ببینم، انگار برگه‌هایی بودند که می‌خواست از نگاه کج یک متقلب حفظ‌شان کند. بلافاصله بعد گفت:«آه…» یک قدم رفتم طرفش و گفتم:«بله؟…» با تپش قلب زور می‌زدم از بالای شانه‌اش ببینم این «آه…» چه معنایی دارد. چون از آن «آه…» های کوچکی بود که موقع پیدا کردن چیزی که از مدت‌ها پیش دنبالش می‌گردیم به زبان می‌آوریم. یک «آاااه!…» از سر تسکینی عمیق نبود، شبیه آهی که یک نزدیک‌بین موقع گذاشتم دست روی عینکش می‌کشد یا آدمی یک چشم موقع پیدا کردن چشم شیشهای خود ته جیبش یا آه زن یک دریانورد که بادبانی را در افق تشخیص میدهد. نه، همچو «آاااه..»‌ی نبود، «آه…» معمولی‌تری بود. فقط یک «آه…» کوچک، خیلی خشک اما لبریز از امید. در واقع هیچ ابهامی در کار نبود و بی هیچ شکی کل قضیه می‌توانست به این معنا باشد که بالاخره دست گذاشته روی نامه‌ای ارسال شده برای پی‌یر سیمون، البته اگر بعد از آن «آه…» دست نگه می‌داشت، اگر چیز دیگری اضافه نمی‌کرد، مخصوصا بلافاصله بعدش نمی‌گفت«آه نه …»، که گفت«آه نه…» درست مثل وقتی که دستگیرمان می‌شود چیزی که پیدا کرده‌ایم همانی نیست که از مدت‌ها پیش دنبالش می‌ردیم. با این فرق که در آن «آه نه …» یاس عظیمی نبود. آهی نبود که یک نزدیکبین بعد از خرد کردن عینکش می‌کشد یا آدمی یک چشم با دیدن افتادن چشم شیشهای خود در آب، یا آه زن یک دریانورد، وقتی کشتی در دوردست غرق می‌شود.درست برعکس، آن «آه نه…» تقریبا لحن شادی داشت. «آه نه…» شیطنت‌آمیزی بود. حتی میتوانم بگویم شرارتبار. مگر این آدم چیزی طبیعی هم داشت؟
دوباره گفت:«متاسفم…» گرچه کاملا معلوم بود که همه چیز است غیر از متاسف.

بریده ششم
با خودم گفتم باورکردنی نیست، به محض این که کمی به ذهنت میدان می‌دهی، عجب فکرهای احمقانه‌ای به سرت می‌زند، انگار بند قلاده‌ی سگ جوانی را ول کرده‌باشی. اگر نمی‌دانم با کدام روشی می‌توانستم به همه‌ی این افکار بیهوده که در سرم وول می‌خورند و داغ می‌شوند جهت بدهم و تبدیلشان کنم به انرژی، بی‌شک توربینها را به گردش درمی‌آوردم و برق تولید می‌کردم.حتم دارم برای روشن کردن کل یک شهر کافی بودند. دست کم شاید این فکر سزاوار حلاجی بود. از این رو به آن دل دادم و کم‌کم جدی‌تر به این مسئله فکر کردم، به چیزی که میشود آن را یک جور مطالعه روی عملی کردن افکار نامید.

بریده اول

تاریخ ما را نومید کرده، اما مهم نیست.
در آغاز قرن، ماهیگیری پا به سن گذاشته، و همسرش تصمیم گرفتند برای درآمد بیشتر، مستاجر بگیرند. هر دو در دهکده‌ی ماهیگیری یونگ‌دو – جزیره‌ی بسیار کوچکی کنار بندر بوسان – به دنیا آمده و بزرگ‌شده‌بودند.در سال‌های طولانی ازدواج، زن سه پسر به دنیا آورد، اما تنها هونی، بزرگ‌ترین و ضعیف‌ترین آن‌ها زنده ماند. هونی لب‌شکری و پاچنبری به دنیا آمد.هرچند شانه‌هایی پهن داشت و اندامی قوی و رنگ ورویی بور. حتی وقتی مرد جوانی شد، همان روحیه‌ی آرام و متفکر کودکی را حفظ کرد. هونی وقتی دهان بی‌قواره‌اش را با دست می‌پوشاند، کاری که عادت داشت موقع برخورد با غریبه‌ها انجام دهد، به پدر خوش‌قیافه‌اش شباهت پیدا می‌کرد. هر دو چشم‌های درشت خندان داشتند. ابرو‌های تیره به پیشانی وسیعش جلوه می‌داد که در اثر کار مدام در هوای آزاد آفتاب‌سوخته بود. هونی مانند پدر و مادرش تند حرف نمی‌زد و بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کردند، چون او سریع حرف نمی‌زند، مشکل ذهنی دارد. اما این حقیقت نداشت. در ۱۹۱۰ وقتی هونی بیست و هفت ساله بود، ژاپن کره را اشغال کرد. ماهیگیر و همسرش کشاورزهای صرفه‌جو و سخت‌کوش حاضر نشدند اجازه بدهند اشراف ناتوان و فرمانرواهای فاسد کشور که مملکت را به دزدها باخته‌بودند، آن‌ها را از کار و زندگی منحرف کنند.وقتی دوباره قیمت خانه بالا رفت، زن و شوهر یک ت=اتاق خواب را خالی کردند و در اتاق کوچک نزدیک آشپزخانه خوابیدند تا مستاجرها را بیشتر کنند.

بریده دوم
زمستانِ بعد از اشغال منچوری به دست ژاپن، سخت بود. بادهای گزنده در اقامتگاه کوچک می‌وزید و زن‌ها لایه‌های لباسشان را با پنبه پر می‌کردند. چیزی که اسمش رکود اقتصادی بود در همه جای دنیا پیدا می‌شد. مستاجرها سر غذا این را می گفتند و حرف‌هایی را تکرار می کردند که از مردهایی که می‌توانستند روزنامه بخوانند، در بازار شنیده بودند. آمریکایی‌های فقیر به اندازه‌ی روس‌های فقیر و چینی های فقیر گرسنه بودند. حتی ژاپنی‌های معمولیِ زیرِ پرچمِ امپراطور، فقیر بودند.
بی‌تردید زرنگ‌ها و جان سخت‌ها آن زمستان جان به در بردند. اما گزارش‌های شرم‌آور از بچه‌هایی که به بستر رفته بودند و بیدار نشده بودند، دخترانی که معصومیت‌شان را به خاطر کاسه ای نودل گرم می فروختند و افراد مسنی که دزدانه می‌رفتند تا جوان‌ها بتوانند غذا بخورند بی‌اندازه زیاد بود.

بریده سوم
ژاپن وضع بدی داشت. دولت این را می دانست اما به شکست اعتراف نمی‌کرد. جنگ در چین ادامه داشت بی‌آنکه از شدتش کم شود. پسرهای رئیس برای ژاپن جنگیده بودند. پسر بزرگ که به منچوری رفته بود سال قبل یک پایش را از دست داده و از قانقاریا مرده بود. پسر کوچک رفته بود نانجینگ تا جای او را بگیرد. در مراسم سوگواری، شیمامورا سان گفته بود ژاپن در چین است تا به منطقه ثبات ببخشد و صلح را گسترش دهد، اما طوری گفت که یوسب حس نکرد خودِ شیمامورا سان یک کلمه اش را باور داشته باشد. ژاپن داشت در جنگ آسیا بیشتر فرو میرفت و شایعاتی از این شنیده می‌شد که ژاپن به زودی در جنگ اروپا با آلمان متحد می شود. هیچ یک از این‌ها برای یوسب اهمیت داشت؟ وقتی رئیس ژاپنی از جنگ حرف می‌زد به موقع سر تکان داده و به نشانه‌ی تصدیق غرغر کرده بود چون باید وقتی رئیس‌تان داستان تعریف می‌کرد سر تکان می دادید. با وجود این برای هر کره‌ای که او را می‌شناخت غیر ممکن به نظر می رسید که ژاپن جنگ در آسیا را گسترش دهد. چین کره نبود. چین تایوان نبود. چین می توانست یک میلیون نفر از دست بدهد و از پا در نیاید شاید قسمت‌هایی سقوط می‌کرد اما ملت چین گستردگی غیرقابل باوری داشت. می توانست تعداد زیادی را از دست بدهد، باز دوام بیاورد کره‌ای‌ها می خواستند ژاپنی‌ها برنده شوند؟ البته که نه اما اگر دشمنان ژاپن پیروز می شدند چه به سرشان می آمد؟
این ها می توانستند خودشان را نجات بدهند؟ معلوم بود که نه. پس جانت را نجات بده. این چیزی بود که کره‌ای ها باور داشتند. خانواده‌ات را نجات بده. شکمت را سیر کن. حواست را جمع کن و به آدم‌های با مسئولیت بدبین نباش اگر ملی گراهای کره نمی‌توانستند کشورشان را پس بگیرند، پس بگذار بچه هایت ژاپنی یاد بگیرند و سعی کن جلو بروی. وفق پیدا کن. مسئله به این سادگی نبود؟
عوض هر میهن‌پرست که برای آزادی کره مبارزه می‌کرد یا هر حرامزاده‌ی بخت برگشته‌ی کره‌ای که برای ژاپن می‌جنگید ۱۰۰۰۰ هم وطن در کشور و جاهای دیگر فقط می کوشیدند شکمشان را سیر کنند در نهایت شکم شما امپراطورتان بود.

بریده چهارم
حالا سونجا می‌توانست هر قدر کیمچی که او و کیونگ‌هی درست می‌کردند بفروشد و این توانایی به او نوعی قدرت داده بود. اگر می‌توانستند کیمچی بیشتری درست کنند، مطمئن بود می توانست آن را هم بفروشد. اما تخمیر به زمان نیاز داشت و یافتن مواد درست همیشه امکان پذیر نبود. حتی اگر سود مناسبی می‌بردند قیمت کلم می‌توانست هفته بعد بالا برود یا بدتر از آن ممکن بود اصلا پیدا نشود .
وقتی کلم در بازار نبود، ترب، خیار، سیر یا پیاز کوهی را ترشی می‌انداختند و گاهی کیونگ‌هی هویج یا بادمجان را بدون سیر یا رب فلفل قرمز ترشی می‌انداخت. چون ژاپنی‌ها این ترشی ها را ترجیح می دادند سونجا تمام مدت به زمین کشاورزی فکر می‌کرد.
باغچه‌ی آشپزخانه کوچکی که مادرش پشت خانه داشت، حتی وقتی مهمان‌های اقامتگاه دو برابر آنچه می‌دادند غذا می‌خوردند، تامین شان می‌کرد. قیمت مواد غذایی تازه مدام بالا می‌رفت و کسانی که کار می‌کردند از عهده هزینه بیشتر مایحتاج اساسی بر نمی آمدند.
این اواخر بعضی از مشتری‌ها یک فنجان کیمچی می خواستند؛ چون نمی‌توانستند پول یک کوزه را بپردازند. اگر سونجا کیمچی یا ترشی نداشت، چیزهای دیگر می‌فروخت سیب زمینی شیرین یا بلوط کباب می‌کرد، یا بلال می پخت. حالا دو چرخ دستی داشت و آن‌ها را مثل واگن‌های قطار به هم وصل کرده بود. یک چرخ با منقل ذغالی دست ساز و یکی هم برای ترشی‌ها.
چرخ‌دستی ها بیشتر جای آشپزخانه را می‌گرفتند چون از ترس دزدها باید داخل خانه نگه شان می داشتند سود را به طور مساوی با کیونگ‌هی تقسیم می‌کرد و هر یک سن را که می توانست برای مدرسه بچه ها و برای حق عبور و رفتن به خانه کنار می‌گذاشت تا شاید مجبور به رفتن شوند.

بریده پنجم
«ما داریم برمی‌گردیم به وطن» یوسب این را گفت و چشم‌هایش را بست.
«پیونگ یانگ در کنترل روس‌هاست و آمریکایی‌ها بوسان را در اختیار دارند می خواهی به آنجا برگردی؟» یوسب گفت: « برای همیشه به آن حال نمی ماند.»
«آنجا گرسنگی می کشید»
«از ژاپن خسته شده‌ام»
«چطور می‌خواهی برگردی پیونگ‌یانگ یا بوسان؟ تو حتی نمی‌توانی طول این مزرعه را هم طی کنی»
«شرکت حقوقم را بدهکار است .به اندازه کافی که خوب شدم، برمیگردم ناگاساکی و حقوقم را می‌گیرم»
«آخرین بار که روزنامه خواندی کی بود؟» هانسو از صندوق‌ها یک دسته روزنامه‌ی کره‌ای و ژاپنی را بیرون کشید که برای کیم آورده بود. دسته روزنامه‌ها را کنار تشک یوسب گذاشت.
یوسب به روزنامه‌ها نگاهی انداخت اما حاضر نشد آن ها را بردارد.
«پولی در کار نیست» هانسو آهسته با یوسب حرف می‌زد. انگار او بچه باشد. «شرکت هرگز به تو پول نمی‌دهد هرگز هیچ سندی از کارتو وجود ندارد و تو نمی توانی ثابت کنی. شرکت چیزی بیشتر از این نمی خواهد که هر کره ای فقیر برگردد، اما برای مصیبت هایت یک سن هم به تو نمی‌دهد. ها»
یوسب پرسید «منظورت چیست؟ تو از کجا می‌دانی؟»
هان‌سو که به دلایل شخصی شرمنده به نظر می رسید گفت «می‌دانم. من ژاپن را می‌شناسم.» او تمام دوره بزرگسالی اش را بین ژاپنی‌ها زندگی کرده بود. پدرزنش بی‌تردید قدرتمندترین نزول‌خوار ژاپنی در کانسای بود. می توانست با اطمینان بگوید ژاپنی ها وقتی می خواستند، به طرز بیمارگونه‌ای لجوج می شدند. در این حالت درست مثل کره ای ها بودند با این تفاوت که سرسختی آنها ملایم‌تر و سختتر قابل شناسایی بود.
«می‌دانی پول بیرون کشیدن از ژاپنی ها چقدر سخت است؟ اگر نخواهند پولت را بدهند، هرگز نمی‌دهند داری وقتت را تلف می کنی»
بدن یوسب گرم بود و می‌خارید.
«هر روز عوض یک کشتی پر از احمق هایی که میخواهند به وطن برگردند و به طرف کره می‌روند، دو کشتی پر از پناهنده برمی‌گردد. چون آنجا چیزی برای خوردن نیست. کسانی که یک راست از کره آمده‌اند حتی از توهم درمانده تر اند. برای نانِ یک هفته مانده، کار می‌کنند. زن ها بعد از دو روز گرسنگی یا اگر مجبور باشند شکم بچه شان را سیر کنند، بعد از یک روز خود فروشی میکنند. تو در رویای وطنی زندگی می کنی که دیگر وجود ندارد.»

بریده ششم
پارادیزو یوکاهاما ساعت هشت شب، شلوغ بود. سر و صدای زنگ‌های کوچک، دینگ دینگ چکش‌های کوچک روی گوی‌های مینیاتوری فلزی، بوق‌ها و خاموش و روشن شدن چراغ های رنگی. فریاد‌های خوش‌آمدگویی از ته گلوی کارکنان چاپلوس، برایش مثل تسکین موقتی بر سکوت دردناک توی سرش بود. هاروکی حتی به دودهای چرخان و غلیظ تنباکوی بالای سرش اهمیت نمی‌داد؛ که مثل لایه‌ای از مه بالای سر بازیکنان نشسته در برابر ردیف پشت ماشین‌های عمودی زنده نما معلق بود. همین که قدم به سالن گذاشت مدیر ژاپنی به سرعت به سوی او آمد و پرسید چای میل دارد یا نه. بوکو سان در جلسه‌ای با فروشنده ماشین بود و قول داده بود کوتاهش کند. هاروکی و موزاسو هر شب پنجشنبه یک قرار شام همیشگی داشتند و هاروکی دنبال او آمده بود. گفتنش عادلانه بود که تقریباً هر کسی در سالن می‌خواست با قمار پول اضافه‌ای در بیاورد. اگرچه بازیکنان برای فرار از سکوت ترسناک خیابان‌ها که تعداد اندکی سلام می‌گفتند به آنجا می آمدند. برای دوری از خانه های بدون عشق که همسران به جای کنار شوهر ها پیش بچه ها می خوابیدند، برای فرار از واگن های قطار بیش از حد داغ ساعت شلوغی، جایی که هول دادن دیگران عیبی نداشت، اما حرف زدن با غریبه ها عیب بود. وقتی هاروکی جوانتر بود چندان اهل بازی پاچینکو نبود. از وقتی به یوکوهاما کوچیده بود به خودش اجازه می داد اینجا کمی استراحت کند .خیلی زود چند هزار ین باخت. بنابراین یک سینی دیگر توپ خرید. هاروکی در مورد ارثیه‌اش بی ملاحظه نبود، اما مادرش آنقدر پس انداز کرده بود که حتی اگر هم اخراج می‌شد و خیلی می باخت باز کافی بود. وقتی هاروکی می‌توانست برای نیازهای خودبه مردهای جوان پول بدهد، می‌توانست دست و دلباز باشد. بین همه‌ی پلیدی‌ها، پاچیینکو بدی کوچکی به نظر می‌رسید.

بریده هفتم
سونجا دستش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت. موهای مادرش تقریبا خاکستری شده‌بود و در روز موهایش را به سبک قدمی پایین گردنش جمع می‌کرد. شب رشته‌های کم‌پشتموها روی پشتش آویخته‌بود.سال‌ها کار در فضای باز، صورت بیضی کوچکش را چروکیده و روی پیشانی‌اش و دور دهانش خطوط عمیقی انداخته‌بود. تا جای که به یاد داشت، مادرش اولین کسی بود که بیدار می‌شد و آخرین نفری که به بستر می‌رفت.به سختی جوان‌تر‌ها کار می‌کرد. هرگز زیاد حرف نمی‌زد، پا که به سن گذاشت، خیلی بیشتر حرف برای گفتن داشت.انگار سونجا هرگز نمی‌دانست به او چه بگوید.
«اوما، یادت هست با آپا از زیر خاک سیب‌زمینی بیرون می‌آوردیم؟ سیب‌زمینی‌های زیبای آپا چاق و سفید بود و وتی تو خاکستر می‌پختی، خیلی خوب می‌شد. من بعد از آن سیب‌زمینی به آن خوبی نخورده‌ام.»
یانگ‌جین لبخند زد. آن‌ها روزگاری شادتر بودند. دخترش، هونی را فراموش نکرده‌بود که برای او پدر فوق‌العاده‌ای بود. چند نوزادشان مرده‌بودند، اما آن‌ها سونجا را داشتند. او هنوز سونجا را داشت.
«دست کم پسر‌ها در امان‌اند. شاید برای همین اینجاییم. بله»
یانگ‌جین مکث کرد.«شاید برای این اینجاییم» صورتش شاد شد.«می‌دانی؟ موزاسوی تو خیلی بامزه است. دیروز گفت می‌خواد برود آمریکا و مثل تو فیلم‌ها کت و شلوار بپوشد و کلاه بگذارد. گفت می‌خواهد پنج پسر داشته‌باشد.»
سونجا خندید، چون این حرف‌ها به موزاسو می‌آمد.
«آمریکا؟ تو بهش چی گفتی؟»
«گفتم تا وقتی با پنج پسرش به دیدن من بیاید، ایرادی ندارد.»
آشپزخانه بوی کارامل گرف و زن‌ها آن‌قدر تر و فرز کار کردند تا آفتاب خانه را پر کرد.

 

گزیده ۱

در خانه اجازه نداشتیم که درباره شغل پدر صحبت کنیم. او می‌گفت: این به کسی مربوط نیست. پدر پکوس در برج مراقبت هواپیما کار می‌کرد. آقای لوگری سازنده اتاق اتومبیل بود. بچه‌های دیگر، پدرهایشان کارگر، کارمند یا پیشخدمت رستوران – مثل پدر و همکلاسی‌ موحنایی‌ام – بودند. رومن برای دیدن پدرش، به کارخانه چوب‌بری کنار دریاچه می‌رفت. پدر شاوانه کارمند پستخانه بود. اما پدر من چه‌کاره بود؟ نمی‌دانستم. هرگز او را کیف‌به‌دست یا با لباس کار ندیده بودم. هرگز او را نه در آن‌سوی پیشخان مغازه‌ای دیده بودم و نه پشت میز کار. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم، او خواب بود. عصرها گاهی با پیژامه می‌دیدمش. مادر می‌گفت: خسته است. برای اینکه بیدارش نکنیم، روی پنجه پا راه می‌رفتیم. من و مادرم در آپارتمان مثل رقاصه‌ها حرکت می‌کردیم. راه نمی‌رفتیم و پچ‌پچ می‌کردیم. بایستی برای هر قدمی که برمی‌داشتیم، عذری بیاوریم. در سال آخر دبستان، این راز به‌ناچار می‌بایست فاش شود. خانم معلم ازمان خواسته بود که برگه‌ای را پر کنیم شامل نام، نام خانوادگی، سن و شغل پدر. پدر گفت: خیلی ساده است. بنویس چترباز. نوشتم چترباز. خانم معلم پاسخ مرا به صدای بلند خواند. بچه‌ها خندیدند!

گزیده ٢

با پدر تنها ماندم. نگاهش می کردم. عینکش را بررسی می کرد. دسته هایش را تا می کرد. و دوباره باز می کرد. عینکش را بالا می برد و نزدیک چشم هایش نگه می داشت و به شیشه های چربش نگاه می کرد. سپس آن را در جیب کوچک لباس خانه اش می گذاشت. مراقب دست ها و انگشت هایش بود. در فکر بود. آه و ناله می کرد.
_ عینکم را دیدی؟
مادر از پشت در جواب می داد:
_ توی جیب بالاییت است.
لرزلرزان دنبالش می گشت. دستش را روی جیبش می گذاشت. آه میکشید.
عینک را روی زانوهایش میگذاشت و دسته هایش را باز و بسته می کرد. آهسته گفتم:
_ پاپا؟
به کارش ادامه می داد.
_ پاپا؟
نگاهش را بالا برد. دهانش را باز کرد.
_ حالت خوب است، پاپا؟
لب و لوچه اش را آویزان کرد. آب دهنش روی لب هایش، چانه اش و تمام تنش سرازیر شد. شانه هایش را بالا انداخت. انگار دردی را از خود دور میکرد. سپس نگاهش را به رویم دوخت. نگاهی مهربان، آرام، غیرعادی. به دقت نگاهم کرد. مثل آن روزهایی که هر دو در خیابان های دوران کودکی أم، جاسوسی میکردیم. هرکدام پشت یک دیوار. همدست، حامل اسرار، تاکی واکی روی گوش. لب هایش را بسته بود و نگاهم میکرد. سکوتش همچون پرده ای سیاه رویمان افتاده بود. پدر و پسر. کسِ دیگری نبود. فرمانده و سربازش در لحظه ی شکست. مادرم جای دیگری بود. بوهای خفه و سنگین، سرمای بیرون و نزدیکی عید نوئل. پیوندمان باهم از راهِ چشم بود. زندگی مان، جان و دلمان، به تازگی نود ساله شده بود. من شصت و یکساله بودم. پسر پیرش. هردو یکسان، پلک های افتاده و دهان تلخ داشتیم. پدرم در درونم چرت می زد.

گزیده ٣

همیشه از خودم میپرسیدم چه چیز ناجورى در زندگى‌مان وجود دارد؟ هیچکس به خانه‌مان نمى‌آمد، هیچ وقت. پدر قدغن کرده بود. هرگاه کسى زنگ در را مى‌زد، دستش را بلند می‌کرد تا ما را به سکوت وا دارد. منتظر مى‌ماند تا آن که پشت در بود، منصرف شود و به صداى پایش در راه پله‌ها گوش مى‌داد. پس از آن کنار پنجره مى‌رفت، پشت پرده پنهان مى‌شد و پیروزمندانه او را که داشت از کوچه‌مان دور مى‌شد، نگاه مى‌کرد. هیچ یک از دوستانم اجازه نداشتند که از درِ خانه‌مان تو بیایند. و هیچ یک از همکاران مادر. همیشه تنها ما سه تا در آپارتمان بودیم. حتى پدربزرگ و مادربزرگم هیچ وقت به آنجا نیامدند.

گزیده ۴

در اتاق پذیرایی بودم. پدر از پنجره به بیرون نگاه می کرد، زنش پشت سرش ایستاده بود. از من خواست که به اتاقم بروم و در را ببندم. به دفترچه طرح هایم پناه بردم که هرگاه می ترسیدم آن را باز می کردم. روی تختم نشستم و نیمی از صفحه را با دقت رنگ آمیزی کردم. ساحلی زرد و نارنجی، با سایه های سفید درخشان. و همچنین آبی دریا، جنبش های موج های کف آلود. سپس کودکی را، خیلی بالا، در آسمانی بارانی کشیدم، با شلوار سبز، پیراهن سفید، موهای آشفته. لبخندی بر لب هایش نشاندم و چشم هایش را بستم. در باد، در میان ابرها، شناور بود. با توپی در هر دست. سپس نخی به قوزک پایش بستم و او را مبدل به بادبادک کردم. همیشه در رؤیای داشتنِ یک بادبادک بودم. با کیسه ای پلاستیکی و شاخه هایی از درخت گیلاس بادبادکی برای خودم درست کرده بودم اما هیچ گاه به پرواز درنیامد. برای اینکه نه بادی بود، نه ماسه ای، نه دریایی، نه بازویی به دور شانه ام تا دستم را به سوی آسمان هدایت کند.
نقاشی ام به پایان رسید. امضا کردم: پیکاسو.

گزیده ۵

در خانه اجازه نداشتیم که درباره شغل پدر صحبت کنیم. او می‌گفت: این به کسی مربوط نیست. پدر پکوس در برج مراقبت هواپیما کار می‌کرد. آقای لوگری سازنده اتاق اتومبیل بود. بچه‌های دیگر، پدرهایشان کارگر، کارمند یا پیشخدمت رستوران – مثل پدر و همکلاسی‌ موحنایی‌ام – بودند. رومن برای دیدن پدرش، به کارخانه چوب‌بری کنار دریاچه می‌رفت. پدر شاوانه کارمند پستخانه بود. اما پدر من چه‌کاره بود؟ نمی‌دانستم. هرگز او را کیف‌به‌دست یا با لباس کار ندیده بودم. هرگز او را نه در آن‌سوی پیشخان مغازه‌ای دیده بودم و نه پشت میز کار. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم، او خواب بود. عصرها گاهی با پیژامه می‌دیدمش. مادر می‌گفت: خسته است. برای اینکه بیدارش نکنیم، روی پنجه پا راه می‌رفتیم. من و مادرم در آپارتمان مثل رقاصه‌ها حرکت می‌کردیم. راه نمی‌رفتیم و پچ‌پچ می‌کردیم. بایستی برای هر قدمی که برمی‌داشتیم، عذری بیاوریم. در سال آخر دبستان، این راز به‌ناچار می‌بایست فاش شود. خانم معلم ازمان خواسته بود که برگه‌ای را پر کنیم شامل نام، نام خانوادگی، سن و شغل پدر. پدر گفت: خیلی ساده است. بنویس چترباز. نوشتم چترباز. خانم معلم پاسخ مرا به صدای بلند خواند. بچه‌ها خندیدند!

بریده اول
هیچ کس دیگری جز ما در آن حوالی نبود. احساس کردم که قلمروی من مورد تعرض قرار گرفته است. شاید او هم همین احساس را داشت. در این مورد چیزی از او نپرسیدم. در عوض به او گفتم: “من اینجا را دوست دارم. جای آرامش بخشی است.”
-بله. من هم همینطور.
یوکی یو چشمان سودایی و غمزده مادرش را به ارث برده بود. از من پرسید:
“توانسته ای خودت را با این شهر وفق بدهی؟”
-هنوز نه. اینجا هیچ دوستی ندارم. تو چطور؟
-من هم همینطور.
-اما چطور ممکن است؟ تو ده سال است که اینجا زندگی می کنی.
-من از کودکی به تنها بودن عادت داشته ام، زیرا مادرم همیشه مرا در خانه نگه داشته است. برایم هیچ فرقی نمی کند که به کجا بروم، یا چه مدت در یک مکان بمانم.
با خنده گفتم: “این هم شدنی است.”
تصور نمی کردم که حرفش بی پرده و صریح باشد. او مرا به نشستن روی سنگ دعوت کرد. کنارش روی سنگ نشستم، طوری که انگار سالیان سال بود که یکدیگر را می شناختیم.
از او پرسیدم: “چه می خوانی؟”
-تاریخ علمی. کتابی که پدرت چند روز پیش به من داد.
کتاب را نشانم داد. کمی شگفت زده شدم، اما به او گفتم: “پدرم دلش می خواست پسری می داشت که به علم علاقمند باشد. من و مادرم از موضوعات
علمی خوشمان نمی آید. بیچاره پدر!”
-تو چی دوست داری؟
-من عاشق ماطلعه هستم، اما مطالعه رمان. امروزه خواندن چنین کتاب هایی ممنوع است. تمام کتاب هایی که من دوست دارم به خاطر جنگ ناپدید شده اند.
-افسوس. به نظرم مادرم تعدادی از آن کتاب ها در خانه داشته باشد. برایت خواهم گرفت.
-واقعا؟ ممنونم.
ما برای اولین بار در جنگل بامبو، اینگونه با هم گفتگو کردیم. در ادامه، پیش می آمد که گاه روی همان سنگ در کنار هم می نشستیم و هر کدام کتابی در دست می گرفتیم و در آرامش به مطالعه می پرداختیم.
برای رفتن به آن جنگل دو پل وجود داشت. ساختمانمان بین این دو پل واقع شده بود. ما هرگز با هم از یک پل نمی گذشتیم. من از پل سمت راست عبور می کردم و او از پل سمت چپ. ما هرگز با هم توافقی برای دیدار یکدیگر در آنجا نکرده بودیم.
گاه می شد که من تنها بودم و گاه او. ما رفته رفته، به نبودن یکدیگر خو گرفتیم.

بریده دوم
زمستان است. در جنگل در حالی که دست یوکی کو را در دست دارم احساس سرما نمی کنم. امروز، سکوت سنگینی حکمفرماست. جز صدای قدمهایمان در میان برگ های مرده، صدای دیگری نمی شنویم. هیچکس را در اینجا نمی بینیم.

به نظر، یوکی کو غرق در اندیشه های خودش است. پس از سکوتی طولانی، می ایستد: “عجیب است.”
-چه چیزی عجیب است؟
-ما اینجا تنهای تنهاییم. کسی جز ما اینجا نیست.
نگاهی به دوروبر خودمان می اندازم و می گویم: “امیدوارم همینطور که می گویی باشد. اگر کسی ما را در این حالت ببیند، بدون معطلی سرزنشمان خواهد کرد، و سرمان فریاد خواهد کشید: “ای هیکوکومین ها(خائنان به میهن)! به سربازهایی فکر کنید که در جبهه می جنگند!”
-نه یوکی یو، منظورم این است که…
سرش را به آسمان می گیرد: “به این فکر می کنم که بعد از مرگ چه بر سر حافظه می آید. آنچه گفته ایم، آنچه شنیده ایم، آنچه فرا گرفته ایم… بعد از مرگ به کجا می رود؟”
جواب می دهم: “من به زندگی بعد از مرگ فکر نمی کنم. گمان می کنم که بعد از مرگ حافظه هم می میرد و ناپدید می شود.”
می پرسد: “از کجا می شود فهمید که حافظه می میرد؟ می دانیم که جسم، سوخته یا دفن می شود، تجزیه می شود، زیرا از یک صورت مادی برخوردار است.
اما حافظه که شکل و صورت ندارد، از کجا می دانیم که ناپدید می شود؟”
نمی دانم که چه پاسخی بدهم. ساکت می مانم. شاید حق با او باشد.

بریده سوم
شوهرم برایش شرح داد: “باید این موضوع را در نظر داشته باشی که کی کا (قبول تابعیت) فقط به معنای به دست آوردن تابعیت ژاپنی و در عین حال حفظ هویت نژادی نیست. باید از ملیت اصلی خود کناره گیری کنی، و یک ژاپنی با یک نام ژاپنی بشوی. و اگر ژاپنی شدی، کره ای های اینجا دیگر به عنوان هموطن قبولت نخواهند داشت و ژاپنی ها نیز اگر بدانند که اصل و نسبت کره ای است، هرگز تو را به عنوان یک ژاپنی به حساب نخواهند آورد. این کار هیچ معنی ای ندارد. اگر که واقعا دلت می خواهد معلم بشوی، راهیِ خارج شو. حتی اگر تو در شغلت موفق هم بشوی، من راضی نخواهم بود که ببینم تو هویتت را پنهان می کنی.”
هر کلمه که خانم کیم ادا می کند، مثل تیری است که به قلبم فرو می نشیند. به پسرم و بچه هایش فکر می کنم.

بریده چهارم
کرم های شب تاب در تاریکی چشمک می زنند. ضمن گذر از باغ، دوتایشان را گرفتم. آنها را توی آکواریوم کوچکم که از سال گذشته خالی مانده است، انداخته ام. از روی برگ های سرخس به آرامی بالا می روند. مثل یک زوج، یکی از پی دیگری. تصمیم دارم آنها را به آپارتمان خودم ببرم.
روی فوتون دراز می کشم و به اوباچان که حالی افسرده پیدا کرده است می اندیشم. از خودم می پرسم که چرا او باید امروز افسوس تبعید اوجی چان به سیبری را بخورد. چه موضوعی او را آشفته و مضطرب کرده است؟ می بینم که جریانی او را عذاب می دهد و این امر مرا متاثر می سازد.

لحظه مرگ اوجی چان را به یاد می آورم. همه گرد او جمع آمده بودیم. اوباچان، والدینم، خواهرم، برادرم و من. جزئیاتش را به خاطر ندارم، زیرا من شش سال بیشتر نداشتم. با این حال، در همان قلب کودکی ام احساس می کردم که او در آسایش و آرامشی بزرگ به سر می برد. نگاهش پر از آسودگی بود. آن طور که مادرم تعریف می کند، اوجی چان دست اوباچان را در دست گرفت: “چه زندگی سعادتمندی! من خیلی خوش اقبال بودم که چنین خانواده خوبی نصیبم شد.” ما تنها خانواده او بودیم. هنگامی که درگذشت هفتادو نه ساله بود. نارسایی قلبی داشت. کرم های شب تاب هنوز چشمک می زنند.