بریده اول

برایم زیاد پیش می‌آید که با کس دیگری عوضی گرفته‌شوم.چه آدم‌هایی که بهم برمی‌خورند و حس می‌کنند من را جایی دیدهاند. همیشه هم یادشان نمی‌آید که در چه شرایطی، چه موقعیتی، کی و کجا میتوانستهاند ملاقاتم کرده‌باشند. با این که قیافهها و اسم‌هاشان چیزی یادم نمی‌آورد، از سر ادب خودم را معرفی می‌کنم و من هم به حافظه‌ام فشار می‌آورم تا احیانا جایی یا موقعیتی یادمان بیاید که می‌توانستهایم با هم باشیم. چند دقیقه بعد ناچار از قبول این که نمی‌توانیم کوچک‌ترین خاطره‌ی مشترکی پیدا کنیم برای نتیجهگیری دو یا سه بار شانه بالا می‌اندازیم، چند لبخند گنگ رد و بدل می‌کنیم و عذر می‌خواهم آن کسی که آن‌ها فکر می‌کردند نیستم. بعد روز خوبی برای هم آرزو می‌کنیم و به راه خودمان می‌رویم. اما گاهی وقت‌ها چنان اطمینانی از خود نشان می‌دهند که جای هیچ شکی باقی نمی‌ماند. مدرک این اطمینان ضربه‌ی محکمی است که به پشتم حواله می‌کنند و قبل از آن حسابی تکانم می‌دهند.طوری که بیهوده سعی می‌کنم تسلیمشان شوم. یک قدم عقب می‌روند تا خوب وراندازم کنند. دست آخر متقاعد می‌شوند که خود خودم هستم. و این که اصلا تکان نخورده‌ام یا این که چقدر عوض شده‌ام. حتی آن‌هایی که من را با ریش می‌شناختند – خودشان این جور می‌گویند، من که هیچ وقت ریش نداشته‌ام – دست آخر بی هیچ شکی من را بی‌ریش هم به جا می‌آورند.

بریده دوم
یک روز در پیاده‌رو محله‌ام یک نفر به من تنه می‌زند. در چنین مواردی معمولا مودبانه عذرخواهی می‌کنم. کار دیگری نمی‌توانم بکنم. واکنشم همین است.وقتی بهم تنه می‌زنند یا پایم را لگد می‌کنند ماشین‌وار ببخشید را من می‌گویم. اما این بار وقتی شانه‌هامان به هم می‌خورد نمی‌دانم چه مرگم می‌شود. برمی‌گردم و اعتراض می‌کنم.مرد یک دفعه می‌ایستد.برمی گردد و صاف تو چشم‌هام زل می‌زند. همان لحظه از جسارتم پشیمان می‌شوم. راه رفته را برمی‌گردد. چشم‌هاش هنوز دوخته وسط چشم‌هام. و بی هیچ حرفی نزدیک تر می‌آید. می‌رسد به فاصله‌ی ایده‌آل برای کوبیدن ضربه‌ای به سرم. ضربه‌ای که هر لحظه منتظرش هستم. و دست‌هام توی جیب‌هام دنبال دستمالی می‌گردد که برای تمیز کردن خون دماغم لازم خواهم داشت. همان لحظه صورتش گل می‌اندازد. نگاهش می درخشد و فکر می‌کند او را یاد کسی می‌اندازم به اسم «لوپویو».در یک یا دو کلمه. نمی دانم. اما همین جوری صدام می‌زند.«لوپویو! خدای من! خودتی!». و من بسیار خوشحال از این که ماجرا به این می‌چرخد با کمال میل قبول می‌کنم کسی باشم که او خیال می‌کند و حالا نشسته‌ام توی کافه‌ی روبه رویی تا با «ژوزف لورنزو» آبجویی بخورم. کسی که می‌فهمم هم‌سلولی سابقم است و زمانی را با هم سر کرده‌ایم.همین طور طی فراری به یاد ماندنی به نقل از او با کلی آدم دیگر که از نظرمان یکی از یکی شریرتر بودند.

بریده سوم
هیچ چیز دلسرد کننده‌تر از بند کفشی نیست که در بدترین لحظه وا می‌رود و آدم مجبور می‌شود دو سر رشته‌رشته‌ی آن را با گره زشتی وسط سوراخ‌های کفش، سرهم‌بندی کند، به زشتی یک تره فرنگی، وسط صورت. و این فقط یک مسئله‌ی زیباشناسانه نیست، مسئله فقط این هم نیست که کل شور و حالم در هم شکست. مسئله‌ی اصلی این است که به محض تعمیر این خرابی، آن هم با مشقت، آدم دیگر می‌ترسد بندهاش را بکشد.میترسی گره خوب نگرفته باشد یا بند این بار از جای دیگری پاره شود، تازه از این احتمال چیزی نمی‌گویم که شاید، لنگه‌ی دیگر کفش هم این بلا را سر آدم بیاورد.و این ترسها بی‌مکافات نیستند. چون اگر از کشیدن صادقانه‌ی بندها بترسی، دیگر صاحب پاهات نیستی، به همین راحتی. شوالیهای را تصور کن که نتواند افسار مرکبش را بکشد مبادا پاره شود. آن وقت اسب، سوار همه‌چیز می‌شود و اختیار سرش را به دست می‌گیرد. و همینطور اختیار پاهاش را که باید حس کنند مهارشان دست کس دیگری است و نمی‌توانند هر جا دلشان خواست بروند یا هر وقت دلشان خواست.

بریده چهارم
ازم پرسید «سیگار نداری؟» ایستادم. به سختی می‌توانست سر پا بایستد. خیلی مودبانه جواب دادم که نه، گفتم سیگار نمیکشم. گفت:« خب، کبریت هم نداری؟» گفتم:«اگر سیگار نکشم، برای چی باید کبریت داشته‌باشم؟» چین به ابرو انداخت. برای او حرف سنگینی بود. تازه از خودم پرسیدم او که سیگار ندارد، کبریت میخوهد چه کار. دوباره ازم پرسید:«ساعت هم نداری، نه؟» گفتم متاسفم، اما من ساعت مچی ندارم. و خواستم به راهم ادامه بدهم. اما او بازوم را گرفت. بهم گفت که برام خیلی گران تمام می‌شود که نه کبریت دارم ، نه سیگار و نه ساعت که به او بدهم، و فکر کرده‌ام کی هستم که همه‌چیز را از او دریغ می‌کنم. حتی ملامتم کرد که صدام را براش بالا برده‌ام. بعد صورتش را تا چند سانتی متری صورتم جلو آورد، فاصله‌ی لازم برای آن که که از نفس ترش بهره‌مند شوم، و بهم گفت که قیافهام چیزی یادش می‌آورد.که قبلا من را جایی دیده و خاطره‌ی خوبی از این دیدار نداشته. کم‌کم اوضاع داشت بد می‌شد. بهش گفتم:«چه غلطی می‌خواهید بکنید؟» با احتیاط نگاهم کرد. گفتم:«بروید گم شوید!» و همان جا، روی پیاده‌رو، گیج و منگ رهاش کردم. مثل دکلی در باد آب می‌خورد.

بریده پنجم
نگاه مشکوکی داشت و طوری چرخید که شانه‌اش نمی‌گذاشت نامه‌ها را ببینم، انگار برگه‌هایی بودند که می‌خواست از نگاه کج یک متقلب حفظ‌شان کند. بلافاصله بعد گفت:«آه…» یک قدم رفتم طرفش و گفتم:«بله؟…» با تپش قلب زور می‌زدم از بالای شانه‌اش ببینم این «آه…» چه معنایی دارد. چون از آن «آه…» های کوچکی بود که موقع پیدا کردن چیزی که از مدت‌ها پیش دنبالش می‌گردیم به زبان می‌آوریم. یک «آاااه!…» از سر تسکینی عمیق نبود، شبیه آهی که یک نزدیک‌بین موقع گذاشتم دست روی عینکش می‌کشد یا آدمی یک چشم موقع پیدا کردن چشم شیشهای خود ته جیبش یا آه زن یک دریانورد که بادبانی را در افق تشخیص میدهد. نه، همچو «آاااه..»‌ی نبود، «آه…» معمولی‌تری بود. فقط یک «آه…» کوچک، خیلی خشک اما لبریز از امید. در واقع هیچ ابهامی در کار نبود و بی هیچ شکی کل قضیه می‌توانست به این معنا باشد که بالاخره دست گذاشته روی نامه‌ای ارسال شده برای پی‌یر سیمون، البته اگر بعد از آن «آه…» دست نگه می‌داشت، اگر چیز دیگری اضافه نمی‌کرد، مخصوصا بلافاصله بعدش نمی‌گفت«آه نه …»، که گفت«آه نه…» درست مثل وقتی که دستگیرمان می‌شود چیزی که پیدا کرده‌ایم همانی نیست که از مدت‌ها پیش دنبالش می‌ردیم. با این فرق که در آن «آه نه …» یاس عظیمی نبود. آهی نبود که یک نزدیکبین بعد از خرد کردن عینکش می‌کشد یا آدمی یک چشم با دیدن افتادن چشم شیشهای خود در آب، یا آه زن یک دریانورد، وقتی کشتی در دوردست غرق می‌شود.درست برعکس، آن «آه نه…» تقریبا لحن شادی داشت. «آه نه…» شیطنت‌آمیزی بود. حتی میتوانم بگویم شرارتبار. مگر این آدم چیزی طبیعی هم داشت؟
دوباره گفت:«متاسفم…» گرچه کاملا معلوم بود که همه چیز است غیر از متاسف.

بریده ششم
با خودم گفتم باورکردنی نیست، به محض این که کمی به ذهنت میدان می‌دهی، عجب فکرهای احمقانه‌ای به سرت می‌زند، انگار بند قلاده‌ی سگ جوانی را ول کرده‌باشی. اگر نمی‌دانم با کدام روشی می‌توانستم به همه‌ی این افکار بیهوده که در سرم وول می‌خورند و داغ می‌شوند جهت بدهم و تبدیلشان کنم به انرژی، بی‌شک توربینها را به گردش درمی‌آوردم و برق تولید می‌کردم.حتم دارم برای روشن کردن کل یک شهر کافی بودند. دست کم شاید این فکر سزاوار حلاجی بود. از این رو به آن دل دادم و کم‌کم جدی‌تر به این مسئله فکر کردم، به چیزی که میشود آن را یک جور مطالعه روی عملی کردن افکار نامید.

بریده اول

تاریخ ما را نومید کرده، اما مهم نیست.
در آغاز قرن، ماهیگیری پا به سن گذاشته، و همسرش تصمیم گرفتند برای درآمد بیشتر، مستاجر بگیرند. هر دو در دهکده‌ی ماهیگیری یونگ‌دو – جزیره‌ی بسیار کوچکی کنار بندر بوسان – به دنیا آمده و بزرگ‌شده‌بودند.در سال‌های طولانی ازدواج، زن سه پسر به دنیا آورد، اما تنها هونی، بزرگ‌ترین و ضعیف‌ترین آن‌ها زنده ماند. هونی لب‌شکری و پاچنبری به دنیا آمد.هرچند شانه‌هایی پهن داشت و اندامی قوی و رنگ ورویی بور. حتی وقتی مرد جوانی شد، همان روحیه‌ی آرام و متفکر کودکی را حفظ کرد. هونی وقتی دهان بی‌قواره‌اش را با دست می‌پوشاند، کاری که عادت داشت موقع برخورد با غریبه‌ها انجام دهد، به پدر خوش‌قیافه‌اش شباهت پیدا می‌کرد. هر دو چشم‌های درشت خندان داشتند. ابرو‌های تیره به پیشانی وسیعش جلوه می‌داد که در اثر کار مدام در هوای آزاد آفتاب‌سوخته بود. هونی مانند پدر و مادرش تند حرف نمی‌زد و بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کردند، چون او سریع حرف نمی‌زند، مشکل ذهنی دارد. اما این حقیقت نداشت. در ۱۹۱۰ وقتی هونی بیست و هفت ساله بود، ژاپن کره را اشغال کرد. ماهیگیر و همسرش کشاورزهای صرفه‌جو و سخت‌کوش حاضر نشدند اجازه بدهند اشراف ناتوان و فرمانرواهای فاسد کشور که مملکت را به دزدها باخته‌بودند، آن‌ها را از کار و زندگی منحرف کنند.وقتی دوباره قیمت خانه بالا رفت، زن و شوهر یک ت=اتاق خواب را خالی کردند و در اتاق کوچک نزدیک آشپزخانه خوابیدند تا مستاجرها را بیشتر کنند.

بریده دوم
زمستانِ بعد از اشغال منچوری به دست ژاپن، سخت بود. بادهای گزنده در اقامتگاه کوچک می‌وزید و زن‌ها لایه‌های لباسشان را با پنبه پر می‌کردند. چیزی که اسمش رکود اقتصادی بود در همه جای دنیا پیدا می‌شد. مستاجرها سر غذا این را می گفتند و حرف‌هایی را تکرار می کردند که از مردهایی که می‌توانستند روزنامه بخوانند، در بازار شنیده بودند. آمریکایی‌های فقیر به اندازه‌ی روس‌های فقیر و چینی های فقیر گرسنه بودند. حتی ژاپنی‌های معمولیِ زیرِ پرچمِ امپراطور، فقیر بودند.
بی‌تردید زرنگ‌ها و جان سخت‌ها آن زمستان جان به در بردند. اما گزارش‌های شرم‌آور از بچه‌هایی که به بستر رفته بودند و بیدار نشده بودند، دخترانی که معصومیت‌شان را به خاطر کاسه ای نودل گرم می فروختند و افراد مسنی که دزدانه می‌رفتند تا جوان‌ها بتوانند غذا بخورند بی‌اندازه زیاد بود.

بریده سوم
ژاپن وضع بدی داشت. دولت این را می دانست اما به شکست اعتراف نمی‌کرد. جنگ در چین ادامه داشت بی‌آنکه از شدتش کم شود. پسرهای رئیس برای ژاپن جنگیده بودند. پسر بزرگ که به منچوری رفته بود سال قبل یک پایش را از دست داده و از قانقاریا مرده بود. پسر کوچک رفته بود نانجینگ تا جای او را بگیرد. در مراسم سوگواری، شیمامورا سان گفته بود ژاپن در چین است تا به منطقه ثبات ببخشد و صلح را گسترش دهد، اما طوری گفت که یوسب حس نکرد خودِ شیمامورا سان یک کلمه اش را باور داشته باشد. ژاپن داشت در جنگ آسیا بیشتر فرو میرفت و شایعاتی از این شنیده می‌شد که ژاپن به زودی در جنگ اروپا با آلمان متحد می شود. هیچ یک از این‌ها برای یوسب اهمیت داشت؟ وقتی رئیس ژاپنی از جنگ حرف می‌زد به موقع سر تکان داده و به نشانه‌ی تصدیق غرغر کرده بود چون باید وقتی رئیس‌تان داستان تعریف می‌کرد سر تکان می دادید. با وجود این برای هر کره‌ای که او را می‌شناخت غیر ممکن به نظر می رسید که ژاپن جنگ در آسیا را گسترش دهد. چین کره نبود. چین تایوان نبود. چین می توانست یک میلیون نفر از دست بدهد و از پا در نیاید شاید قسمت‌هایی سقوط می‌کرد اما ملت چین گستردگی غیرقابل باوری داشت. می توانست تعداد زیادی را از دست بدهد، باز دوام بیاورد کره‌ای‌ها می خواستند ژاپنی‌ها برنده شوند؟ البته که نه اما اگر دشمنان ژاپن پیروز می شدند چه به سرشان می آمد؟
این ها می توانستند خودشان را نجات بدهند؟ معلوم بود که نه. پس جانت را نجات بده. این چیزی بود که کره‌ای ها باور داشتند. خانواده‌ات را نجات بده. شکمت را سیر کن. حواست را جمع کن و به آدم‌های با مسئولیت بدبین نباش اگر ملی گراهای کره نمی‌توانستند کشورشان را پس بگیرند، پس بگذار بچه هایت ژاپنی یاد بگیرند و سعی کن جلو بروی. وفق پیدا کن. مسئله به این سادگی نبود؟
عوض هر میهن‌پرست که برای آزادی کره مبارزه می‌کرد یا هر حرامزاده‌ی بخت برگشته‌ی کره‌ای که برای ژاپن می‌جنگید ۱۰۰۰۰ هم وطن در کشور و جاهای دیگر فقط می کوشیدند شکمشان را سیر کنند در نهایت شکم شما امپراطورتان بود.

بریده چهارم
حالا سونجا می‌توانست هر قدر کیمچی که او و کیونگ‌هی درست می‌کردند بفروشد و این توانایی به او نوعی قدرت داده بود. اگر می‌توانستند کیمچی بیشتری درست کنند، مطمئن بود می توانست آن را هم بفروشد. اما تخمیر به زمان نیاز داشت و یافتن مواد درست همیشه امکان پذیر نبود. حتی اگر سود مناسبی می‌بردند قیمت کلم می‌توانست هفته بعد بالا برود یا بدتر از آن ممکن بود اصلا پیدا نشود .
وقتی کلم در بازار نبود، ترب، خیار، سیر یا پیاز کوهی را ترشی می‌انداختند و گاهی کیونگ‌هی هویج یا بادمجان را بدون سیر یا رب فلفل قرمز ترشی می‌انداخت. چون ژاپنی‌ها این ترشی ها را ترجیح می دادند سونجا تمام مدت به زمین کشاورزی فکر می‌کرد.
باغچه‌ی آشپزخانه کوچکی که مادرش پشت خانه داشت، حتی وقتی مهمان‌های اقامتگاه دو برابر آنچه می‌دادند غذا می‌خوردند، تامین شان می‌کرد. قیمت مواد غذایی تازه مدام بالا می‌رفت و کسانی که کار می‌کردند از عهده هزینه بیشتر مایحتاج اساسی بر نمی آمدند.
این اواخر بعضی از مشتری‌ها یک فنجان کیمچی می خواستند؛ چون نمی‌توانستند پول یک کوزه را بپردازند. اگر سونجا کیمچی یا ترشی نداشت، چیزهای دیگر می‌فروخت سیب زمینی شیرین یا بلوط کباب می‌کرد، یا بلال می پخت. حالا دو چرخ دستی داشت و آن‌ها را مثل واگن‌های قطار به هم وصل کرده بود. یک چرخ با منقل ذغالی دست ساز و یکی هم برای ترشی‌ها.
چرخ‌دستی ها بیشتر جای آشپزخانه را می‌گرفتند چون از ترس دزدها باید داخل خانه نگه شان می داشتند سود را به طور مساوی با کیونگ‌هی تقسیم می‌کرد و هر یک سن را که می توانست برای مدرسه بچه ها و برای حق عبور و رفتن به خانه کنار می‌گذاشت تا شاید مجبور به رفتن شوند.

بریده پنجم
«ما داریم برمی‌گردیم به وطن» یوسب این را گفت و چشم‌هایش را بست.
«پیونگ یانگ در کنترل روس‌هاست و آمریکایی‌ها بوسان را در اختیار دارند می خواهی به آنجا برگردی؟» یوسب گفت: « برای همیشه به آن حال نمی ماند.»
«آنجا گرسنگی می کشید»
«از ژاپن خسته شده‌ام»
«چطور می‌خواهی برگردی پیونگ‌یانگ یا بوسان؟ تو حتی نمی‌توانی طول این مزرعه را هم طی کنی»
«شرکت حقوقم را بدهکار است .به اندازه کافی که خوب شدم، برمیگردم ناگاساکی و حقوقم را می‌گیرم»
«آخرین بار که روزنامه خواندی کی بود؟» هانسو از صندوق‌ها یک دسته روزنامه‌ی کره‌ای و ژاپنی را بیرون کشید که برای کیم آورده بود. دسته روزنامه‌ها را کنار تشک یوسب گذاشت.
یوسب به روزنامه‌ها نگاهی انداخت اما حاضر نشد آن ها را بردارد.
«پولی در کار نیست» هانسو آهسته با یوسب حرف می‌زد. انگار او بچه باشد. «شرکت هرگز به تو پول نمی‌دهد هرگز هیچ سندی از کارتو وجود ندارد و تو نمی توانی ثابت کنی. شرکت چیزی بیشتر از این نمی خواهد که هر کره ای فقیر برگردد، اما برای مصیبت هایت یک سن هم به تو نمی‌دهد. ها»
یوسب پرسید «منظورت چیست؟ تو از کجا می‌دانی؟»
هان‌سو که به دلایل شخصی شرمنده به نظر می رسید گفت «می‌دانم. من ژاپن را می‌شناسم.» او تمام دوره بزرگسالی اش را بین ژاپنی‌ها زندگی کرده بود. پدرزنش بی‌تردید قدرتمندترین نزول‌خوار ژاپنی در کانسای بود. می توانست با اطمینان بگوید ژاپنی ها وقتی می خواستند، به طرز بیمارگونه‌ای لجوج می شدند. در این حالت درست مثل کره ای ها بودند با این تفاوت که سرسختی آنها ملایم‌تر و سختتر قابل شناسایی بود.
«می‌دانی پول بیرون کشیدن از ژاپنی ها چقدر سخت است؟ اگر نخواهند پولت را بدهند، هرگز نمی‌دهند داری وقتت را تلف می کنی»
بدن یوسب گرم بود و می‌خارید.
«هر روز عوض یک کشتی پر از احمق هایی که میخواهند به وطن برگردند و به طرف کره می‌روند، دو کشتی پر از پناهنده برمی‌گردد. چون آنجا چیزی برای خوردن نیست. کسانی که یک راست از کره آمده‌اند حتی از توهم درمانده تر اند. برای نانِ یک هفته مانده، کار می‌کنند. زن ها بعد از دو روز گرسنگی یا اگر مجبور باشند شکم بچه شان را سیر کنند، بعد از یک روز خود فروشی میکنند. تو در رویای وطنی زندگی می کنی که دیگر وجود ندارد.»

بریده ششم
پارادیزو یوکاهاما ساعت هشت شب، شلوغ بود. سر و صدای زنگ‌های کوچک، دینگ دینگ چکش‌های کوچک روی گوی‌های مینیاتوری فلزی، بوق‌ها و خاموش و روشن شدن چراغ های رنگی. فریاد‌های خوش‌آمدگویی از ته گلوی کارکنان چاپلوس، برایش مثل تسکین موقتی بر سکوت دردناک توی سرش بود. هاروکی حتی به دودهای چرخان و غلیظ تنباکوی بالای سرش اهمیت نمی‌داد؛ که مثل لایه‌ای از مه بالای سر بازیکنان نشسته در برابر ردیف پشت ماشین‌های عمودی زنده نما معلق بود. همین که قدم به سالن گذاشت مدیر ژاپنی به سرعت به سوی او آمد و پرسید چای میل دارد یا نه. بوکو سان در جلسه‌ای با فروشنده ماشین بود و قول داده بود کوتاهش کند. هاروکی و موزاسو هر شب پنجشنبه یک قرار شام همیشگی داشتند و هاروکی دنبال او آمده بود. گفتنش عادلانه بود که تقریباً هر کسی در سالن می‌خواست با قمار پول اضافه‌ای در بیاورد. اگرچه بازیکنان برای فرار از سکوت ترسناک خیابان‌ها که تعداد اندکی سلام می‌گفتند به آنجا می آمدند. برای دوری از خانه های بدون عشق که همسران به جای کنار شوهر ها پیش بچه ها می خوابیدند، برای فرار از واگن های قطار بیش از حد داغ ساعت شلوغی، جایی که هول دادن دیگران عیبی نداشت، اما حرف زدن با غریبه ها عیب بود. وقتی هاروکی جوانتر بود چندان اهل بازی پاچینکو نبود. از وقتی به یوکوهاما کوچیده بود به خودش اجازه می داد اینجا کمی استراحت کند .خیلی زود چند هزار ین باخت. بنابراین یک سینی دیگر توپ خرید. هاروکی در مورد ارثیه‌اش بی ملاحظه نبود، اما مادرش آنقدر پس انداز کرده بود که حتی اگر هم اخراج می‌شد و خیلی می باخت باز کافی بود. وقتی هاروکی می‌توانست برای نیازهای خودبه مردهای جوان پول بدهد، می‌توانست دست و دلباز باشد. بین همه‌ی پلیدی‌ها، پاچیینکو بدی کوچکی به نظر می‌رسید.

بریده هفتم
سونجا دستش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت. موهای مادرش تقریبا خاکستری شده‌بود و در روز موهایش را به سبک قدمی پایین گردنش جمع می‌کرد. شب رشته‌های کم‌پشتموها روی پشتش آویخته‌بود.سال‌ها کار در فضای باز، صورت بیضی کوچکش را چروکیده و روی پیشانی‌اش و دور دهانش خطوط عمیقی انداخته‌بود. تا جای که به یاد داشت، مادرش اولین کسی بود که بیدار می‌شد و آخرین نفری که به بستر می‌رفت.به سختی جوان‌تر‌ها کار می‌کرد. هرگز زیاد حرف نمی‌زد، پا که به سن گذاشت، خیلی بیشتر حرف برای گفتن داشت.انگار سونجا هرگز نمی‌دانست به او چه بگوید.
«اوما، یادت هست با آپا از زیر خاک سیب‌زمینی بیرون می‌آوردیم؟ سیب‌زمینی‌های زیبای آپا چاق و سفید بود و وتی تو خاکستر می‌پختی، خیلی خوب می‌شد. من بعد از آن سیب‌زمینی به آن خوبی نخورده‌ام.»
یانگ‌جین لبخند زد. آن‌ها روزگاری شادتر بودند. دخترش، هونی را فراموش نکرده‌بود که برای او پدر فوق‌العاده‌ای بود. چند نوزادشان مرده‌بودند، اما آن‌ها سونجا را داشتند. او هنوز سونجا را داشت.
«دست کم پسر‌ها در امان‌اند. شاید برای همین اینجاییم. بله»
یانگ‌جین مکث کرد.«شاید برای این اینجاییم» صورتش شاد شد.«می‌دانی؟ موزاسوی تو خیلی بامزه است. دیروز گفت می‌خواد برود آمریکا و مثل تو فیلم‌ها کت و شلوار بپوشد و کلاه بگذارد. گفت می‌خواهد پنج پسر داشته‌باشد.»
سونجا خندید، چون این حرف‌ها به موزاسو می‌آمد.
«آمریکا؟ تو بهش چی گفتی؟»
«گفتم تا وقتی با پنج پسرش به دیدن من بیاید، ایرادی ندارد.»
آشپزخانه بوی کارامل گرف و زن‌ها آن‌قدر تر و فرز کار کردند تا آفتاب خانه را پر کرد.

 

گزیده ۱

در خانه اجازه نداشتیم که درباره شغل پدر صحبت کنیم. او می‌گفت: این به کسی مربوط نیست. پدر پکوس در برج مراقبت هواپیما کار می‌کرد. آقای لوگری سازنده اتاق اتومبیل بود. بچه‌های دیگر، پدرهایشان کارگر، کارمند یا پیشخدمت رستوران – مثل پدر و همکلاسی‌ موحنایی‌ام – بودند. رومن برای دیدن پدرش، به کارخانه چوب‌بری کنار دریاچه می‌رفت. پدر شاوانه کارمند پستخانه بود. اما پدر من چه‌کاره بود؟ نمی‌دانستم. هرگز او را کیف‌به‌دست یا با لباس کار ندیده بودم. هرگز او را نه در آن‌سوی پیشخان مغازه‌ای دیده بودم و نه پشت میز کار. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم، او خواب بود. عصرها گاهی با پیژامه می‌دیدمش. مادر می‌گفت: خسته است. برای اینکه بیدارش نکنیم، روی پنجه پا راه می‌رفتیم. من و مادرم در آپارتمان مثل رقاصه‌ها حرکت می‌کردیم. راه نمی‌رفتیم و پچ‌پچ می‌کردیم. بایستی برای هر قدمی که برمی‌داشتیم، عذری بیاوریم. در سال آخر دبستان، این راز به‌ناچار می‌بایست فاش شود. خانم معلم ازمان خواسته بود که برگه‌ای را پر کنیم شامل نام، نام خانوادگی، سن و شغل پدر. پدر گفت: خیلی ساده است. بنویس چترباز. نوشتم چترباز. خانم معلم پاسخ مرا به صدای بلند خواند. بچه‌ها خندیدند!

گزیده ٢

با پدر تنها ماندم. نگاهش می کردم. عینکش را بررسی می کرد. دسته هایش را تا می کرد. و دوباره باز می کرد. عینکش را بالا می برد و نزدیک چشم هایش نگه می داشت و به شیشه های چربش نگاه می کرد. سپس آن را در جیب کوچک لباس خانه اش می گذاشت. مراقب دست ها و انگشت هایش بود. در فکر بود. آه و ناله می کرد.
_ عینکم را دیدی؟
مادر از پشت در جواب می داد:
_ توی جیب بالاییت است.
لرزلرزان دنبالش می گشت. دستش را روی جیبش می گذاشت. آه میکشید.
عینک را روی زانوهایش میگذاشت و دسته هایش را باز و بسته می کرد. آهسته گفتم:
_ پاپا؟
به کارش ادامه می داد.
_ پاپا؟
نگاهش را بالا برد. دهانش را باز کرد.
_ حالت خوب است، پاپا؟
لب و لوچه اش را آویزان کرد. آب دهنش روی لب هایش، چانه اش و تمام تنش سرازیر شد. شانه هایش را بالا انداخت. انگار دردی را از خود دور میکرد. سپس نگاهش را به رویم دوخت. نگاهی مهربان، آرام، غیرعادی. به دقت نگاهم کرد. مثل آن روزهایی که هر دو در خیابان های دوران کودکی أم، جاسوسی میکردیم. هرکدام پشت یک دیوار. همدست، حامل اسرار، تاکی واکی روی گوش. لب هایش را بسته بود و نگاهم میکرد. سکوتش همچون پرده ای سیاه رویمان افتاده بود. پدر و پسر. کسِ دیگری نبود. فرمانده و سربازش در لحظه ی شکست. مادرم جای دیگری بود. بوهای خفه و سنگین، سرمای بیرون و نزدیکی عید نوئل. پیوندمان باهم از راهِ چشم بود. زندگی مان، جان و دلمان، به تازگی نود ساله شده بود. من شصت و یکساله بودم. پسر پیرش. هردو یکسان، پلک های افتاده و دهان تلخ داشتیم. پدرم در درونم چرت می زد.

گزیده ٣

همیشه از خودم میپرسیدم چه چیز ناجورى در زندگى‌مان وجود دارد؟ هیچکس به خانه‌مان نمى‌آمد، هیچ وقت. پدر قدغن کرده بود. هرگاه کسى زنگ در را مى‌زد، دستش را بلند می‌کرد تا ما را به سکوت وا دارد. منتظر مى‌ماند تا آن که پشت در بود، منصرف شود و به صداى پایش در راه پله‌ها گوش مى‌داد. پس از آن کنار پنجره مى‌رفت، پشت پرده پنهان مى‌شد و پیروزمندانه او را که داشت از کوچه‌مان دور مى‌شد، نگاه مى‌کرد. هیچ یک از دوستانم اجازه نداشتند که از درِ خانه‌مان تو بیایند. و هیچ یک از همکاران مادر. همیشه تنها ما سه تا در آپارتمان بودیم. حتى پدربزرگ و مادربزرگم هیچ وقت به آنجا نیامدند.

گزیده ۴

در اتاق پذیرایی بودم. پدر از پنجره به بیرون نگاه می کرد، زنش پشت سرش ایستاده بود. از من خواست که به اتاقم بروم و در را ببندم. به دفترچه طرح هایم پناه بردم که هرگاه می ترسیدم آن را باز می کردم. روی تختم نشستم و نیمی از صفحه را با دقت رنگ آمیزی کردم. ساحلی زرد و نارنجی، با سایه های سفید درخشان. و همچنین آبی دریا، جنبش های موج های کف آلود. سپس کودکی را، خیلی بالا، در آسمانی بارانی کشیدم، با شلوار سبز، پیراهن سفید، موهای آشفته. لبخندی بر لب هایش نشاندم و چشم هایش را بستم. در باد، در میان ابرها، شناور بود. با توپی در هر دست. سپس نخی به قوزک پایش بستم و او را مبدل به بادبادک کردم. همیشه در رؤیای داشتنِ یک بادبادک بودم. با کیسه ای پلاستیکی و شاخه هایی از درخت گیلاس بادبادکی برای خودم درست کرده بودم اما هیچ گاه به پرواز درنیامد. برای اینکه نه بادی بود، نه ماسه ای، نه دریایی، نه بازویی به دور شانه ام تا دستم را به سوی آسمان هدایت کند.
نقاشی ام به پایان رسید. امضا کردم: پیکاسو.

گزیده ۵

در خانه اجازه نداشتیم که درباره شغل پدر صحبت کنیم. او می‌گفت: این به کسی مربوط نیست. پدر پکوس در برج مراقبت هواپیما کار می‌کرد. آقای لوگری سازنده اتاق اتومبیل بود. بچه‌های دیگر، پدرهایشان کارگر، کارمند یا پیشخدمت رستوران – مثل پدر و همکلاسی‌ موحنایی‌ام – بودند. رومن برای دیدن پدرش، به کارخانه چوب‌بری کنار دریاچه می‌رفت. پدر شاوانه کارمند پستخانه بود. اما پدر من چه‌کاره بود؟ نمی‌دانستم. هرگز او را کیف‌به‌دست یا با لباس کار ندیده بودم. هرگز او را نه در آن‌سوی پیشخان مغازه‌ای دیده بودم و نه پشت میز کار. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم، او خواب بود. عصرها گاهی با پیژامه می‌دیدمش. مادر می‌گفت: خسته است. برای اینکه بیدارش نکنیم، روی پنجه پا راه می‌رفتیم. من و مادرم در آپارتمان مثل رقاصه‌ها حرکت می‌کردیم. راه نمی‌رفتیم و پچ‌پچ می‌کردیم. بایستی برای هر قدمی که برمی‌داشتیم، عذری بیاوریم. در سال آخر دبستان، این راز به‌ناچار می‌بایست فاش شود. خانم معلم ازمان خواسته بود که برگه‌ای را پر کنیم شامل نام، نام خانوادگی، سن و شغل پدر. پدر گفت: خیلی ساده است. بنویس چترباز. نوشتم چترباز. خانم معلم پاسخ مرا به صدای بلند خواند. بچه‌ها خندیدند!

بریده اول
هیچ کس دیگری جز ما در آن حوالی نبود. احساس کردم که قلمروی من مورد تعرض قرار گرفته است. شاید او هم همین احساس را داشت. در این مورد چیزی از او نپرسیدم. در عوض به او گفتم: “من اینجا را دوست دارم. جای آرامش بخشی است.”
-بله. من هم همینطور.
یوکی یو چشمان سودایی و غمزده مادرش را به ارث برده بود. از من پرسید:
“توانسته ای خودت را با این شهر وفق بدهی؟”
-هنوز نه. اینجا هیچ دوستی ندارم. تو چطور؟
-من هم همینطور.
-اما چطور ممکن است؟ تو ده سال است که اینجا زندگی می کنی.
-من از کودکی به تنها بودن عادت داشته ام، زیرا مادرم همیشه مرا در خانه نگه داشته است. برایم هیچ فرقی نمی کند که به کجا بروم، یا چه مدت در یک مکان بمانم.
با خنده گفتم: “این هم شدنی است.”
تصور نمی کردم که حرفش بی پرده و صریح باشد. او مرا به نشستن روی سنگ دعوت کرد. کنارش روی سنگ نشستم، طوری که انگار سالیان سال بود که یکدیگر را می شناختیم.
از او پرسیدم: “چه می خوانی؟”
-تاریخ علمی. کتابی که پدرت چند روز پیش به من داد.
کتاب را نشانم داد. کمی شگفت زده شدم، اما به او گفتم: “پدرم دلش می خواست پسری می داشت که به علم علاقمند باشد. من و مادرم از موضوعات
علمی خوشمان نمی آید. بیچاره پدر!”
-تو چی دوست داری؟
-من عاشق ماطلعه هستم، اما مطالعه رمان. امروزه خواندن چنین کتاب هایی ممنوع است. تمام کتاب هایی که من دوست دارم به خاطر جنگ ناپدید شده اند.
-افسوس. به نظرم مادرم تعدادی از آن کتاب ها در خانه داشته باشد. برایت خواهم گرفت.
-واقعا؟ ممنونم.
ما برای اولین بار در جنگل بامبو، اینگونه با هم گفتگو کردیم. در ادامه، پیش می آمد که گاه روی همان سنگ در کنار هم می نشستیم و هر کدام کتابی در دست می گرفتیم و در آرامش به مطالعه می پرداختیم.
برای رفتن به آن جنگل دو پل وجود داشت. ساختمانمان بین این دو پل واقع شده بود. ما هرگز با هم از یک پل نمی گذشتیم. من از پل سمت راست عبور می کردم و او از پل سمت چپ. ما هرگز با هم توافقی برای دیدار یکدیگر در آنجا نکرده بودیم.
گاه می شد که من تنها بودم و گاه او. ما رفته رفته، به نبودن یکدیگر خو گرفتیم.

بریده دوم
زمستان است. در جنگل در حالی که دست یوکی کو را در دست دارم احساس سرما نمی کنم. امروز، سکوت سنگینی حکمفرماست. جز صدای قدمهایمان در میان برگ های مرده، صدای دیگری نمی شنویم. هیچکس را در اینجا نمی بینیم.

به نظر، یوکی کو غرق در اندیشه های خودش است. پس از سکوتی طولانی، می ایستد: “عجیب است.”
-چه چیزی عجیب است؟
-ما اینجا تنهای تنهاییم. کسی جز ما اینجا نیست.
نگاهی به دوروبر خودمان می اندازم و می گویم: “امیدوارم همینطور که می گویی باشد. اگر کسی ما را در این حالت ببیند، بدون معطلی سرزنشمان خواهد کرد، و سرمان فریاد خواهد کشید: “ای هیکوکومین ها(خائنان به میهن)! به سربازهایی فکر کنید که در جبهه می جنگند!”
-نه یوکی یو، منظورم این است که…
سرش را به آسمان می گیرد: “به این فکر می کنم که بعد از مرگ چه بر سر حافظه می آید. آنچه گفته ایم، آنچه شنیده ایم، آنچه فرا گرفته ایم… بعد از مرگ به کجا می رود؟”
جواب می دهم: “من به زندگی بعد از مرگ فکر نمی کنم. گمان می کنم که بعد از مرگ حافظه هم می میرد و ناپدید می شود.”
می پرسد: “از کجا می شود فهمید که حافظه می میرد؟ می دانیم که جسم، سوخته یا دفن می شود، تجزیه می شود، زیرا از یک صورت مادی برخوردار است.
اما حافظه که شکل و صورت ندارد، از کجا می دانیم که ناپدید می شود؟”
نمی دانم که چه پاسخی بدهم. ساکت می مانم. شاید حق با او باشد.

بریده سوم
شوهرم برایش شرح داد: “باید این موضوع را در نظر داشته باشی که کی کا (قبول تابعیت) فقط به معنای به دست آوردن تابعیت ژاپنی و در عین حال حفظ هویت نژادی نیست. باید از ملیت اصلی خود کناره گیری کنی، و یک ژاپنی با یک نام ژاپنی بشوی. و اگر ژاپنی شدی، کره ای های اینجا دیگر به عنوان هموطن قبولت نخواهند داشت و ژاپنی ها نیز اگر بدانند که اصل و نسبت کره ای است، هرگز تو را به عنوان یک ژاپنی به حساب نخواهند آورد. این کار هیچ معنی ای ندارد. اگر که واقعا دلت می خواهد معلم بشوی، راهیِ خارج شو. حتی اگر تو در شغلت موفق هم بشوی، من راضی نخواهم بود که ببینم تو هویتت را پنهان می کنی.”
هر کلمه که خانم کیم ادا می کند، مثل تیری است که به قلبم فرو می نشیند. به پسرم و بچه هایش فکر می کنم.

بریده چهارم
کرم های شب تاب در تاریکی چشمک می زنند. ضمن گذر از باغ، دوتایشان را گرفتم. آنها را توی آکواریوم کوچکم که از سال گذشته خالی مانده است، انداخته ام. از روی برگ های سرخس به آرامی بالا می روند. مثل یک زوج، یکی از پی دیگری. تصمیم دارم آنها را به آپارتمان خودم ببرم.
روی فوتون دراز می کشم و به اوباچان که حالی افسرده پیدا کرده است می اندیشم. از خودم می پرسم که چرا او باید امروز افسوس تبعید اوجی چان به سیبری را بخورد. چه موضوعی او را آشفته و مضطرب کرده است؟ می بینم که جریانی او را عذاب می دهد و این امر مرا متاثر می سازد.

لحظه مرگ اوجی چان را به یاد می آورم. همه گرد او جمع آمده بودیم. اوباچان، والدینم، خواهرم، برادرم و من. جزئیاتش را به خاطر ندارم، زیرا من شش سال بیشتر نداشتم. با این حال، در همان قلب کودکی ام احساس می کردم که او در آسایش و آرامشی بزرگ به سر می برد. نگاهش پر از آسودگی بود. آن طور که مادرم تعریف می کند، اوجی چان دست اوباچان را در دست گرفت: “چه زندگی سعادتمندی! من خیلی خوش اقبال بودم که چنین خانواده خوبی نصیبم شد.” ما تنها خانواده او بودیم. هنگامی که درگذشت هفتادو نه ساله بود. نارسایی قلبی داشت. کرم های شب تاب هنوز چشمک می زنند.

بریده ی اول
تابلوی سیاهی بالای دروازه ها آویزان است که با حروف سفید روی آن نوشته
شده است:
هنگام غروب خورشید باز می شود
و هنگام طلوع خورشید بسته می شود
-آخه کودوم سیرکی فقط شبا بازه؟
کسی جواب مناسبی برای این سوال ندارد اما با نزدیک شدن غروب، جمعیت زیادی بیرون دروازه ها جمع می شوند. تو هم یکی از آنها هستی. طبق معمول، حس کنجکاوی بر تو غلبه کرده است. در گرگ و میش هوا ایستاده ای، به دلیل باد سرد شبانه، شالت را محکم دور گردنت پیچیده ای و منتظری از نزدیک ببینی این چه سیرکی است که با غروب خورشید، کارش را آغاز می کند. دکه بلیط فروشی که پشت دروازه ها قرار دارد بسته است. چادرها خاموش و بی حرکتند و فقط گاهی تکان مختصری در باد می خورند. تنها حرکتی که داخل سیرک دیده می شود، حرکت عقربه های ساعت است، البته اگر بتوان چنین شیء خارق العاده ای را ساعت نامید.

بریده ی دوم
سیرک خالی و متروکه به نظر می رسد، اما حس می کنی بوی کاراملی که با بوی برگ های پاییزی مخلوط شده است، به مشامت می رسد؛ شیرینی مختصری که از سوز سرما می کاهد. خورشید کاملا در افق پنهان شده است و هوا لحظه به لحظه تاریک تر می شود. اطرافیانت از انتظار خسته شده اند؛ این پا و آن پا می کنند و زمزمه کنان می گویند که شاید بهتر است بی خیال شوند و وقتشان را در جای گرم تری صرف کنند. تو هم در همین فکر هستی که ناگهان چیزی که منتظرش بودی اتفاق می افتد. ابتدا صدای ترق بلندی می شنوی که در پس زمینه همهمه ی جمعیت و زوزه ی باد به زحمت شنیده می شود؛ صدا شبیه کتری است که آبش جوش آمده است. بعد همه جا روشن می شود. نقاط نورانی کوچکی روی چادرها ظاهر می شوند؛ انگار سراسر سیرک با شب تاب های پرنوری پوشیده شده است. جمعیت منتظر، با دیدن این منظره نورانی ساکت می شوند. کسی در نزدیکی ات نفسش را در سینه حبس می کند و کودکی با خوشحالی کف می زند. وقتی همه چادرها نورانی می شوند و زیر آسمان شب می درخشند، تابلو ظاهر می شود. چراغ های شب تاب مانند بیشتری که با حلقه های آهنی پوشیده شده اند، بالای دروازه ظاهر می شوند. ترق و توروق کنان روشن می شوند و جرقه های سفید و کمی دود از بعضی از آن ها بیرون می زند.
کسانی که نزدیک دروازه ها ایستاده اند، چند قدم عقب می روند. چراغ ها ابتدا نظم خاصی ندارند؛ اما وقتی تعدادشان افزایش می یابد، معلوم می شود حروفی را تشکیل می دهند. ابتدا حرف “س” خوانا می شود و بعد کلمات بیشتری ظاهر می شوند. حرف “ک” و بعد چند حرف “ر”. وقتی آخرین لامپ، با صدای ترق و توروق بلندی روشن می شود و جرقه ها و دود محو می شود، سرانجام تابلوی بزرگ و درخشان خوانا می شود. اگر کمی به چپ خم شوی تا آن را بهتر ببینی، می توانی نوشته ی روی آن را بخوانی.
لو سیرک دو رو.
تعدادی از تماشاچی ها لبخند معناداری می زنند و برخی دیگر، اخم کنان، نگاه پرسشگری به اطرافیانشان می اندازند. کودکی که نزدیکت است، دامن مادرش را می کشد و از او می خواهد که نوشته را برایش بخواند. مادر می گوید: نوشته سیرک رویاها.

بریده ی سوم
امشب، اجرای نهایی نمایشی با زمان محدود است. مدت ها بود که پراسپروی افسونگر، صحنه تماشاخانه های لندن را با حضور خود مفتخر نکرده بود و تماشاخانه برای یک برنامه یک هفته ای که اجرای بعدازظهر ندارد، رزرو شده است. بلیط ها که قیمت بسیار بالایی دارند، به سرعت به فروش رفته اند و تماشاخانه از جمعیت پر شده است؛ تعداد زیادی از خانم های حاضر، بادبزن هایشان را آماده نگه داشته اند تا گرمایی را که با وجود هوای سرد پاییزی بیرون، فضای تماشاخانه را پر کره است، کاهش دهند. قرار است عصر امروز هر یک از این بادبزن ها به پرنده های کوچکی تبدیل شوند و همگام با صدای تشویق ها و کف زدن های تماشاچی ها، دایره ای را بالای تماشاخانه تشکیل دهند. هر یک از این پرنده ها، پس از بازگشت، دوباره به شکل بادبزن های تاشده، در دامن صاحبان محترمشان فرود می آیند و صدای کف زدن ها چندبرابر می شود، اگر چه برخی از تماشاچی ها آنقدر حیرت زده اند که به جای دست زدن، باد بزن های توری و پردارشان را بررسی می کنند و گرما را به کلی از یاد می برند.

بریده ی چهارم
مارکو که خودکارش را از روی زمین برداشته است، به فهرست سوالاتش برمیگردد.
-آ…آیا بدون صحنه قادر به اجرا هستین؟
سلیا می گوید:
-بله.
-آیا شعبده بازیهاتون رو از همه طرف می شه دید؟
سلیا لبخند می زند و از شاندرش می پرسد:
-دنبال کسی می گردین که بتونه وسط جمعیت نمایش اجرا کنه؟
شاندرش سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و سلیا می گوید:
-که این طور…
بعد با سرعتی باورنکردنی، کتش را از روی سن بر می دارد و روی صندلی جلوی سن می اندازد، اما کت به جای اینکه روی صندلی بیفتد، جمع می شود و در هوا بالامی رود. در یک چشم به هم زدن، پارچه کت ابریشمی به پرهای سیاه بزرگ و براقی تبدیل می شود که بال بال می زند و به جای کت کلاغی را می بینند که پرواز کنان اوج می گیرد و بالای بالکن چرخ می زند.
مادام پادوا می گوید:
-تحسین برانگیزه.
شاندرش زیر لب می گوید:
-مگه اینکه کلاغه رو توی اون آستین های گنده اش مخفی کرده باشه.
سلیا روی سن به مارکو نزدیک می شود، به دفترچه اش اشاره می کند و می
پرسد:
-می شه اینو یه لحظه بهم قرض بدین؟
مارکو بعد از مکثی کوتاه، دفترچه را به او می دهد و سلیا می گوید:
-ممنون.
دوباره وسط سن می ایستد.
بدون اینکه به فهرست سوالاتی که با خطی خوانا روی کاغذ نوشته شده است، نگاه کند، دفترچه را به هوا پرت می کند. دفترچه چرخی در هوا می زند و ورق های آن ناگهان به کبوتری سفید تبدیل می شود که بال زنان، یک دور در تماشاخانه می چرخد و کلاغی که بالای بالکن نشسته است، سعی می کند گازش بگیرد.

بریده پنجم
حوضچه اشک ها
کنار تابلوی بالای این چادر، جعبه ای کوچک پر از سنگ های سیاه هموار وجود دارد. تابلو از تو می خواهد قبل از ورود، یکی از سنگ ها را برداری. داخل چادر تاریک است و سقف آن، با چترهای سیاه بازی پوشیده شده است که دسته های آن مانند قندیل های یخ، آویزان است. وسط اتاق، حوضچه ای قرار دارد؛ آبگیری که با دیوارهای سنگی سیاه محصور شده است و دور آن ماسه های سفید دیده می شود. بوی نمکین اقیانوس در فضا پیچیده است. تا لب برکه جلو می روی تا نگاهی به داخل آن بیندازی. ماسه ها زیر پایت قرچ و قوروچ می کنند. آب آن کم است، اما از داخل می درخشد. نور براق متحرکی از زیر سطح آب به بیرون می تابد.
روشنایی ملایمی فضای داخل حوضچه و سنگ هایی را که کف آن قرار دارند، روشن کرده است؛ صدها سنگ که همه شبیه سنگی هستند که تو در دست داری. نور زیر آن ها از فضای بین سنگ ها بیرون زده است. انعکاس آب در سرتاسر اتاق دیده و باعث می شود که احساس کنی این چادر، زیر آب قرار دارد. روی دیوار می نشینی و سنگ سیاه کوچک را در دستت می چرخانی. آرامش داخل چادر تبدیل به افسردگی خاموش می شود. خاطراتی از گوشه های پنهان ذهنت به جلو می خزد؛ ناامیدی های گذرا، فرصت های از دست رفته و اهداف دست نیافتنی؛ دلشکستگی ها و دردها و دلسردی ها؛ تنهایی وحشت انگیز. غم و غصه هایی که تصور می کردی مدت ها پیش فراموش شده اند، با زخم هایی که هنوز تازه هستند، ادغام می شوند. هر لحظه سنگ در دستت سنگین تر می شود. وقتی آن را در حوضچه می اندازی تا به بقیه سنگ ها بپیوندد، احساس سبکی می کنی؛ انگار چیزی که رها کرده ای، فقط تکه سنگی سیاه و هموار نبود.

جنایات‌ومکافات روایتی جنایی با مفاهیم فلسفی، مذهبی و اجتماعی و یک اثر روانشناسانه است؛ آثار داستایوفسکی اغلب درون‌مایه‌ی روانشناختی دارند. بگونه‌ای که ما شاهد اشارات داستایوفسکی به ضمیر ناخودآگاه، پیش از فروید، هستیم. نیچه در این باب می‌گوید :”تنها کسی که به من روانشناسی آموخت، داستایوفسکی بود”. از سوی دیگر، شباهت زندگی شخصیت اصلی داستان، راسکلنیکف، با خودِ داستایوفسکی جالب و تامل برانگیز است. همچنین اگر بتوان نام دیگری برای این اثر انتخاب کرد قطعا “در ستایش رنج” از برازنده‌ترینِ آن‌هاست؛ و گواهِ آن مونولوگی از مارمالادف است که می‌گوید :”مگر من حس ندارم؟ هرچه بیشتر می‌نوشم بیشتر احساس می‌کنم. به همین جهت هم می‌نوشم، زیرا در این نوشیدن درد و عذاب می‌جویم…می‌نوشم چون‌ می‌خواهم عذاب بکشم!” (تا اینجا تکرار بررسی‌هایی است که پیش از این بر روی این اثر انجام شده است)

اما سه نکته در این اثر بسیار خودنمایی می‌کرد که دو مورد آن را می‌شود در ارتباط با آراء هانا آرنت (نظریه‌پردازِ آلمانی) دید. اول مبحث تنهایی. “تنهایی” مفهومی بود که در کلِ روند داستان در پس زمینه‌ی ذهنی من وجود داشت و همواره مرا یاد جمله‌ای از هانا آرنت می‌انداخت که می‌گفت :”عصر مدرن با از جهان بیگانگی فزاینده‌اش به وضعی انجامیده است که در آن انسان هرجا که می‌رود تنها با خودش روبرو می‌شود.” به عنوان نمونه، مارمالادف در بین صحبتهایش، می‌گوید :”هر کس باید بتواند به جایی پناه آورد، چون مواردی پیش می‌آید که حتما لازم است انسان بتواند به یک‌جا، به هر کجا که باشد، برود…”و انگار در ادامه‌اش می‌خواهد بگوید :”ولی نمی‌تواند که برود. چون جایی ندارد که برود”. اما نمی‌گوید . تک‌به‌تک شخصیت‌های داستان با وجود ارتباط‌ها و مکالماتی که داشتند بسیار جدا افتاده و تنها جلوه می‌کردند؛ گویی انسان در عصر مدرن محکوم است به تنهایی. نکته‌ی دوم داستان، نوع نگاه داستایوفسکی به مسأله‌ی خیر و شر بود.در گزارش‌هایی که هانا آرنت از محاکمه‌ی آیشمن* در اورشلیم بدست داده است، این طرز نگاه به جنایتکاران به وضوح دیده می‌شود. همان طرز نگاهی که جنایتکاران را هم ردیف انسان‌هایی صرفاً انسان می‌بیند، نه شبیه هیولاهایی عجیب‌وغریب. ما موجوداتی اخلاقی هستیم و دسته‌بندی انسانها به بی‌گناه و گناهکار توسط نوع ما امری بدیهی می‌باشد. ذهن ما همواره می‌کوشد افراد را یا قربانی ببیند و یا درمقام شکارچی. ولی چیزی در مورد این تقسیم‌بندی‌ها وجود دارد که ما را از دانش دور می‌کند. به عبارتی اگر می‌خواهیم به درک درست‌تری از جهان برسیم، باید از دسته‌بندی‌های ذهنی خود فراتر رویم. داستایوفسکی در این رمان ما را از این دسته‌بندی‌ها فراتر می‌برد. جنایات‌ومکافات سفری است به تاریک‌ترین ابعاد ذهن آدمی و نمایشی است در باب هم‌نواییِ همزمان خیر و شر در وجود انسان. در داستان با وجود آن‌که از گناه کاراکترها آگاه هستیم، ولی هرگز نسبت به هیچکدام احساس نفرت نخواهیم کرد. این از معجزات نویسنده است که می‌تواند گناه را طوری جلوه دهد تا ما عامل ارتکاب آن گناه را نه موجودی فرازمینی و شرور که از ناکجاآباد آمده، بلکه در مقام یک انسان ببینیم و به ما می‌فهماند انسان بی‌گناه وجود ندارد. حتی شخصیت‌هایی مثل دونیا که به سختی می‌توان گناهی را به آن‌ها نسبت داد، توسط داستایوفسکی خیلی ساده متهم می‌شوند. برای نمونه می‌بینیم راسکلنیکف در واکنش به آنچه لطف و محبت خواهرش به نظر می‌آید، می‌گوید:”دروغ می‌گوید! مغرور است! نمی‌خواهد اعتراف کند که میل به نیکوکاری دارد! ای خوبهایِ پست! دوستی‌شان هم شبیه نفرت است…آخ که چقدر من از همه ی آنها متنفرم”، که این جمله خود پیش درآمد پرسش فلسفی و اخلاقی بزرگتری است که آیا انسان‌های نیکوکار، عمل شایسته را صرفاً برای نفسِ آن عمل انجام می‌دهند یا برای ارضای حس خیرخواهی برآمده از خودخواهی ؟
و سومین نکته‌ی تأمل برانگیز قصه، نوع مواجهه‌ی راسکلنیکف با پرسش‌ها بود که اغلب درون‌مایه‌ای نهیلیستی داشت و مرا به یاد رویارویی‌های نیچه با پوچی نهفته در زندگی مدرن می‌انداخت. روسیه، در آن زمان که داستایوفسکی این اثر را می‌نوشت، سرشار از افکار نهیلیستی در نسل جوان بود. راسکلنیکف به تنهایی نماد جامعه‌ی روشنفکری روسیه‌ی آن زمان است : گیج و سردرگم، پر از احساسات پیچیده و دارای عقایدی پیچیده‌تر در باب جهان که اغلب گسست قابل توجهی با باورهای پیشین داشته‌اند.

جنایات و مکافات را باید در بستر تاریخی خودش خواند و اطلاعات شما از وضعیت روسیه‌ی آن دوران، به شما درک خیلی بهتری از مفاهیم نهفته در آن خواهد داد.

آیشمن: از مقامات بلند پایه‌ی حزب نازی و مسئول ارسال یهودیان به اردوگاه‌های مرگ بود. هانا آرنت شخصاً در محاکمه‌ی او حضور داشت و کتابی تحت عنوان آیشمن در اورشلیم نوشت که در آن به مسأله‌ی پیشِ‌پا افتادگی شر پرداخته است.

نویسنده : لیلا سلطانی

بریده‌ی اول
همیشه دروغ می‌گوییم.
برای نمونه، خوب می‌دانم که من زیبا نیستم. چشمانی آبی ندارم که مردان در آن به تماشای خود بنشینند؛ که دلشان بخواهد در آن غرق شوند تا به هوای نجات دادنشان، در آن غوطه‌ور شویم. اندام مانکن گونه ندارم. من از جنس فربه هستم، حتی میتوانم بگویم گوشتالو. از آن دسته‌ای که جای یک‌و‌نیم نفر را می‌گیرند.
همه‌ی این‌ ها را می‌دانم.
با این همه، وقتی “ژو” هنوز به خانه برنگشته، گاهی به اتاقمان می‌روم و در برابر آینه کمد لباس جا خوش می‌کنم-باید به او یادآوری کنم که آن را به دیوار ثابت کند-تا یکی از همین روزها در میان “نظاره‌ام” مرا خرد کند. سپس چشم هایم را می‌بندم و آرام در میان افکارم غوطه‌ور می‌شوم. با لطافت آرامش و نوازشی که هرگز هیچ‌کس آن را به من پیشکش نکرده. هربار کمی سردم می‌شود. می‌لرزم. پیش از آنکه چشم هایم را باز کنم، کمی صبر می‌کنم. طعم لذت را می‌چشم؛ خیال می‌پردازم، رویا می‌بافم. تصویر کتاب های نقاشی‌ای در برابر چشمانم پیدا می‌شود که در خانه‌مان پرسه می‌زنند. و بعد، تصویر واقع‌گرایانه‌تر جمله ها.
پس از آن، به آهستگی پلک هایم را باز می‌کنم، شبیه به فیلم هایی که آن‌هارا کند می‌کنند.
به اندامم نگاه میکنم، چشمان سیاه، شکم بزرگ، انبان گوشت، موهای تیره، و با این همه، خود را زیبا می‌بینم. قسم می‌خورم در این لحظه، زیبا هستم. حتی می‌توانم بگویم بسیار زیبا.
این زیبایی، احساس خوشبختس ژرفی به من می‌دهد. خوشبختی‌ای بسیار قدرتمند.
سبب می‌شود موضوعات بی‌ارزش را با فراموشی بسپارم.

بریده‌ی‌ دوم
ژو، مخفف ژوسلن است. مردی که بیست و یک سال می‌شود شوهر من است.
او شبیه ونان‌ تینو ونان تینی است. همان جوان خوش برو رویی که در فیلم هالو نقش میکی الکن و در فیلم آقای گانگستر نقش پاسکال را بازی می‌کرد. آرواره‌ی مصمم، نگاه اندوهگین، لهجه‌ی ایتالیایی مسحور کننده، آفتاب، پوست برنزه، تنها با این تفاوت که ژوسلینو ژوسلینی من، ده کیلو بیشتر از او وزن دارد. و نیز لهجه‌ای که بعید است دخترکش باشد.
او از زمان افتتاح کارخانه‌ی هاگن داتز در سال ۱۹۹۰ در آنجا کار می‌کند. دو هراز و چهارصد یورو در ماه درآمد دارد. دویای تلویزیونی صفحه تخت به‌جای تلویزیون قدیمی “رادیولا”یمان را در سر می‌پروراند، رویای داشتن یک خودروی پورشه کاین، نصب آتشدانی در سالن، مجموعه‌ی کامل دی وی دی های جیمزباند، یک ساعت مچی تاریخ‌نگار کاسیو، و نیز زنی زیباتر و جوان تر از من. اما این یکی را به من نمی‌گوید.
ما دو فرزند داریم. در واقع، سه تا. یک پسر، یک دختر و یک جسد.

بریده‌ی سوم
رویای بیست سالگی ام این بود که طراح مد شوم. به پاریس بروم و در کلاس های استودیو برسو یا اس مد شرکت کنم. اما پدرم دیگر بیمار شده بود و من کار در خرازی خانم پیار را پذیرفتم. در آن زمان پنهانی رویای سولال، شاهزاده‌ی دلربا را در سر داشتم، جانی دپ و کوین کاسترِ زمانی که در آن از کاشت دندان خبری نبود. و او کسی نبود به جز ژوسلن گربت، ونان تینو ونان تینی فربه، گوشتالوی دوست داشتنی و تعارف پرداز من.
نخستین دیدار ما در خرازی اتفاق افتاد. زمانی که او برای خری سی سانتی متر تور والانسین برای مادرش به آنجا آمده بود، توری یراق بافی شده. بسیار ظریف و با موتیف های مات. در یک کلام، پدیده. او به من گفت: “پدیده، شمایید”. من سرخ شدم. قلبم به پرواز درآمد. او لبخند زد. مردها از توفانی که برخی واژه ها در دل دختران به پا می‌کنند، باخبرند. و ما، دختران ابله بینوا، برانگیخته از اینکه سرانجام مردی یکی از آن واژه ها را به ما پیشکش کرد، از خود بیخود می‌شویم و در دام می‌افتیم.

بریده‌ی چهارم
با دهان باز جلوی تلویزیون خوابم برده بود. رشته‌ای آب دهان بر روی چانه‌ام می‌درخشید. تلویزیون را خاموش کردم. روکش آن را بر روی تن کج و کوله‌اش کشیدم. رومن در اتاقش، در دنیای مجازی فری لانسر مبارزه می‌کرد. نادین نیز در اتاق خود، مصاحبه های هیچکاک و تروفو را می‌خواند. او سیزده سال داشت.
وقتی در اتاقش را گشودم، سرش را بلند کرد. به من لبخندی زد و به‌نظرم زیبا آمد؛ بی‌نهایت زیبا. چشمان درشت آبی رنگش را دوست داشتم. آن‌هارا چشمان آسمانی می‌نامیدم. پوست روشن وی را دوست داشتم. پوستی که هنوز هیچ بدی ای، جای زخم خود را بر روی آن برجا نگذاشته بود. و نیز موهای مشکی‌اش را که پیرامون صورت اندکی رنگ پریده‌اش قالبی به وجود می‌آورد.سکوت‌ ها و بوی پوستش را دوست داشتم. وقتی رفتم تا در کنار او دراز بکشم، خود را به سمت دیوار عقب کشید و چیزی نگفت. سپس موهایم را به آرامی نوازش کرد، همان‌طور که مادرم این کار را انجام می‌داد. پس از آن، دوباره خواندن را آغاز کرد. اما این بار با صدایی آرام، همان‌طور که آدمی بزرگسال برای التیام ترس های کودک، چنین می‌کند.

بریده‌ی پنجم
پاپا پس از تصادفش، در زمان حال به سر می‌برد. دیگر نه گذشته‌ای دارد و نه آینده‌ای، او در زمان حالی زندگی می‌کند که شش دقیقه به درازا می‌کشد و هر شش دقیقه یک بار کنتور حافظه‌اش به صفر برمی‌گردد. هر شش دقیقه یک بار نام مرا می‌پرسد. هر شش دقیقه یک بار می‌پرسد امروز چند شنبه است. هر شش دقیقه یک بار می‌پرسد آیا مامان می‌آید.
سپس دوباره به این جمله می‌رسم که درست پیش از آنکه مامان در پیاده‌رو سقوط کند، با جوهر بنفش دخترانه، در برگ های پایانی دفترم نوشته شده‌است:
دلم می‌خداهد که این فرصت را داشته باشم که برای زندگی خودم تصمیم بگیرم. گمان می‌کنم این بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که می‌توان آن را به ما داد.
درباره‌ی زندگی خود تصمیم بگیرم.
دفترچه را می‌بندم. حالا دیگر بزرگ شده‌ام، بنابراین، گریه نمی‌کنم. من چهل و هفت سال دارم، همسری وفادار، مهربان و قانع هستم. دو بچه‌ی بزرگ و یک روح کوچک دارم که گاهی دلم برای آن تنگ می‌شود. مغازه‌ای دارم که به هر تقدیر می‌تواند افزون بر دستمزد ژو، درآمدی عایدمان کند تا زندگی زیبا و تعطیلاتی زیبا در ویل نوولوبه داشته باشیم، و البته روزی به ما اماکن تحقق رویای خودروی ژو را بدهد، چرا که نه.

بریده‌ی ششم
لحظه‌ای کوتاه به صورتش که در خواب بود، نگاه کردم. پر سروصدا نفس می‌کشید. مرواریدهای عرق در شقیقه‌هایش می‌رویید، بر روی گونه‌هایش می‌غلتید و آرام پایین می‌آمد و بر روی سینه‌اش می‌ترکید و می‌مرد. چروک های تازه‌ی روی پیشانی‌اش را دیدم. چین های ریز دور دهانش را که به تمشک های بسیار کوچک می‌ماند، پوست گردنش را که کم کم شل می‌شد، دیدم؛ گذر این سال‌ها را بر چهره‌اش دیدم. زمان را دیدم که ما را از رویاهایمان دور و به خاموشی نزدیک می‌کند.
در آن هنگام، ژوی نازنینم را که در خواب کودکانه‌ی بیمارش بود، زیبا دیدم و دروغم را دوست داشتم. فکر کردم اگر همین حالا زیباترین، مهربان‌ترین و همه چیز تمام‌ترین مرد دنیا در برابرم ظاهر شود، بلند نمی‌شوم. به دنبال او نمی‌روم، حتی به وی لبخند هم نمی‌زنم. همان جا می‌مانم، چون ژو به من نیاز دارد و زن نیازمند آن است که به او نیاز داشته باشند.
زیباترین مرد دنیا به هیچ‌کس نیاز ندارد، چون او همه را دارد. او زیبایی‌اش را دارد. و نیز البته ولع سیری‌ناپذیر همه‌ی زنانی که می‌خواهند خود را با او سیر کنند و دست آخر، او را می‌بلعند و به کام مرگ می‌کشند و استخوان های مکیده شده، درخشلن و سفید او را در گودال پوچی خود می‌ریزند.

بریده اول
فکر می کنند خدا همیشه طرف آن هاست، حتی اگر طرف آن ها در تضاد با بقیه ی هم نوعان شان باشد. آن ها نمی توانند در مورد دو واقعه بسیار مهم که به صورت زیستی برایشان اتفاق می افتد – تولید مثل و مرگ- به توافق برسند. تظاهر می کنند می دانند پول برایشان خوشبختی نمی خرد، با این حال هر بار پول را ترجیح می دهند. در هر فرصت ممکن چیز های معمولی را می ستایند و عاشق این اند که شاهد بدشانسی دیگران باشند. آن ها بیشتر از صد هزار نسل روی این سیاره زندگی کرده اند و با این حال هنوز نمی دانند واقعا کی هستند و واقعا چطور باید زندگی کنند. در حقیقت، آنها حالا کمتر از گذشته می دانند.

بریده دوم
لازم نیست استاد دانشگاه بشوی، مجبور نیستی هیچ چیزی بشوی. به خودت فشار نیاور. با احتیاط جلو برو و تا وقتی حس نکردی چیزی مناسب است احتیاط را کنار نگذار. شاید هیچ چیز مناسب نباشد. شاید تو جاده ای نه مقصد. عیبی ندارد، جاده باش. اما مراقب باش این جاده برای از پنجره به بیرون نگاه کردن چیزی داشته باشد.

بریده سوم
دلیل وجود داشتن عشق این بود که به تو کمک کند جان به در ببری. برای این بود که معنا را فراموش کنی. دست از جست و جو برداری و شروع کنی به زندگی کردن. معنی اش این بود که دست کسی را بگیری که برایش اهمیت قائل و در زمان حال زندگی کنی. گذشته و آینده توهم بود.
عشق همه چیز انسان هاست اما آنرا درک نمی کنند. اگر درک می کردند، ناپدید می شد. تنها چیزی که میدانم این است که چیز ترسناکی است. انسان ها از آن می ترسند و به همین دلیل مسابقه ی تلویزیونی اجرا می کنند تا ذهن شان را از آن منحرف کرده و به چیز دیگری فکر کنند. عشق ترسناک است چون با قدرت شدیدی شما را به درون خود میکشد، سیاهچاله کلان جرمی که از بیرون هیچ اهمیتی ندارد، اما از درون هر چیز منطقی را که می دانید، زیر سوال می برد. باعث میشود کارهای احمقانه کنید، چیزهایی که برخلاف هر منطقی است. انتخاب اضطراب به جای آرامش، فناپذیری به جای جاودانگی و زمین به جای وطن.

بریده چهارم
فکر می کنند خدا همیشه طرف آن هاست، حتی اگر طرف آن ها در تضاد با بقیه ی هم نوعان شان باشد. آن ها نمی توانند در مورد دو واقعه بسیار مهم که به صورت زیستی برایشان اتفاق می افتد – تولید مثل و مرگ- به توافق برسند. تظاهر می کنند می دانند پول برایشان خوشبختی نمی خرد، با این حال هر بار پول را ترجیح می دهند. در هر فرصت ممکن چیز های معمولی را می ستایند و عاشق این اند که شاهد بدشانسی دیگران باشند. آن ها بیشتر از صد هزار نسل روی این سیاره زندگی کرده اند و با این حال هنوز نمی دانند واقعا کی هستند و واقعا چطور باید زندگی کنند. در حقیقت، آنها حالا کمتر از گذشته می دانند.

بریده پنجم
در هر زندگی یک لحظه است. یک بحران. بحرانی که می گوید: آنچه من به آن اعتقاد دارم اشتباه است. این برای هر کس اتفاق می افتد، تنها تفاوت این است که این آگاهی چطور آدم ها را تغییر می دهد. در بیشتر موارد، نتیجه اش به سادگی دفن آن آگاهی و تظاهر به این است که آنجا نیست. انسان ها این طوری پیر می شوند. این چیزی ست که در نهایت چهره شان را چروکیده و پشت شان را خمیده می کند و دهان و جاه طلبی شان را تحلیل می برد. سنگینی انکار. اضطراب ناشی از آن. این در انسان ها منحصر به فرد نیست. بزرگ ترین اقدام شجاعانه یا دیوانگی که هر کس قادر است انجام بدهد، تغییر است.

بریده ششم
بعضی ادم ها نه فقط خشونت را دوست دارند، بلکه آن را تمنا می کنند، نه فقط برای اینکه درد را می خواهند، بلکه چون همان موقع هم درد دارند و می خواهند با نوع کلازم نیست استاد دانشگاه بشوی، مجبور نیستی هیچ چیزی بشوی. به خودت فشار نیاور. با احتیاط جلو برو و تا وقتی حس نکردی چیزی مناسب است احتیاط را کنار نگذار. شاید هیچ چیز مناسب نباشد. شاید تو جاده ای نه مقصد. عیبی ندارد، جاده باش. اما مراقب باش این جاده برای از پنجره به بیرون نگاه کردن چیزی داشته باشد.

کتاب معرفی شده در پادکست یعنی شهر دزدها رمانی هیجان انگیز، پرماجرا و دارای طنزِ تلخ، اثر دیوید بنیوف است که اولین بار در سال ٢۰۰٨ منتشر شده.

این کتاب داستان دو نوجوانِ روس در زمان جنگ جهانی دوم و در دوران محاصره ی لنینگراد است. دوتا از کاراکترهای داستان، لِو و کولیا که هرکدوم به دلیلی دستگیر شده اند، در زندان با یکدیگر آشنا می شوند و همین آشنایی زمینه ساز ماجراهای هیجان انگیز و جذابی میشه که قراره اون ها رو از اعدام نجات بده.
شهر دزدها ترکیب ژانر هاست؛ طنز و تراژدی رو به هم آمیخته و رگه هایی از عاشقانه رو هم داره. دیوید بنیوف، نویسنده ی کتاب که بیشتر اون رو به عنوان کارگردان سریال game of thrones میشناسیم، قبل از کارگردانی کارش رو با نوشتن ادبیات داستانی شروع کرده و شهر دزدها آخرین تجربه ی نویسندگیش هست.

این کتاب از تحسین شده های نیویورک تایمز و لس آنجلس تایمز هم هست. اگه دوست دارید بیشتر راجع به کتاب و نویسنده ش بدونید، پیشنهاد میکنم اپیزود شهر دزدها رو از گالینگور بشنوید.

 

گزیده هایی از متن کتاب شهر دزدها

 

گزیده اول:

_ ممکن نیست به عمرت چنان گرسنگی و سرمایی را تجربه کردی باشی. وقتی می‌خوابیدیم، البته اگر می‌توانستیم بخوابیم، خواب غذاهایی را می‌دیدیم که هفت ماه قبل با بی‌خیالی می‌خوردیم. نان کره‌ای، توپ پورهٔ سیب‌زمینی، سوسیس، همه‌اش را بدون توجه و احترام می‌خوردیم، مزه‌مزه نکرده با بی‌توجهی قورت می‌دادیم و آخر سر کلی خرده نان و چربی دنبه توی بشقابمان جا می‌گذاشتیم.

قبل از ژوئن ۱۹۴۱، یعنی قبل از حملهٔ نازی‌ها، فکر می‌کردیم فقیریم، اما ماه ژوئن در مقایسه با زمستان سال ۱۹۴۲ بهشت برین بود. شب‌ها باد چنان بلند و شدید می‌وزید که وقتی متوقف می‌شد یکه می‌خوردی. لولاهای قاب پنجرهٔ کافهٔ سوختهٔ نبش خیابان برای چند ثانیهٔ شوم دست از نالیدن برمی‌داشت، طوری‌که انگار شکارچی نزدیک، و جانوران کوچک‌تر غرق در وحشت ساکت شده بودند.

با رسیدن نوامبر، همان قاب‌های پنجره هم کنده و به جای هیزم سوزانده شد. در تمام لنینگراد حتی یک تکه چوب برای سوزاندن باقی نمانده بود. تابلوهای چوبی، نیمکت‌های چوبی پارک‌ها، تخته‌های کف ساختمان‌های مخروبه، همه‌شان توی بخاری کسی سوخته بودند. کبوترها ناپدید شده و مردم همه‌شان را گرفته و توی یخ ذوب‌شدهٔ رودخانهٔ نِوا آب‌پز کرده بودند. هیچ‌کس مشکلی با کشتن کبوترها نداشت. بیشتر سگ‌ها و گربه‌ها بودند که مشکل‌ساز می‌شدند.

گزیده دوم:

در ماه اکتبر، مدام شایعاتی از این دست می‌شنیدی که یک نفر سگ خانواده را روی آتش کباب و چهار قسمتش کرده تا خانواده‌اش را شام بدهد؛ اولش با شنیدن این حرف‌ها می‌خندیدیم و سر تکان می‌دادیم؛ باورمان نمی‌شد و به این فکر می‌کردیم که اگر گوشت سگ را به اندازهٔ کافی نمک بزنی، خوشمزه می‌شود یا نه.

نمک فت و فراوان بود، حتی وقتی هیچ‌چیز توی شهر نمانده بود، هنوز نمک داشتیم. ژانویه که از راه رسید، همهٔ آن شایعات به حقیقت محض تبدیل شد. به غیر از کسانی که پارتی کلفت داشتند، هیچ‌کس غذای کافی برای تغذیهٔ حیوان خانگی‌اش نداشت؛ بنابراین حیوانات مسئول تغذیهٔ ما شدند.

گزیده سوم:

_ قبل از آغاز جنگ، هزارودویست نفر توی کایروف ساکن بودند. با رسیدن شب عید، این تعداد به چهارصد نفر رسید. بیشتر کودکان پیش از آنکه نازی‌ها در سپتامبر حلقهٔ محاصره را تنگ کنند، از شهر تخلیه شدند. مادر و خواهر کوچکم تایسیا، به شهر ویازما رفتند تا پیش دایی‌ام بمانند. شب قبل از رفتن‌شان، با مادرم دعوایم شد ـ تنها باری که دعوا کردیم، یا دقیق‌تر بگویم، تنها باری که جلوی مادرم درآمدم.

روشن بود که او می‌خواست من هم همراه‌شان بروم، از مهاجمین دور شوم و به قلب مملکت پناه ببرم؛ جایی که دست بمب‌افکن‌ها بهم نرسد. اما من نمی‌خواستم پیتر(۲) را ترک کنم. برای خودم مردی بودم و می‌توانستم از شهرم دفاع کنم، می‌توانستم نوسکی(۳) قرن بیستم بشوم. احتمالاً موضعم آن‌قدرها هم مضحک نبود. حرفم این بود: اگر همهٔ مردهایی که بنیهٔ دفاعی دارند از شهر فرار کنند، لنینگراد به چنگ فاشیست‌ها می‌افتد؛

و بدون لنینگراد، بدون شهر کارگرانی که برای ارتش سرخ تانک و سلاح می‌ساختند، روسیه چه شانسی برای پیروزی داشت؟ مادرم فکر می‌کرد این حرفم احمقانه است. هنوز هفده سالم نشده بود، کارم جوشکاری زره تانک در کارخانه نبود و سنم هم تا سال آینده به نام‌نویسی در ارتش قد نمی‌داد. دفاع از لنینگراد هیچ ربطی به من نداشت؛ من فقط یک شکم گرسنهٔ دیگر بودم که باید با غذا پر می‌شد. همهٔ این توهین‌هایش را نشنیده گرفتم.

گزیده چهارم:

_ یک رادیوی کوچک روی بام داشتیم. شب سال نو با آن به نوای قطعهٔ انترناسیونال(۴) که از برج اسپاسکی مسکو پخش می‌شد، گوش می‌دادیم. وِرا از جایی یک نصفه پیاز پیدا کرده بود. آن را روی بشقابی که کفَش روغن آفتابگردان ماسیده بود، چهارقاچ کرد. خدمت پیاز که رسیدیم، روغن کف بشقاب را هم با نان جیره‌مان پاک کردیم. نان جیره‌بندی مزهٔ نان نمی‌داد. اصلاً مزهٔ خوراکی نمی‌داد. بعد از آنکه نازی‌ها انبار غلهٔ بادایف را بمباران کردند، نانوایی‌های شهر دست به خلاقیت زدند.

هر چیزی را که می‌شد بدون مسموم کردن مردم به دستورپخت نان اضافه کرد، زدند تنگش. کل شهر در قحطی بود، هیچکس به اندازهٔ کافی چیز برای خوردن نداشت؛ با این حال همه فحش بارِ نان می‌کردند و از این می‌نالیدند که مزهٔ خاک‌اره می‌دهد و وقتی توی سرما می‌ماند، عین آجر سفت می‌شود. خیلی‌ها حین تلاش برای جویدن نان، دندان‌هایشان شکست. حتی حالا… حالا که چهرهٔ همهٔ عزیزانم را فراموش کرده‌ام، هنوز مزهٔ آن نان را به یاد دارم.

گزیده پنجم:

_ به این نتیجه رسیدم که فقط به این دلیل هنوز زنده‌ام که می خواهند در ملاعام اعدامم کنند تا برای سایر غارتگرها درس عبرت شوم. تا همین چند دقیقه قبل، خیلی بیشتر از یک خلبان مرده احساس قدرت می‌کردم و حالا که طول خیابان تاریک را به سرعت طی می‌کردیم و ویراژ می‌دادیم تا با چاله‌های بمب و نخاله‌های ساختمان برخورد نکنیم، به نظر می‌آمد خلبان درحالی‌که لب‌های سفیدش مثل زخمی صورت منجمدش را شکافته بود، دارد بهم پوزخند می‌زند. مقصد جفت مان یکی بود.

گزیده ششم:

_ دو فرضیه درباره ی آدم های چاق و لاغر وجود داشت. برخی می گفتند آن هایی که قبل از جنگ چاق بوده اند، شانس بهتری برای زنده ماندن دارند: یک هفته گرسنگی نمی توانست از یک آدم فربه اسکلت بسازد. برخی دیگر می گفتند آدم های لاغر به کمخوری عادت دارند و بهتر می توانند شوک ناشی از گرسنگی را تحمل کنند.

من جز دسته ی دوم بودم، البته توفیق اجباری بود؛ از بدو تولد نی قلیان بودم. دماغ گنده، موی سیاه و پوستی پر از جوش؛ باید اعتراف کنم که دل هیچ دختری را نمی بردم، اما جنگ حتی از آن که بودم، دلبرترم کرد.

بقیه با کم و کمتر شدن جیره ی غذایی تحلیل می رفتند و آن هایی که قبل از حمله ی آلمان، جثه ای مثل مردان قوی هیکل سیرک داشتند، نصف شده بودند. این میان، من عضله ای نداشتم که بخواهد آب برود. درست مثل موش های حشره خواری که حین سلطه ی دایناسورهای غول آسا با لاشخوری گذران عمر می کردند، من هم ساخته شده بودم برای تحمل قحطی.