نوشته‌ها

بریده اول
پایین جاده بلهاون تپه های وودلند و کمی آن طرف ترش جنگل شروود است که کیلومترها پوشیده از درخت های بلوط ویرجینیاست که خزه های خودرو از آن ها | آویزان است. هنوز کسی آنجا زندگی نمی کند، اما برای وقتی که سفیدها بخواهند بار و بندیلشان را ببندند و به جای جدیدی نقل مکان کنند خوب است. بعدش حومه شهر است و مزرعه پنبه کاری انگلیف که از قضا خانه خانم اسکیتر هم همان جاست، خود خانم اسکیتر خبر ندارد اما سال ۱۹۳۱ توی بحبوحه بحران اقتصادی آن جا پنبه چینی می کردم، آن موقع بجز پنیر دولتی چیز دیگری برای خوردن نداشتیم. جکسون فقط یکی از محله های سفید پوست هاست و از جاده که بگذری محله های دیگری هم این طرف و آن طرف جاده ظاهر می شوند. اما قسمت سیاهپوست نشین شهر که من تویش زندگی می کنم، درست مثل مورتپه ای می ماند که دور تا | دورش را زمین های غیرفروشی ایالتی احاطه کرده. با این که تعدادمان روز به روز بیشتر می شود اما نمی توانیم محله را گسترش بدهیم. محله مان همین طور شلوغ تر و پرجمعیت تر می شود. بعدازظهر سوار اتوبوس خط شش می شوم که از بلهاون به خیابان فاریش می رود. امروز بجز ما خدمتکارهای سفیدپوش کس دیگری توی اتوبوس نیست. همه با هم پچ پچ می کنیم و می خندیم درست مثل این که اتوبوس مال خودمان است – نه به این سبب که اگر سفیدها این جا بودند ناراحت می شدیم، نه، فقط به سبب این که فضا خیلی دوستانه است، چون الآن دیگر حتی اگر سفیدها هم باشند، به لطف خانم پارکز هر جای اتوبوس که دلمان بخواهد می نشینیم.

بریده دوم
کتاب فقط لیستی از بایدها و نبایدهای قانونی سیاهپوست هاست که برای ایالت های جنوبی طبقه بندی شده. نگاهی سرسری به صفحه اولش می اندازم و تعجب کرده ام که این کتاب چرا باید اینجا باشد. قوانین نه تهدید کننده هستند و نه دوستانه، فقط به حقایق اشاره کرده اند: کسی نمی تواند زن سفید پوستی را وادار کند که در محوطه یا اتاقی که جای مردهای سیاهپوست است، پرستاری کند.
خلاف قانون است که فرد سفیدپوستی با شخص غير سفيدپوست ازدواج کند. هر ازدواجی در نقض این قانون باطل است. هیچ آرایشگر سیاهپوستی اجازه خدمت به زنان و دختران سفیدپوست را ندارد. مامور مربوط به کفن و دفن اجازه دفن سیاهپوست ها را در زمینی که مربوط به دفن سفیدپوستان است ندارد. نمی توان کتاب ها را بين مدارس سیاهان و سفيدپوستان رد و بدل کرد، بلکه این کتاب ها مختص نژادی است که اولین بار از آن ها استفاده کرده.

بریده سوم
چهار صفحه از بیست و پنج صفحه کتاب را می خوانم، و از این که می بینم این همه قانون برای جدا کردن ما وجود دارد، حیرت کرده ام. سیاه ها و سفیدها اجازه ندارند از یک آبخوری، سینما، دستشویی عمومی، زمین بیسبال، باجه تلفن، و نمایش سیرک مشترک استفاده کنند. سیاه ها نمی توانند به همان داروخانه یا باجه ای که من تمبر می خرم، وارد شوند.

بریده چهارم
بچه بامزه و تو دل برویی نبودم. وقتی به دنیا آمدم کارلتون، برادر بزرگ ترم، نگاهم کرد و در اتاق بیمارستان به همه اعلام کرد: «این که بچه نیست، پشه اسکیتره!» و از همان روز اسم اسکیتر رویم ماند. بلند و پادراز و مثل پشه لاغر بودم، با آن شصت و پنج سانت قدم در بیمارستان باپتیست برای خودم رکوردشکنی بودم. این لقب وقتی بچه بودم با آن دماغ تیز و نوک مانندم روز به روز بیشتر در موردم صدق می کرد. مادرم تمام دوران زندگی ام سعی کرد که مردم را وادار کند من را با | نام شناسنامه ای ام یعنی یوجینیا صدا کنند. آخر مادرم خانم شارلوت بودریو کانترل فیلن از اسم مستعار خوشش نمی آید. شانزده سالم که بود زشت نبودم، ولی به طرز وحشتناکی قدبلند بودم. از آن قدبلندهایی که در عکس های دوران مدرسه باید برود ردیف آخر کلاس کنار پسرها بایستد. از آن قدبلندهایی که مادرم مجبور بود شب را به باز کردن زاپاس لبه شلوارها و آستین ژاکت هایم بگذراند و موهایم را برای میهمانی هایی که به آن ها دعوت نشده بودم، صاف کند و آخرسر هم بالای سرم را فشار دهد تا بلکه بتواند زمان را به عقب برگرداند، به آن موقعی که مجبورم می کرد صاف بایستم. وقتی که هفده ساله بودم مادر ترجیح می داد که اسهال سکته آور بگیرم تا این که صاف بایستم. خودش با یک متر و شصت و دو سانت دختر شایسته دوم کارولینای جنوبی بود. به این نتیجه رسیده بود که در وضعیتی مثل وضعیت من فقط یک چیز ممکن است. آن هم تعلیمات شوهریابی خانم شارلوت فیلن بود، قانون اول: دخترهای خوشگل و ریزه میزه باید با آرایش و اندام خوب شوهر تور کنند و دخترهای قدبلند و ساده با حساب بانکی.