پرنده من رمانی است کوتاه. با بخش بندی‌های دو-سه صفحه‌ای از روایت‌های زنی خانه‌دار. در هر بخش موضوعی خاص مطرح می‌شود. اوایل ماجرا فکر می‌کردم تا انتها تنها اندیشه‌ها و تصورات و روایات در زندگی یک زن خانه‌دار را که بعد از سال‌ها اجاره نشینی، مالک خانه شده، خواهم خواند.

اما از اواسط کار که نویسنده (یعنی همان زن خانه دار) شروع به بررسی خاطرات و گذشته‌اش می‌کند کاملا سکه بر می‌گردد. بیان گذشته به صورت جدی و برای یافتن «پرنده» از جایی شروع می‌شود که شوهرِ زن تصمیم می‌گیرد خانه را بفروشد تا به کانادا مهاجرت کنند. امیر، یا همان شوهر، معتقد است در ایران به هیچ آرزو و خواسته‌ای دست نخواهد یافت و کانادا برایش کشوری است که تمام خواسته‌ها در آن ظهور پیدا خواهند کرد.

در جایی از گذشته از امیر نقل می‌شود که معتقد است: «عشق آدم‌ها را نجات می‌دهد، ولی این جا هیچ کس نمی‌تواند کسی را نجات دهد. آدم‌های گرفتار و فلک زده با هم رابطه بر قرار می‌کنند و اسمش را می‌گذارند عشق. ولی این بیشتر هرزگی است، تا عشق.»

از داستان:

در این داستان فرزندان این خانواده، شاهین و شادی، دو خواهر و مادر زن نیز حاضر و اثر گذارند. اما بیشترین اثر بر زندگی زن از طرف شوهرش و پدر مرحومش است. او با پدرش رابطه‌ی خوبی نداشته. پدری بداخلاق و مردی زنباره که بچه ها برایش مانند نقش روی قلیان هستند.

پدر در آخر عمر دچار زوال عقل می‌شود و در نهایتِ بیچارگی می‌میرد. همین بیچارگی آخر عمر پدر او را بسیار متاثر کرده است. احساس می‌کند مادرش در این دوران به پدرش خیانت کرده. شاید دلیل وفاداری زیاد و تحمل تمام سختی‌ها در زندگی با امیر، به خاطر همین است که نمی‌خواهد مانند مادر باشد.

در تمام خاطرات زن یک نقش سربار را در خانه دارد. بچه‌ها نیز در وقت سختی سربار زن می‌شوند. امیر به دنبال پیشرف و ترقی و رسیدن به رویاهایش است اما خانواده‌اش مانعش می‌شوند. در آخرین تلاش برای از بین بردن مانع امیر تصمیم به فروش خانه می‌گیرد و زن با تمام وجود با او مخالفت می‌کند. اما امیر توجهی ندارد. حالا زن تصمیم می‌گیرد برای پیدا کردن «پرنده»اش و برای شناخت جایگاهش در زندگی، خاطراتش را مرور کند.

او به گذشته نگاه می‌کند تا بتواند جایگاه امروزی‌اش در خانه و خانواده را بشناسد و تصمیم درستی برای مقابله با امیر و حفظ پیروزی و افتخاری که تازه نصیبش شده، بگیرد. جایی امیر به او می‌گوید که چسب است. این صریح‌ترین توضیحی است که در وصف تصور زن از وضعیت خودش داده می‌شود. خرس قطبی صفت دیگری است که امیر به او داده. هدفش هم از این صفت اشاره به رخوت و بی‌حرکت بودن زن است.

آیا دلم کبوتری است؟

هر کس پرنده‌ای دارد که هر جا این پرنده باشد، آدم را به سمت خودش می‌کشد. مثل پرنده‌ی فریدون مشیری که در شعر کوچه بر لب بام معشوقش می‌نشیند. پرنده‌ی امیر هم در کانادا نشسته. اما پرنده‌ی زن کجاست؟ در قسمتی از نمایش مرگ یزدگرد بهرام بیضایی، پادشاه تلاش می‌کند تا زن آسیابان را اغوا کند. پادشاه به این فکر می‌کند که دخترک و آسیابان را بکشد و با زن آسیابان فرار کند.

زن آسیابان، هم میترسد هم این آمادگی را دارد تا اغوا شود. برای توصیف این حال میگوید «آیا در دلم کبوتری است؟». کبوتری که در آسیاب منزل کرده اما به نظر میاید از آسیاب بیزار است. حالا ممکن است برق زیورهای پادشاه او را به سمت خود بکشد. این بیزاری است که کبوتر را بلند می‌کند تا بر جای جدیدی بنشیند. اتفاقی که در پرنده من میافتد رشد همین بیزاری است. بیزاری تمام وجود زن را فرا می‌گیرد و او را به سخت‌ترین مقابله وا می‌دارد.

وقتی امیر خانه را به مشتری نشان می‌دهد، زن خانه را ترک می‌کند. پرنده از آن خانه پر می‌کشد. «کسی که پرنده‌اش از جایی پر بکشد، مشکل می‌تواند همانجا بماند.» جالب‌ترین بخش داستان برای من همین پرنده‌ای است که وقتی در جایی نشسته تمام سختی‌ها را آدم تحمل می‌کند، ولی وقتی ببیند جایگاه کم ارزشی دارد، وقتی که آدمی از بیزاری سرشار می‌شود، پر می‌کشد و می‌رود. می رود تا کاری بکند. تا طرحی نو بسازد. این آغاز یک انقلاب درونی است که در تمام وجوه آدمی فعلیت پیدا می‌کند.

 

نویسنده: سینا نریمان

بریده اول

هنگامی که پِرل تال در آستانه ی مرگ بود، نکته ی بامزه ای به ذهنش خطور کرد. همین فکر هم بود که باعث شد گوشه ی لبش تکانی بخورد و نفسش به خِس خِس بیفتد. احساس کرد پسرش، که کنار تختش نشسته و مراقبش بود، خم شد تا صدایش را بهتر بشنود. پرل به پسرش گفت: “بگیر… باید… بگیری…”
با این حرف در واقع میخواست بگوید باید مادری یدکی بگیری. یعنی همان طور که خودش بعد از این که فرزند اولش مریض شده بود، فرزند یدکی آورده بود. فرزند اولش، کودی، پسر بزرگش، نه این اِزرا که الان کنار تختش نشسته بود. کودیِ دردسرساز. بچه ی مشکل آفرینی که پرل در سنِ بالا به دنیا آورده بود. زن و شوهر تصمیم گرفته بودند دیگر بچه دار نشوند.
بعد بچه حناق گرفته بود. این ماجرا مربوط به سال ۱۹۳۱ بود که حناق هنوز نوعی بیماری خطرناک محسوب می شد.
بیماری بچه، پرل را وحشت زده کرده بود. روی گهواره ی بچه پارچه ی فلانل کشیده بود. روی گاز باکتری و ماهیتابه و قابلمه آب گرم می کرد و بعد آن ها را روی تخت بچه می گذاشت. گاهی هم پارچه را کنار می زد تا کمی از بخار بیرون برود. نفس های بچه خشک و کوتاه بود. انگار چیزی را از توی یک گونی قلوه سنگ بیرون می کشیدند. پوستش از فرط عرق می درخشید و موهایش به شقیقه هایش چسبیده بود. دم دم های صبح بود که بچه خوابید. پرل هم که روی صندلی نشسته بود، کم کم سرش سنگین شد و خوابش برد. انگشتانش همچنان دور میله ی نرده ی فلزی و عاجی رنگ تختِ بچه گره خورده بود. بِک بخاطر کارش خانه نبود و وقتی آمد که دیگر آب ها از آسیاب افتاده بود و کودی داشت تاتی تاتی کنان در خانه راه می رفت. از مریضی اش هم فقط آبریزش بینی باقی مانده بود و سرفه ای ملایم و نه چندان خطرناک که بِک اصلاً متوجه آن نشده بود.

بریده دوم

یکی از شنبه شب های سال ۱۹۴۴ بود که بِک گفت قصد دارد از پرل جدا شود. گفت قرار است او را به نورفولک منتقل کنند و این که فکرهایش را کرده و متوجه شده بهتر است تنها برود. بِک احساس کرد ناگهان ته دلش خالی شد. انگار یک نفر محکم با مشت توی شکمش زده بود. اما در عین حال ته دلش احساس می کرد انگار جدایی موضوعی بود که از مدت ها پیش خودش هم به آن علاقه مند بوده است. انگار این موضوع بخشی از یک قصه بود. پرل در کمال آرامش پرسید: “چرا؟” بک جواب دنداد. “بک، پرسیدم چرا؟” بک تنها به مشت هایش نگاه کرد. شده بود عین پسر مدرسه ای شلوغ که بیرون کلاس منتظر تنبیه بود. پرل لحنش را آرام تر کرد. برایش مهم بود علت این تصمیم را بداند. یعنی بک قصد نداشت حتی علت کارش را توضیح دهد؟ شاید هم بک قبلاً علتش را گفته بود. پرل که می لرزید، زانوانش خم شد و روی صندلی روبرویی بک نشست. به شقیقه چپ بک که داشت می پرید، چشم دوخته بود. شاید این هم یک احساس گذرا بود. حتماً فردا صبح که بیدار می شدند، بک نظرش را عوض می کرد. پرل گفت: حالا امشب موقع خواب بهش فکر میکنیم.
اما بک گفت: ولی من همین امشب میرم.

بریده سوم

دیگر زمان آن شده که پرل موضوع را به بچه ها بگوید. راستش حالا که فکرش را می کرد خودش هم تعجب می کرد که چطور توانسته بود آن همه مدت آن راز را در دلش نگه دارد. یعنی همیشه می شد بچه ها را به آن آسانی فریب داد؟ گفتن ماجرا یک حسن هم داشت: حتما بچه ها با شنیدن این خبر بیش تر به پرل توجه می کردند. دلش نمی خواست قبول کند اما مدتی بود که پسرها از کنترلش خارج شده بودند. به جای کمک کردن به او _مثلا این که آشغال ها را بیرون ببرند یا مثل مرد به او کمک کنند و سایه شان بالای سر پرل باشد_ انگار کم کم داشتند متمرد می شدند. بله، حتی اِزرا. بچه ها حتی همان کارهای خانه را که قبلا انجام می دادند، ديگر زیر بارشان نمی رفتند چه برسد به وظایف جدید. راستش کودی که اصلا هیچ وقت خانه نبود. اِزرای رویاباف و فراموشکار هم هیچ وقت دوست نداشت وسط یک کار به کمک پرل بیاید. پرل فکر می کرد موقعی که آن ها را از کم و کِیف ماجرا باخبر کند حتما بچه ها از این که آن قدر او را اذیت کرده اند، ناراحت می شوند. حتما می پرسیدند چرا پرل آن همه وقت موضوع را از آن ها مخفی کرده و این که چه فکری کرده است که چیزی به آن ها نگفته است.
جواب پرل هم فقط می توانست این باشد که نمی توانسته به آن ها بگوید!

بریده چهارم

گاهی اِزرا می توانست آدم را شگفت زده کند. همین اِزرا. می گذاشت یک نفر هرچقدر که دلش می خواست به او بتازد، اما بعد در لحظه ای که اصلا فکرش را نمی کردی، ناگهان نشان می داد که چقدر آدم سرسختی است. پرل آهی کشید و پتویش را صاف کرد. انگار کمی آب روی پتو ریخته بود.
یاد دوران بچگی ازرا، آن موقع که هنوز دبستان می رفت، افتاد. یک بار ازرا گفته بود: ” مامان، اگه معلوم شه قراره درخت ها میوه پول بدن، فقط و فقط هم یه بار برای ابد، بعد تو میذاشتی من اون روز مدرسه نرم و بمونم خونه پول بچینم؟”
پرل گفته بود: نه.
چرا نه؟
چون دَرسِت مهم تره.
ولی شرط میبندم مادرای بچه های دیگه می ذاشتن.
مادرای بچه های دیگه برنامه ریزی نکردن بچه هاشون به جاهای بالا بالا برسن.
اما فقط یه روز؟
بعد از مدرسه پول بچین. یا قبلش. صبح یه کم زودتر بیدار شو. زنگ ساعتت رو برای یه ساعت زودتر کوک کن.
ازرا گفت: یه ساعت! یه ساعت کوچولو! اون هم برای موضوعی به این مهمی که فقط یه بار تو تموم دنیا اتفاق می افته!
پرل گفت: ازرا لازمه این قدر ادامه بدی؟ درسته این رفتار رو با من بکنی؟ چرا این قدر یک دنده ای؟
اما حالا، زیرِ این پتوی نم دار، تازه به این فکر افتاده بود که چرا آن روز پاسخ مثبت نداده و نگفته بود که ازرا می تواند آن یک روز را در خانه بماند. اگر قرار بود یک روزی روی درخت پول سبز شود، خب می گذاشتی هرچقدر دلش می خواهد بچیند! باید قبول می کرد. مگر چه فرقی می کرد؟

بریده پنجم

هنگامی که کودی دبیرستانش تمام شد، تازه اِزرا سال دوم دبیرستان بود و جنی که دیگر دختر جوان بلندقدی شده بود، کلاس هشتم بود. احتمالاً بک دیگر آن ها را نمی شناخت. و احتمالاً آن ها هم بک را فراموش کرده بودند. هیچ وقت هیچ چیز راجع به او نمی پرسیدند. به نظر شما این بدین معنی نبود که چقدر اهمیت وجود پدر در خانه ی آن ها کم بود؟ مرد نامرئی. حضوری غایب. این فکر نوعی احساس شادی دردناک برای پرل به همراه داشت. ظاهراً پرل توانسته بود آن مرحله را پشت سر بگذارد. چنان از آن مرحله به خوبی عبور کرده بود که آب توی دل بچه هایش تکان نخورده بود. آن موضوع بزرگ ترین پیروزی زندگی اش بوده است. (چقدر حیف که کسی نبود تا پرل این موضوع را به رخش بکشد و بابتش فخر بفروشد.) بعد هم بدون این که خودش متوجه باشد، کم کم دیگر به کلیسای بپتیست ها هم نرفت. دیگر در حرف هایش هم اشاره ای به بک نمی کرد. البته هنوز هم وقتی برای اقوامش در رالی کارت تبریک کریسمس می فرستاد، می نوشت که اوضاع کاروبار بک سکه است و سلام او را به همه می رساند.

بریده ششم

پرل چقدر از وجودش را روی بچه هایش سرمایه گذاری کرده بود و چه کسی باورش می شد دوران بودن بچه ها با او تا به آن حد کوتاه باشد؟
وقتی به مراحل سنی مختلف فرزندانش فکر می کرد، این که اول به او چسبیده بودند و بعد هرکدام جدا شده و به سمتی رفته بودند، یاد چراغ سرسرا می افتاد که شب ها برای این که بچه ها نترسند آن را روشن می گذاشت. بعدها در هر خانه ای که زندگی می کردند، چراغ دستشویی انتهای راهرو را روشن می گذاشت تا اگر یکی از آن ها شب دیروقت برگشت، خانه روشن باشد. بدین ترتیب میزان رشد بچه ها را نوری که شب ها به داخل اتاق خوابش می تابید مشخص می کرد طوری که انگار بچه ها شعاعی از نور اطراف خود داشتند که هرچه از او دورتر می شدند این نور نیز ضعیف تر می شد.
گاهی فکر می کرد باید برای این دوران برنامه ریزی بهتری می کرد. باید چند دوست می گرفت یا عضو باشگاهی می شد. اما پرل از آن نوع زن ها نبود. حتی این کارها نیز به او آرامش نمی داد.

بریده هفتم

کودی یک اشکال داشت. در واقع همه ی بچه های پرل اشکالی داشتند. همه ی آن ها خیلی آدم های کسل کننده ای بودند. البته جذاب و دوست داشتنی هم بودند. اما هرسه آن ها به نحوی انگار در برابر مادرشان خیلی راحت نبودند و پرل هم هرچه فکر می کرد علت این موضوع را متوجه نمیشد. و احساس می کرد هریک از آن ها نقصی در زندگی اش دارد که انگار آن نقص علامت مشخصه ی زندگی آن هاست. کودی همواره بی خود و بی جهت عصبانی می شد، جنی خیلی سر به هوا بود و اِزرا هم هیچ وقت واقعاً شایسته ی توانایی هایش زندگی نمی کرد. (ازرا در خیابان سن پاول یک رستوران داشت و این اصلاً آن چیزی نبود که پرل برای آینده ی فرزندش برنامه ریزی کرده بود.) یعنی بچه ها او را به خاطر موضوعی مقصر می دانستند؟ در مهمانی های خانوادگی (در حالیکه عروس و دامادش و نوه هایش کمی جدا از آن ها می نشستند، چون هیچ وقت نمی توانستند اعضای واقعی یک خانواده محسوب شوند) پرل که همیشه نزدیک به جمع می نشست، می شنید که انگار فرزندانش بیش تر مایلند خاطرات مربوط به فقر و بی کسی گذشته را بازگو کنند. مثل اسباب بازی هایی که پرل وسعش نرسیده بود برایشان بخرد یا مهمانی هایی که آن ها را دعوت نکرده بودند.
مخصوصاً کودی خیلی از تندمزاجی پرل یاد می کرد و برای این کار طوری با چهره های بچه گانه و مسخره و در عین حال غمگین و آزاردهنده، ادای پرل را در می آورد که حتی خود پرل هم نمی فهمید آن اداها چه ربطی به او داشت. فکر می کرد واقعاً نباید در خانه قانونی برای محدود کردن این رفتارها وجود داشته باشد؟ بالاخره کِی بنا بود کودی او را ببخشد؟ کودی میانسال بود و دیگر حق نداشت او را مقصر بداند.

تسلیم و تربیت

‌از دوران نوجوانی همیشه یکی از درگیری‌های اصلی والدینم با من بر سر آداب سلام و احوال‌پرسی بوده. آرام سلام می‌کردم، شل دست می‌دادم، احوالپرسی تقریبا بلد نبودم و برای تشکر کردن از ساده‌ترین عبارت‌ها استفاده می‌کردم. در زندگی این ویژگی‌ها باعث سرافکندگی است. اما وقتی ژاک و تسلیم را می‌خواندم حس خفیف افتخاری به من دست داد. شاید من فقط خجالتی باشم. اما به هر حال با خجالتی بودن هم، اندکی در برابر این سنت‌های کوچک که بدون دلیل موجهی از طرف خانواده تحمیل می‌شد مقاومت کرده‌ام. هربار که درمورد آداب سخن گفتن در خانواده بحث می‌شد؛ می‌پرسیدم برای چی باید اینطور باشد؟ تنها جواب این بود که چون مودبانه است. خوب چرا مودبانه است؟ قصد ندارم آدابی که در زندگی رعایت می‌کنیم را زیر سوال ببرم. تنها می‌خواهم به پوچ و بی‌معنی و بی‌علت بودن این‌ها اشاره کنم.

در مقدمه‌ی نمایشنامه‌ی دیگری از اوژن یونسکو از او نقل شده بود که زبان برای ما به عادت تبدیل شده است. یعنی ما در موقعیت‌هایی تکراری کلماتی تکراری را بر اساس استانداردهای مشخص انتخاب می‌کنیم، بدون توجه به معنی آن‌ها. به عبارتی زبان به جای اینکه ابزار اندیشیدن باشد، تبدیل به وسیله‌ای کوچک برای برقراری ارتباط (آن هم ارتباطی پوچ و بی‌معنا) شده است. بازی‌های زبانی یونسکو در اکثر نمایشنامه‌هایش به این موضوع اشاره دارد. مخصوصا جایی که هم آوا و هماهنگ بودن کلمات مهمتر از ساختن معنی می‌شود. در نمایشنامه‌های او عبارت‌ها و جملات زیادی هستند که معنی دقیقی نمی‌دهند، اما حاوی کلماتی هم‌آوا و هماهنگ‌اند. همچنین او از ترجیع در نمایشنامه بسیار استفاده می‌کند. اوژن یونسکو ابتذال زبان را به خوبی در آثارش به نمایش می‌گذارد. هرگاه به ابتذال زبان در آثار یونسکو فکر می‌کنم، اولین نمونه‌ای که به ذهنم می‌رسد احوال‌پرسی است. احوال‌پرسی برای ما تبدیل به عادتی شده که در روز بارها و بارها بدون هیچ معنی‌ای تکرار می‌شود. در قسمتی از سریال سربداران، قاضی شارع تلاش می‌کند تا برای پیش برد منافعش از درویشی فتوا بگیرد. درویش از سخن گفتن با او امتناع می‌کند. قاضی به درویش دو بار سلام می‌کند و درویش پاسخ نمی‌دهد. قاضی می‌گوید: «سلام سنت است و جواب آن واجب.» این دقیقا مفهوم عملی و صریح ابتذالی است که از آن صحبت می‌کنم. درویش با این ابتذال مقابله می‌کند. پاسخ می‌دهد: «سلام یعنی از من به تو گزندی نمی‌رسد، آیا سلام تو چنین بود؟». درویش با اشاره به معنی «سلام»، با قاضی شارع و به ابتذال کشیده شدن زبان مقابله می‌کند.

در نمایشنامه ژاک و تسلیم، علاوه بر اشاره به پوچ بودن زبان، هیچ بودگیِ تربیت و الگوهای خانواده و سنت نیز به نمایش در می‌آید. در ابتدای نمایش همه‌ی خانواده‌ی ژاک، تلاش می‌کنند او را متقاعد کنند که سیب زمینی سرخ کرده دوست داشته باشد. همه‌ی خانواده انواع فشارها را بر او وارد می‌کنند تا ذائقه ی ژاک با ذائقه‌ی خانواده هماهنگ شود. ژاک مقاومت می‌کند. طرد می‌شود. همه او را تنها م‌یگذارند. پدرش به او می‌گوید که باعث ننگ خاندانشان است. اما در نهایت خواهرش با حیله‌ای موفق می شود به او سیب زمینی بخوراند. این یعنی تسلیم و شاید به گونه‌ای معنی تربیت را بدهد.

پس از آن ژاک را در موقعیت ازدواجی از قبل چیده قرار می‌دهند. ازدواجی که بیشتر شباهت به یک معامله دارد. ژاک باز تلاش دارد از این سنت سرپیچی کند. او می‌خواهد در برابر خانواده ایستادگی کند. برای همین می‌گوید «روبرت به اندازه کافی زشت نیست، من زنی می‌خواهم که سه دماغ داشته باشد.» اما خانواده ژاک برای این هم برنامه‌ریزی کرده است. آن‌ها روبرت ۲ را می‌آورند که سه دماغ و ۹ انگشت دارد. دیگر زشت‌تر از او ممکن نیست. ژاک دوباره مجبور به تسلیم شدن می‌شود. ما پس از این شاهد یک نمایش از روحیات حیوانی هستیم. آن‌ها همدیگر را مانند حیوانات، به طرز منزجر کننده‌ای، بو می‌کنند. ژاک و روبرت در مورد اسب‌ها و اصطبل حرف می‌زنند و شیهه می‌کشند. (گفت و گو درمورد اسب ها بسیار جذاب است اگر نمایشنامه را مطالعه کنید قطعا از خواندن این بخش لذت زیادی خواهید برد و به شور خواهید آمد.) در نهایت ژاک و روبرت که تنها شده‌اند تصمیم می‌گیرند به جای تمام کلمات، از کلمه‌ی «گربه» استفاده کنند. آن‌ها با تکرار کلمه گربه با هم حرف می‌زنند. در آغوش هم می‌روند و نمایش ژاک و تسلیم به پایان می‌رسد.

آینده از آن تخم مرغ‌هاست

پس از ژاک و تسلیم، آینده از آن تخم مرغ‌هاست آغاز می‌شود. این نمایش دقیقا از جایی شروع می‌شود که ژاک و روبرت در آغوش هم هستند. خانواده ژاک و روبرت تلاش می‌کنند که آن‌ها را از جدا کنند. در اینجا وقت آن می‌شود که ژاک آداب جدیدی را آموزش ببیند: آداب سوگواری کردن. ژاکِ پدربزرگ می‌میرد. ژاکِ مادر بزرگ روسری سیاه بر سرش می‌اندازد. اما ژاک نمی‌تواند از نشانه‌ها، مرگ پدر بزرگ را بفهمد. حتی زمانی که به

او می‌گویند «پدر بزرگ دیگر آواز نمی‌خواند»، «پدر بزرگ مرده است»، باز هم متوجه این نیست که باید سوگواری کند. اما اینبار بسیار سریع یاد می‌گیرد. او عزاداری می‌کند. با تمام وجود عزاداری می‌کند. همه به ژاک تسلیت می‌گویند. دیگر ژاک مقاومتی نمی‌کند. تنها یاد می‌گیرد و می‌پذیرد. او دیگر کاملا مطیع و تسلیم سنت‌هاست. حتی شورش را هم در می‌آورد. عزاداریش را متوقف نمی‌کند تا اینکه خانواده از او کلافه می‌شوند و در نهایت با سیلی مادر دست از سوگواری بر می‌دارد. ژاک بودگی سنتی است که تمام و کمال از خانواده به ژاک منتقل می‌شود. این شیوه‌ی تربیت است که خانواده در پیش گرفته. به نوعی می‌توان گفت جامعه نیز در این زمینه همدست خانواده است. در آخرین بخش، یونسکو علیه قوی‌ترین سنت دنیای امروز ما طغیان می‌کند. جایی که پدر به او می‌گوید حالا وقت تولید است. زمان آن رسیده که ژاک آینده را تولید کند. کشیش‌ها، کارمندها، انقلابیون، ضد انقلابیون، سیاست مدارها، مخالفا، بدبینا، گوشت‌های سوسیس، انسان‌گراها، ملی‌گراها و املت‌ها؛ همه از تخم مرغ‌هایی قرار است به عمل آیند که روبرت تولید میک‌ند.

بخش تولید بسیار زیبا و گویاست. روبرت در اتاقی می‌رود و «قد قد قداک» می‌کند؛ ژاک بر روی صحنه ابتدا مانند زائو درد می‌کشد و پس از تولید تخم‌مرغ‌ها وظیفه‌ی نشستن بر آن‌ها و ایفای نقش ماشین جوجه کشی را برعهده می‌گیرد. در اینجا ژاک صدای «توف توف» در می‌آورد، روبرت همچنان به «قد قد قداک» ادامه می‌دهد و بقیه‌ی اعضای خانواده تخم‌مرغ‌ها را دور ژاک می‌چینند تا روی آن‌ها بخوابد. پدر به او می‌گوید: «روشون بخواب،بخواب به خاطر شکوه و عظمت ملت، برای جاودانگی». پدر با شعار «زنده باد تولید، زنده باد نژاد سفید» از اینکه سنت اجدادش ادامه می‌یابد اعلام شادی می‌کند. در انتها همه فریاد می‌کشند «تولید تولید» و صدای «قدقد» و «توف توف» همچنان ادامه دارد. چیدن تخم‌مرغ‌ها در کنار ژاک همراه با ضرب آهنگ قدقد و توف توف صحنه‌ی نمایش را به کارخانه‌ای شبیه می‌کند. تمام خانواده تبدیل می‌شوند به ماشین‌هایی برای تولید. برای تولید «آینده».

 

نویسنده: سینا نریمان

بریده اول

سر دختر روی تلی از برگ نارنجی قهوه‌ای آرام گرفته بود. چشم‌های بادامی اش به چتر درختان چنار، بلوط و راش بالای سرش خیره مانده بود، اما انگشت های نامطمئن آفتاب را که از میان شاخه‌ها سیخونک می زد و روی زمین رنگ طلایی می‌پاشید، نمی‌دید. سوسک‌های سیاه براق به سرعت روی مردمک چشم‌ها حرکت می‌کردند و آن‌ها پلک نمی‌زدند. آنها دیگر جز تاریکی مطلق هیچ چیز نمی‌دیدند.
کمی آن سوتر، دستی رنگ پریده – گویی در جست وجوی کمک، یا حصول اطمینان از اینکه تنها نیست – از زیر لفاف برگ‌های خشک بیرون زده‌بود. هیچ یک از این‌ها قرار نبود توسط کسی پیدا شود. باقی کالبدش، خارج از دسترس، هر تکه گوشه‌ای پرت افتاده از جنگل، مخفی شده بود.
در همان نزدیکی، ترکه‌ای شکست. با صدایی به بلندی سوختن ترکه‌ای در آتش در سکوت کامل؛ و فوجی آشفته از پرندگان یکباره از زیر بوته‌ها فوران کرد. کسی داشت نزدیک می‌شد.
کنار دختر نادیده زانو زد. به آرامی موهایش را نوازش کرد و به گونه هایش دست کشید، در حالی که انگشت هایش از تصور آنچه قرار بود پیش بیاید، میلرزید. بعد سر دختر را برداشت، چند برگی را که به لبه‌های شکافته‌ى گردنش چسبیده‌بود، پس زد و سر را با دقت داخل کوله‌اش گذاشت – که در آنجا میان تکه‌های شکسته‌ی گچ تحریر آرام بگیرد.
بعد از لحظه‌ای تأمل، دستش وارد کوله شد و چشم‌هایش را بست. بعد زیپ کوله را کشید، بلند شد، و سر را با خودش برد.
چند ساعت بعد، تیم تحقیقات جنایی و افسران پلیس سر رسیدند. کالبد ناقص دختر را شماره‌گذاری کردند، ازش عکس گرفتند، مورد بررسی قرار دادند و در نهایت بردند به سردخانه، تا در آنجا برای هفته‌ها – انگار در انتظار کامل شدن – روی تختی بماند.
البته جسد هیچ وقت کامل نشد. تحقیقات گسترده و کلی سؤال و درخواست تنظیم شد، اما با وجود تلاش‌های تمام کاراگاهان و اهالی شهر، سرش هیچ وقت پیدا نشد، و کالبد دختر توی جنگل، هرگز کامل نشد.

بریده دوم
این واقعی نیست(علی رغم اینکه وجود خاک را میان انگشت‌های پایم حس می کنم و طعم گچ مانند قرص را توی دهانم). تنها کاری که باید بکنم، بیدار شدن است. بیدار شو! بیدار شو! متأسفانه دست یافتن به بیداری – درست مثل نسیانی که پیش تر در جست و جویش بودم – به همان اندازه دشوار است.
جلوتر می‌روم و کف دستم را می گذارم روی در اتاق نشیمن. پس چه خیال کردید؟ معلوم است که این کار را می‌کنم. این یک رویاست رویاهایی مثل این مسیری اجتناب ناپذیر را طی می‌کند؛ یک کوره راه پیچ درپیچ در دل جنگلی تاریک، که صاف می‌رسد به کلبه ی نان زنجبیلی دراعماق روان‌مان.
در را با هلی باز می کنم. اینجا هم هوا سرد است. البته نه سرمای عادی. نه خنکای خانه در نیمه شب. این نوع سرما، خودش را می پیچد دور استخوان‌هایت و مثل یک توده یخ می نشیند توی روده‌هایت. سرمای ناشی از وحشت. و آن بو هم شدیدتر می شود، قدرت می گیرد. به زحمت نفس می‌کشم. دلم میخواهد از اتاق بزنم بیرون. می‌خواهم فرار کنم، جیغ بزنم، اما در عوض لامپ را روشن میکنم.
نشسته روی صندلی دسته دارم. موهای بلوند سفیدش مثل رشته‌های چسبناک تار عنکبوت چسبیده روی سرش، و در زیر آن بخش‌هایی از استخوان جمجمه و مغزش پیداست. صورتش به شکل اسکلتی است، که با لایه های ناقصِ پوستِ پوسیده پوشیده شده.
مثل همیشه، پیراهن گشاد، جین راسته، و پوتین های مشکی سنگین پوشیده. لباس‌هایش کهنه و مندرسند. گل روی پوتین‌ها خشک شده. کلاه داغانش روی دسته‌ی صندلی آرام گرفته.
باید زودتر از اینا می فهمیدم. دوره و زمونه‌ی لولوخورخوره‌ی بچه گیم سراومده. حالا دیگه من یه آدم بزرگم. وقتشه با مرد گچی رودررو بشم.

بریده سوم
به طریقی عجیب درست همان‌طور که وقتی اتفاق ناگواری میفتد دلت می‌خواد آن‌قدر بخندی که نفست بند بیاید دوچرخه سواری آن روز به مقصد جنگل با نشاط ترین و مفرح‌ترین دوچرخه‌سواری‌مان بود.
در طول زمستان زیاد به جنگل نمی‌رفتیم. غیر از هوپو که هرازگاه تا جنگل رکاب می‌زد تا هیزم جمع کند. آن روز آفتاب می‌تابید.باد منجمد به صورت‌هایمان سیلی می‌زد و موهای‌مان را می‌کشید. پوستم تازه بود و گزگز می‌کرد. پاهایم انگار قدرتش را داشتند که سریع‌تر از همیشه رکاب بزنند. هیچ‌چیز جلودارمان نبود.دلم می‌خواست آن رکاب زدن، همان‌طور ادامه داشته‌باشد. اما البته امکانش نبود. خیلی از زودتر از همیشه توده‌ی تیره‌ی درخت‌ها در نظر پدیدار شد. میکی آهنی کمی نفس‌بریده پرسید «حالا چی کار کنیم؟» از دوچرخه‌ها پیاده‌شدیم. نگاهی به اطراف انداختم. و بعد پیدایش کردم. روی حصار چوبی نزدیک پلکان سنگ‌چین رسم شده‌بود. یک دست گچی که با نوک انگشت به سمت جلو اشاره داشت. گو تپله حین رد کردن دوچرخه‌اش ا روی سنگ‌چیم گفت:«پس پیش به طرف جلو» نگاهی توی چشم‌هایش داشت که دقیقا وصف حال خودم بود. نوعی هوشیاری در حد بالا. نوعی هیجان عصبی.
مطمئن نیستم هیچ کدام‌شان دقیقا می‌دانست دنبال چی باید بگردد یا نه. و شاید هم می‌دانستند. اما نمی‌خواستند با صدای بلند ادایش کنند.
تمام بچه‌ها دل‌شان می‌خواهد جسد پیدا کنند. تنها چیزی که یک پسر ۱۲ ساله بیشتر از این دلش می‌خواهد پیدا کند، سفینه‌ی آدم فضایی‌ها، گنج مدفون یا مجله‌ی پورن است. آن روز دلمان می‌خواست یک چیز ناجور پیدا کنیم. و پیدایش کردیم. فقط مطمئن نیستم آیا کسی فکرش را می‌کرد آن‌قدر ناجور باشد؟

بریده چهارم
«احتمالا برات سؤال پیش نیومده که چرا برگشتم؟»
«هوم م. به خاطر دستپخت افسانه ای من؟»
«اد، با امسال که بگذره، میشه سی سال!«
«آره، می دونم.»
«قضيه حتی واسه رسانه هام مهمه»
«راستش شخصاً توجهی به رسانه ها ندارم.»
«احتمالاً کارعاقلانه همینه. بیشتر اخبار درباره‌ی مزخرفاتِ ناراحت کننده‌س. واسه همینه که فکر می کنم مهمه یه نفر اصل داستانو تعریف کنه. کسی که واقعا اونجا حضور داشته.»
«یعنی یکی مثل تو؟» با سر جواب مثبت می دهد: «و به کمک تو نیاز دارم.»
«دقیقا در چه مورد؟»
«واسه نوشتن یه کتاب. شایدم برنامه‌ی تلویزیونی. من کلی ارتباط و پارتی دارم و تا همین جاشم کلی تحقیقات انجام دادم.»
بهش زل میزنم و بعد با تکان سر می گویم: «نه»
«اقلا گوش کن بین چی میگم»
«علاقه ای ندارم. دلیلی نمی بینم دوباره موضوعو پیش بکشم.»
«اما من می‌بینم.» بطری آبجو را می اندازد توی سطل. «ببین، سال هاست دارم زور می زنم به اون اتفاق فکر نکنم. تمام مدت از رودررو شدن باهاش طفره رفتم. ذهنمو روش بستم، ولی الان به این نتیجه رسیدم که وقتش رسیده با ترس و عذاب وجدانمون رو در رو بشیم و براش کاری بکنیم.»
شخصا به این نتیجه رسیده‌ام بهترین کار این است که ترس‌هایت را بگیری و بگذاری توی یک جعبه‌ی قرص و محکم و هلش بدهی توی عمیق‌ترین و تاریک‌ترین کنج ذهنت. اما هر کس روش و عقیده‌ی خودش را دارد.

بریده پنجم
لب‌هایش روی هم فشرده شد: «از هیچی به اندازه‌ی قلدربازی بدم نمیاد. اما یه چیزی رو راجع به بچه قلدرا میدونی؟»
سرم را به دو طرف تکان دادم. در آن لحظه هیچ چیز درباره‌ی هیچ چیز نمی‌دانستم. احساس ضعیف بودن و حقارت می کردم. شکم و سرم درد می کرد و غرق شرم شده بودم. دلم می خواست دهانم را با وایتکس بشویم و آنقدر خودم را لیف بکشم تا پوستم زخم شود.
آقای هالوران گفت: «بچه قلدرا بزدلن. و بزدلا همیشه نتیجه‌ی کاراشونو می‌بینن. بهش می‌گن “كارما”. معنیشو میدونی؟»
دوباره با تکان سر جواب منفی دادم، کم وبیش خداخدا می کردم آقای هالوران برود.
«معنی‌ش اینه که هر چه کنی کشت، همان بدروی. هر کار بدی که ازت سر بزنه، همون اونقدر میاد دنبالت که بالأخره بزنه به کمرت. اون پسره هم آخره یه روز نتیجه ی کاراشو می‌بینه. از این بابت مطمئن باش.»
دست گذاشت روی شانه ام و کمی فشار داد. توانستم زورکی لبخند بزنم.

بریده ششم
پدرم یک بار بهم گفت:«هیچ وقت براساس حدس و گمان عمل نکن. حدس و گمان آدمو سر کار میذاره»
وقتی هلاج و واج نگاهش کردم ادامه داد:«این صندلی رو می‌بینی؟به نظرت فردا صبح که بیای، این صندلی همینجا سر جاشه؟»
«آره»
«همین یعنی حدس و گمان»
«فکر کنم… همین‌طوره»
بابا صندلی را برداشت و گذاشتش روی میز. «تنها راهی که مطمئن بشی این صندلی همین‌جا می‌مونه، اینه که با چسب بچسبونیش به زمین.»
«خب این تقلب نیست؟»
لحنش جدی‌تر شد.«مردم همیشه در حال تقلبن ادی. و همین‌طور دروغ گفتن. واسه همینه که باید همه‌چیزو تو ذهنت ببری زیر سوال. همیشه باید ورای واضحاتو نگاه کنی»
سر جنباندم«چشم»
در آشپزخانه باز شد و مامان آم داخل. یک نگاه به صندلی، یک نگاه به من و بابا، و سرش را به طرفین تکان داد و گفت:«مطمئن نیستم دلم بخواد قضیه رو بدونم.»

بریده هفتم
گو تپله گفت: «هی مانستر.»
«سلام، حدس بزنید چی شده!»
«چی شده؟ بالاخره آدم شدی؟»
«ها ها! نه، به هدیه پیدا کردم که هنوز بازش نکردی.»
«نه بابا! همشونو وا کردم که»
جعبه را برایش نگه داشتم بالا. گو تپله گرفتنش. «ایول!»
نیکی پرسید: «از طرف کیه؟»
گو تپله تکان تکانش داد، روی کاغذ کادو را نگاه کرد. اثری از کارت اسم نبود.
«مگه مهمه از طرف کیه؟» شروع کرد به پاره کردن کاغذ کادو، و همان موقع صورتش کش آمد. «این دیگه چیه؟»
همگی زل زدیم به هدیه. یک سطل بزرگ، پر از گچ‌های رنگی مدرسه.
«گچ ؟» میکی آهنی زیرجلکی خندید. «کی واست هدیه گچ خریده؟»
«چه می‌دونم! دیدی که اسم نداره، جناب نابغه.»
در سطل را برداشت و از تویش چند تا گچ در آورد.« حالا با اینا باید چه غلطی بکنم؟»
هوپو آمد بگوید: «اونقدرام بد نیســ..»
«بد نیست؟! یه مشت آشغال بوگندوئه رفیق!»
به نظرم برخوردش زیادی شدید بود. به هر حال یک نفر به خودش زحمت داده، برایش هدیه خریده، و کادو پیچش کرده بود. اما گو تپله تحت تأثير آفتاب و قند موجود توی شیرینی ها کمی هایپراکتیو شده بود. در واقع همه مان همانطور شده بودیم.
گچ ها را با نفرت انداخت زمین. «فراموشش کنین. بیاین بریم جنگ آبپاش.»
همگی شروع کردیم به بلند شدن. اجازه دادم بقیه جلوتر بروند، بعد به تندی چمباتمه زدم، یک تکه گچ برداشتم و چپاندم توی جیبم.

بخشی از متن کتاب:

ژوزف مرلن هیچگاه خواب درستی نداشت. در طول شب‌های پایان‌ناپذیر بی‌خوابی‌اش، هرگز به جنگ نمی‌اندیشید.
درآن چهار سال، جنگ را حادثه‌ی نفرت‌انگیزی می‌دید که به ناخشنودی‌های ناشی از محدودیت مواد غذایی افزوده بود. همکارانش دروزارتخانه، بخصوص کسانی که نزدیکانشان در جبهه بودند، از اینکه می‌دیدند تنها نگرانی اين مرد بدعنق نرخ ایاب و ذهاب و کمبود مرغ است آزرده می‌شدند و با بیزاری به او می‌گفتند: «آخر، آقای عزیز،ناسلامتی جنگ است.» و مرلن، ناراحت و کلافه، پاسخ می‌داد: «جنگ؟ کدام جنگ؟ چرا توقع دارید به این جنگ بیش از جنگ قبلی یا جنگ بعدی اهمیت بدهیم؟» به او به چشم آدمی منفی‌باف و کم و بیش خائن نگاه می‌کردند. اگر سرباز بود، بی‌هیچ معطلی او را به جوخه‌ی اعدام می‌سپردند. اما در پشت جبهه، خلق و خویش خطر کمتری داشت. بااین همه، بی‌اعتنایی‌اش به رویدادها، اهانت‌های بیشتری برایش به بار آورد. میدان شازیژ-مالمون نخستین محل بازدید او از یک گورستان نظامی بود. اولیای امور، با خواندن گزارش او موقعیت را بسیار نگران کننده دیدند و چون هیچکس نمیخواست مسئولیتی به گردن بگیرد. گزارش به سرعت به مقامات بالاتر ارجاع شد تا سرانجام به دفتر رئیس اداره‌ی کل مرکزی رسید؛ مقام عالی‌رتبه‌ای که، مانند همتایان خود دروزارتخانه‌های دیگر، متخصص مسکوت گذاشتن پرونده‌ها بود. مرلن در این مدت، هر شب در رختخواب، جملاتی را که باید در حضور مقامات ادا می‌کرد، به دقت آماده می‌ساخت. اين جملات همگی به حاصل تحقیقات او برمی‌گشت که ساده، صریح و دارای عواقبی سنگین بود: هزاران سرباز فرانسوی را در تابوت‌هایی فوقالعاده کوچک دفن می‌کردند. طول قد آنها هرچه بود -از یک متر و شصت سانتی‌متر تا بیش از یک متر و هشتاد-همگی را در تابوت‌هایی به درازای یک متر و سی سانتی‌متر قرار می‌دادند. برای اینکه آنها را در تابوت بگنجانند، باید پس گردنشان را خرد می‌کردند. پاهایشان را ارّه می‌کردند و قوزک پایشان را می‌شکستند. روی هم رفته با اجساد این سربازان چنان رفتار می‌شد که گویی اجناسی هستند که باید قطعه قطعه شوند. او توضیح می‌داد که چون کارکنان «نه اطلاعی ازکالبدشناسی دارند و نه مصالح لازم در اختیارشان هست، مجبورند استخوان‌ها را با لبه‌ی بیل یا با لگدی که با پاشنه‌ی پا بر سنگی صاف می‌زنند بشکنند، گاهی هم با کلنگ‌. حتی بااين شیوه نیز کم نیست مواردی که نتوانسته‌اند بقایای اجساد مردان قدبلند را در این تابوت‌های زیاده کوچک جای دهند. بنابراین تا جایی که ممکن بوده آن ها را در تابوت‌ها چپانده اند و مازاد را در تابوتی که به جای سطل زباله به کار می‌رود انداخته‌اند. وقتی این تابوت پر شده است، درش را بسته و رویش نوشته‌اند “شناخته نشد؟”. گزارش مثل بمب صدا کرد. اگر مطلب درز پیدا می‌کرد، رسوایی به پا می‌شد. از آن پس باید خبرهای مربوط به این موضوع، بی‌هیچ توقفی درلایه‌های میانی، یکراست به دفتر رئیس اداره‌ی کل مرکزی فرستاده می شد. برای آرام کردن مرلن، از طریق سلسله مراتب به وی اطمینان دادند که گزارشش را با دقت تمام خوانده‌اند و تمام و کمال تایید کرده‌اند و بی‌هیچ تردیدی آن را در کوتاه ترین مدت، به نحو مقتضی، پیگیری خواهند کرد. مرلن، که نزدیک به چهل سال تجربه داشت، بی‌درنگ پی برد که گزارشش مدفون شده است. آنچه مدیران را به زحمت می‌انداخت باید از سر راه برداشته می‌شد. مرلن می‌دانست که از به زحمت انداختن آنها نه تنها هیچ سودی نصیبش نخواهد شد. بلکه باز با دادن یک شغل تشریفاتی به او، جابجایش خواهند کرد. او مردی وظیفه‌شناس بود و به وظيفه‌ی خود عمل کرده بود. احساس می‌کرد سزاوار هیچ سرزنشی نیست. به خانه‌اش برگشت و خوابید. برای نخستین بار در زندگی، شب را به تمامی در خواب گذراند.

خواب غم‌انگیزی دید: شماری سرباز، در مرحله‌ی پیشرفته‌ای از پوسیدگی، در گورهایشان نشسته بودند و گریه می‌کردند. کمک می‌خواستند، اما هیچ صدایی از گلویشان بیرون نمی‌آمد. تنها سنگالی‌هایی غول‌پیکر، یخ‌زده از سرما، که مثل کرم برهنه بودند، به آنها یاری می‌رساندند و با بیل رویشان خاک می‌پاشیدند. همچنان که روی غریقی از آب گرفته بالاپوشی می‌اندازند تا او را بپوشانند. مرلن، دستخوش احساسی عمیق، از خواب بیدار شد. آنچه برایش تازگی داشت اين بود که این احساس منحصراً به خودش مربوط نمی‌شد. جنگ، که مدت ها از پایانش می‌گذشت، سرانجام به زندگی او هجوم آورده بود. آنچه پس از آن گذشت، حاصل آمیزه‌ی شگفت‌انگیزی بود از جوّ ماتم‌زای گورستان‌ها که او را به عرصه‌ی ناکامی‌های زندگی‌اش ‌بازمی‌گرداند.
خصلت آزار دهنده‌ی سدی که مسئولان سرراهش قرار داده بودند و سختگیری و انعطاف ناپذیری همیشگی خودش؛ کارمند درستکاری چون او نمیتوانست به بستن چشم‌هایش اکتفا کند. این مردگان جوان، که هیچ وجه مشترکی با آنها نداشت، قربانی بی‌عدالتی شده بودند و جز او کسی را برای جبران آن نداشتند. این موضوع ظرف چند روز مشغله‌ی ذهنی او شد. سربازان جوان شهید عذابش می‌دادند، هم چون احساسی عاشقانه، حسادت یا سرطان!

بریده اول
مطمئنم پدرم و لاکلان مکنزى مدت‌ها قبل از تولد من با هم دشمنى داشته‌اند. از منشا خصومت‌شان بى‌اطلاعم چون پدرم هیچ وقت درباره‌اش حرف نزده است. این را هم نمى‌دانم که کدام شان آغازگر این دشمنى بوده، یا این که آیا این کدورت در زمان حیات خودشان شکل گرفته یا ریشه در کینه‌اى دیرینه داشته. در این نواحى اصلا عجیب نیست که دشمنى‌ها باقى بمانند در حالى که علت‌شان مدت‌ها پیش از یاد همه رفته.

بریده دوم
آقاى گیلیس انسان بسیار درس خوانده‌اى بود، تحصیلاتش را در گلاسگو تمام کرده بود. به جز خواندن و نوشتن و ریاضیات به ما علوم و تاریخ هم درس مى‌داد و گاهى بعدازظهرها براى‌مان قصه‌هایى مى‌گفت از خدایان و هیولاهاى اساطیر یونان. هرکدام از خدایان اسم داشتند و متاهل بودند و بچه‌هایى داشتند که آن ها هم خدا بودند. یک روز از آقاى گیلیس پرسیدم چه طور ممکن است بیشتر از یک خدا وجود داشته باشد و او در جوابم گفت خدایان یونانى شبیه خداى ما نبوده‌اند. آنها فقط موجوداتى بوده‌اند فناناپذیر. وقتى کلمه‌ى اسطوره را به کار مى‌بریم یعنى چیزى که درباره‌اش حرف مى‌زنیم واقعیت ندارد، قصه‌اى است براى سرگرمى.

بریده سوم
مى‌دانستم گناهان پدرم، مادر را از ما نگرفته بود، تقصیر گناهان من بود. روى خاک خاکسترى ایستاده بودم و به وعظ آقاى گالبرایت فکر مى‌کردم و فورا به این نتیجه رسیدم که باید به محض محیا شدن شرایط، منجى پدرم شوم و او را از وضع هولناکى که گناهکارى من باعثش بود نجات بدهم.

بریده چهارم
دیدگاه مردم منطقه‌ى ما این است که اگر بداقبالى به سراغ کسى بیاید، هیچ راهى براى فرار از آن وجود ندارد. مثلا اگر یک دسته ماهى‌گیر از زدن به دل دریا صرف نظر کنند، همان روز تیر سقف خانه‌ى یکى شان کنده مى‌شود و مى‌خورد به سرش. به هیچ وجه نمى‌شود فهمید که بداقبالى به چه شکل بر شانه‌ى آدم مى‌نشیند و بنابراین هرتلاشى براى مقابله بت تقدیرِ در نظر گرفته شده‌ى آدم ها بیهوده است.

بریده پنجم
“این یکى از چیزهاییه که خدا براى امتحان ما مى‌فرسته.”
گفتم: “فکر کنم خدا کارهاى مهم ترى از امتحان کردن ما داره.”
گفت: “پس چرا همچین اتفاقاتى مى‌افتن؟”
گفتم: “کدوم اتفاقات؟”
“اتفاقات بد.”
گفتم: “کشیش مى‌گه براى تنبیه ما به خاطر ذات خراب‌مون.”
پرسید: “نظر تو چیه؟”
چند لحظه مکث کردم و گفتم: “به نظر من هیچ دلیلى پشت این اتفاقات نیست.”

بریده ششم
متاسفانه مشکل تو برداشتِ غلطه، اگر تو محصول زمین همسایه‌ت رو برداشت نمى‌کنى به این خاطر نیست که قانون جلوت رو مى‌گیره. تو محصول اون رو نمى‌دزدى چون این کار اشتباهه. قوانین رو «نمى‌بینى» به این دلیل که قانونى وجود نداره، دست کم نه به اون شکلى که تو فکر مى‌کنى. مثل این مى‌مونه که بخواى هوایى رو که تنفس مى‌کنیم ببینى. البته که قانون وجود داره، ولى نمى‌تونى اون رو ببینى. قوانین وجود دارن چون همگى قبول داریم وجود دارن و بدون اون‌ها هرج و مرج میشه. وظیفه‌ى کدخداى دهکده اینه که این قوانین رو به صلاح دید خودش تفسیر و اجرا کنه.

بریده اول
دلم میخواست اثری دلنشین در روح النور بگذارم؛ می خواستم با مهربانی و ظرافت رضایت او را جلب کنم و آماده ی دیداری کنم که وعده اش را به من داده بود. با هزار ترفند کوشیدم توجهش را جلب کنم. صحبت را به موضوعاتی میکشاندم که می دانستم مورد علاقه اش هستند؛ اطرافیانمان نیز شریک این گفت و شنود شدند: حضورش الهام بخش من بود؛ توانستم کاری کنم به حرف هایم توجه کند. طولی نکشید دیدم لبخند می زند. چنان خوشحال شدم، چنان چشم هایم برق حق شناسی زدند که نتونست تحت تأثیر قرار نگیرد. افسردگی و کم حواسی اش از میان رفت. متوجه شد چه سعادتی نصیب من کرده و در روحش لذتی پنهان ایجاد شد و دیگر مقاومتی از خود نشان نداد. هنگام ترک میز شام، قلب هایمان چنان باهم صمیمی بودند که گویی هرگز از هم جدا نشده بودیم. وقتی دستش را گرفتم تا به سالن بازگردیم، به او گفتم: می بینید که زندگی أم در اختیار شماست؛ مگر با شما چه کردم که از عذاب دادنم لذت می برید؟

بریده دوم
چه کسی می تواند جذبه عشق را توصیف کند؟ این احساس یقین را که موجودی پیدا کرده ایم که طبیعت برایمان تعیین کرده، این روزی را که ناگاه زندگیمان را فروزان ساخته و رمز و رازش را عیان نموده؛ این بهایی را که به کوچکترین رویدادها می دهیم، این ساعات زودگذر را که جزئیاتشان به سبب شیرینی در یاد باقی می ماند و طولانی مدت بر روحمان اثر می گذارد. همانا خوشبختی است: این سرخوشی دیوانه وار را که گاه بدون دلیل با تأثر آمیخته می شود. این همه لذت را که از حضور یار می بریم و این همه امید را که در دوری اش در دل می پروریم: این رهایی از کارهای عامیانه را؛ این احساس بزرگی را در میان آنچه پیرامون ماست؛ این اطمینان را که روزگار دیگر نمی تواند در جایی که زندگی می کنیم لطمه ای به ما وارد آورد؛ این نزدیکی را که قادر است فکر دیگری را بخواند و به هر احساسش پاسخ دهد. ای افسون عشق! حتی کسی که تجربه ات کرده نمی تواند توصیفت کند.

بریده سوم
روابط عاطفی درازمدت از عمق خاصی برخوردارند! بی آنکه بدانیم پاره ی مهمی از زندگیمان می شوند! دور که هستیم با آرامش تصمیم به پاره کردن این رشته های الفت می گیریم؛ خیال میکنیم بی صبرانه منتظر لحظه ی جدایی هستیم. اما وقتی زمان آن فرا می رسد، سراپا وحشت می شویم؛ و عجب اینکه قلب پست ما برای ترک کسی که در کنارش دیگر هیچ لذتی نمی بریم هم پاره پاره می شود.

بریده چهارم
عشق به گونه ای شگفت انگیز کمبود خاطرات طولانی را جبران می کند. هرگونه احساس دیگری نیاز به خاطرات گذشته دارد: اما عشق با سحر و جادو گذشته ای به وجود می آورد که ما را احاطه می کند. به عبارت دیگر کاری می کند احساس کنیم با فردی که همین اندکی پیش برایمان پاک بیگانه بود، سال ها زیسته ایم. عشق نقطه ا ی فروزان است و بس، با این حال به نظر می آید می تواند کل زمان را تسخیر کند. تا همین چند روز پیش اصلا عشقی وجود نداشت، چندی دیگر نیز عشقی وجود نخواهد داشت؛ اما تا زمانی که هست، پرتویش را بر روی گذشته و بر روی آینده ای که پس از عشق فراخواهد رسید، می تاباند.

بریده های کتاب “فروخته شده”:

بریده اول
مادرم، که به زبان نپالی او را” اِما “صدا میزنم می گوید: اگر فقط یک فصل دیگر هم باران ببارد، سقف خانه ما فرو می ریزد. مادرم روی نردبان چوبی ایستاده، پشت بام کاهگلی را وارسی می کند. من روی زمین ایستاده ام و لباس های شسته شده را یکی یکی به او می دهم که روی طناب پهن کند و در تب داغ بعدازظهر خشک شوند.
هیچ ابری در آسمان دیده نمی شود. هیچ اثری هم از باران نیست، هفته هاست که خبری از باران نیست. البته فایده ای ندارد که این را به اِما بگویم. او دارد به کوهها نگاه می کند، به شالیزارهای آن پایین که قدم به قدم با غروب آفتاب چهره در تاریکی پنهان می کنند. به دهکده ی آن پایین و به سقف های شیروانی همسایه ها که با بدجنسی به او چشمک می زنند.
داشتن سقف شیروانی یعنی این که پدر خانواده، با پول اجاره خانه، در قهوه خانه قمار نمی کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که خانواده پسری دارد که در شهر و در کوره آجرپزی کار می کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که وقتی باران ببارد، آتش روشن می ماند و بچه ها مریض نمی شوند و سالم می مانند.
به مادرم می گویم: بگذار به شهر بروم. من هم می توانم مثل دوستم گیتاtare یک خانواده پولدار کار کنم و دستمزدم را برایت بفرستم. اما گونه‌ام را نوازش می کند، با دستانی که پوستش به خاطر کار زیاد، مثل زبانِ بزِ تازه به دنیا آمده، زبر و خشن شده، جواب می دهد: »الکشمی« کوچولوی من! تو باید به مدرسه بروی. بگذار ناپدری ات هر چه دلش می خواهد بگوید. این اواخر دلم می خواهد به مادرم بگویم که ناپدری ام به من همان جوری نگاه می کند که به خیارهایی که جلوی کلبه مان کاشته ام؛ خاکستر سیگارش را آرام می تکاند و نگاه چپ چپی به من می کند و می گوید: باید این خیارها را به قیمت خوبی بفروشی. همه فکرش فقط سیگار، آبجو و خریدن یک جلیقه نو برای خودش است. ولی من به فکر یک سقف شیروانی هستم. قبل از اینکه”گیتا” برود، روی زمین خاکی بین کلبه هایمان مربع هایی می کشیدیم و لی لی بازی می کردیم. موهای هم را صد بار شانه می زدیم و برای بچه های خیالیمان اسم انتخاب میکردیم.
هروقت همسر کدخدا از کنارمان می گذشت، یاد روزی می افتادیم که سَرِ چشمه دهکده، با تکبر از کنار ما رد شد و باد شکم ول داد و دماغ هایمان را محکم گرفتیم.
بریدگی های روی نیمکت مدرسه را می ساییدیم، قبل از جواب دادن به درس، برای خوش شانسی. در بعدازظهرهای طولانی، در شالیزارها، خم میشدیم و به هم گِل پرت می کردیم. یک بار یکی از تکه های گل که” گیتا “پرت کرده بود، به پشت سر خواهر بزرگتر و از خودراضی او خورد، از خنده اشک هایمان سرازیر شد در پاییز وقتی که گله بزها از علفزارهای هیمالیا پایین می آمدند، لابه لای علفها و بامبوها مخفی می شدیم تا”کریشنا” را دزدکی نگاه کنیم. کریشنا همان پسرکی بود که چشمان خمار گربه ای شکل داشت و من قول ازدواج به او داده بودم.

بریده دوم:
بازوی راست ناپدری ام، یک عضو خشکیده و بی تحرک است. چون وقتی که بچه بوده، شکسته و برای دکتر و دوا و درمان هم، پولی در کار نبوده است. بیشتر مردهای هم سن او، گاهی ماه هایی از سال خانه را ترک می کنند تا در کارخانه های شهر و یا در دوردست ها، کار پیدا کنند. ولی او همیشه می گوید که هیچ کس به یک مرد یک دست کار نمی دهد. برای همین است که هر روز از تپه بالا می رود تا در قهوه خانه ورق بازی کند، درباره سیاست حرف برند و با پیرمردان چای بنوشد.
اِما میگوید: ما خوشبختیم که حداقل یک مرد در خانه داریم. او میگوید که من باید به ناپدری ام افتخار کنم و از او تعریف کنم. به او احترام بگذارم و از او متشکر باشم که سرپرستی ما را بعد از مرگ پدرم به عهده گرفته است.
بنابراین من نقش یک دختر وظیفه شناس را ایفا میکنم. صبحها برایش چای می آورم و شبها پاهایش را میمالم. وقتی جوک هایی را در قهوه خانه درباره ی پسر داشتن و دختر شوهردادن شنیده، در خانه تعریف میکند و میخندد، من طوری وانمود میکنم که انگار آنها را نمیشنوم.
آنها میگویند که یک پسر همیشه یک پسر می ماند. ولی دختر مثل بُز میماند. تا وقتی شیر و کره میدهد، خوب است ولی وقتی که زمان کباب کردنش میرسد، ارزش گریه کردن ندارد.

 

بریده های کتاب “بریده”:

بریده اول
من روی صندلی کوچک اتاقک تلفن می نشینم و دستم را دراز می کنم تا در را ببندم. ولی هیچ دری وجود ندارد. گاهی اوقات فراموش می کنم که اینجا هیچ اتاقی در ندارد. گوشی را برمی دارم، هنوز دستگیره اش از گرمای دست نفر قبلی گرم است، و به دایره های هم مرکز روی دهانه گوشی خیره می شوم. صدای مادرم از آن طرف خط می آید که امیدوارانه و بی رمق می گوید: «کالی؟ تویی؟» نفسم را حبس می کنم. سروصدای آشپزخانه، صدای شیر آب ظرفشویی و صدای بسته شدن در کابینت را از آن طرف خط می شنوم. مامان در حالی که تن صدایش پایین است انگار که با خودش حرف می زند می گوید: «اوه عزیزم، آخه من از کجا بفهمم که تو پشت خطی؟» پشتم را صاف می کنم؛ این دقیقا همان چیزی بود که دختر جدید هم گفته بود. روی صندلی کوچک جابه جا می شوم، بعد سرفه ای می کنم. «کالی امیدوارم که خودت باشی، چون باید یه چیزی بهت بگم.»
لحظه ای مکث می کند، و بعد آهی می کشد. «خب. اونها میگن که تو در برابر درمان مقاومت می کنی.» گوشی را به دست دیگرم می دهم و کف دستم را روی شلوارم می کشم. «ضدیت یا یه همچین چیزی، بهش می گن. رفتار با ضدیت.» رفتار با ضدیت. به نظر تعمدی می آید، با قصد و منظوره «گوش میدی؟» سرم را تکان میدهم، و یادم نیست که مامان سر تکان دادنم را نمی بیند.
اونها میگن که تو باید برگردی خونه.» به نظرم قاب در شروع به لرزیدن می کند. باریک می شود و دوباره بزرگ می شود. مامانم دارد چیزی راجع به مؤسسه ذهن های بیمار می گوید که می خواهند تخت من را به یک نفر دیگر بدهند. یک نفر که علاقه به همکاری داشته باشد. یک نفر که بخواهد حالش خوب بشود. زمین در نظرم بلند می شود و بالا می رود، بعد در هوا حرکت می کند و شناور می شود. »
حالا دارد چیزی راجع به مدرسه می گوید: مدرسه هم تا وقتی که درمانت کامل نشده باشه، راهت نمیده.» گوشی را از گوشم دور می کنم. صدای مامان را از دورتر می شنوم… «کلی پول روی دستمون گذاشته… بابات سکته میکنه… نمی فهمم چرا…» تا این که بالاخره تلفن قطع می شود و تنها چیزی که می شنوم صدای خیلی ضعیف تلق تلق سیم هاست.

بریده دوم
چراغ ها خاموش هستند و وقتی به اتاقم میرسم سیدنی در تختش خوابیده، مستقیم به تختم می روم و با اینکه به خاطر مسیری که راه آمده ام، خيس عرق هستم ملحفه را تا بالای چانه ام می کشم. بلوز و شلوارم زیر پتو و ملحفه کپه شده اند. بلوزم را به زور می کشم بیرون، ولی شلوارم را ول می کنم. به صدای نفس کشیدن سیدنی گوش می کنم. فایده ای ندارد. سر جایم می غلتم؛ بلوزم زیر سینه ام میپیچد. می چرخم و صافش می کنم. من به یک طرف می چرخم، اتاق به طرف دیگر می چرخد. تختم را تصور می کنم، تختی که مؤسسه ذهن های بیمار می خواهد به کس دیگری بدهد، انگار در دریچه غول پیکری فرومی روم. بعد صدای قدم های روبی را می شنوم که به سمت اتاق ما می آید. چرخش متوقف می شود، وسایل اتاق سر جایشان قرار می گیرند. بعد روبی دور می شود.“
قبل از اینکه زمین دوباره شروع به حرکت کند، ملحفه ها را پس میزنم و کنار تخت دولا می شوم. تشک را با یک دست بلند می کنم، با دست دیگرم زیر تشک را می گردم. تشک بر خلاف انتظارم خیلی سنگین است. بازویم میلرزد و زیر وزن تشک خم می شود. بعد آن چیزی را که جست و جو می کردم، پیدا می کنم. بشقاب دسر، نزدیکهای پای تخت هست. دستم را دراز می کنم، برش میدارم، و تشک را رها می کنم سر جایش. سیدنی با چشم های نیمه باز سر جایش رو تخت می نشیند. «چی شده؟» سر جایم خشکم می زند. دوباره سرش را روی بالش می گذارد، آهی می کشد و صدای منظم تنفسش بلند می شود. من به تختم برمی گردم، حالا آرام روی شکمم میخوابم، ملحفه را روی سرم می کشم. در پناه تاریکی ملحفه، بشقاب دسر را از وسط نصف می کنم، صافش می کنم، و آنقدر آن را خم می کنم و باز می کنم، خم می کنم و باز می کنم، انگار که از روی دستور آشپزی دارم کار مهمی انجام می دهم، تا اینکه از محل تاخوردگی ترک می خورد.
حالا دیگر به راحتی به دو نصفه تقسیم می شود، هر کدام با لبه هایی تیز و دندانه دار. انگشت اشاره ام را آرام روی لبه یکی از دو نصفه می کشم تا تیزی آن را  امتحان کنم. تیز و درست حسابی است. حالا طرف داخلی مچ دستم را نزدیکش می آورم. جمجمه ام تیر می کشد. چشم هایم را میبندم و منتظر می مانم. ولی هیچ اتفاقی نمی افتد. هیچ رهایی در کار نیست. فقط یک احساس کشیده شدن عجیب. چشمانم را باز می کنم. پوست مچم به لبه بشقاب کشیده می شود. آن را به طرف دیگر می برم و دردی کرخ کننده و گزگزکننده در مچ دستم شروع می شود. نفسم را در سینه حبس می کنم و تیزی را به گوشت دستم فرو می کنم. با دقت فرو می رود. فشار گرمایی ناگهانی در بدنم پخش می شود. درد آنقدر شدید و آنقدر ناگهانی است که نفسم می گیرد. هیچ غافلگیری، و هیچ رهایی در کار نیست. فقط درد، دردی برنده و گزگزکننده.“
ظرف دسر را به کناری می اندازم و مچ دستم را با دست دیگرم می گیرم، در حالی که این کار را می کنم، کم و بیش آگاهم که تا به حال چنین کاری نکرده بودم. هیچ وقت سعی نکرده بودم خون را بند بیاورم. هیچ وقت دخالتی نکرده بودم. هیچ وقت مثل این بار درد نداشت. هیچ وقت آسان هم نبوده است. دستم را لحظه ای بر می دارم، و مچ دستم را به بلوزم می کشم؛ خون بند می آید ولی دوباره بیرون می زند. دوباره دستم را روی مچم فشار می دهم و سعی می کنم درد گزگز کننده و عرق پشت لب و پیشانی ام را نادیده بگیرم، بعد پایین را نگاه می کنم و می بینم که خون از بین انگشتهایم می چکد. یک سوزش برق آسا و پرحرارت در تمام وجودم می پیچد. و ناگهان از روی تخت بلند می شوم و از اتاق بیرون می روم. حالا به هیچ چیز فکر نمی کنم، فقط راه می روم. پایین سالن به سمت میز روبی. بازویم را رو به بیرون گرفته ام، انگار چیزی تعارف می کنم. “

بریده اول:
روزها گذشت؛ فصلها، تعطیلات ملی و مذهبی، رمضانها. به تدریج روزها برایم بی معنی شد. در آن زیرزمین روز یا شب هیچ فرقی باهم نمیکرد چون نور چراغهای نئون همیشه ثابت و بدون تغییر بود. زندگی ام محدود به همین محوطه ی کوچک بود و حال و روزم بستگی به وضعیت روحی ارباب داشت. ما دخترها هر بار که بین خودمان درباره ی قذافی حرف میزدیم هیچوقت اسم یا عنوانش را بر زبان نمی آوردیم. فقط کفایت میکرد بگوییم »او«. او مرکز ثقل زندگیهایمان بود. وقتی میگفتیم »او« هیچکس قاطی نمیکرد یا نمیپرسید »منظورت کیست؟«

بریده دوم:
قذافی، با ترفندهای گوناگون کاری کرده بود که من و آدمهایی مثل من تبدیل به شریک جرمهایش شویم تا هرگز نتوانیم انحرافات اخلاقی اش را برای کسی تعریف کنیم .او ما را آلوده ی انحرافات خودش کرده بود و در نتیجه هرگونه شهادتی از جانب ما باعث میشد تا آبروی خودمان هم برود.

بریده سوم:
من به اتاقم دویدم. هق هق گریه میکردم، رفتم زیر دوش و ساعتها زیر دوش ماندم. هی خودم را میشستم و همینطور یکبند گریه میکردم. اصلا نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم .قذافی مجنون بود، آنها همگیشان مجنون بودند؛ آنجا دیوانه خانه بود و نمیتوانستم حتا برای یک لحظه ی دیگر هم در بین آنها باشم. پدر و مادرم را میخواستم، برادران و خواهرم را میخواستم، زندگی قدیمی ام را میخواستم. اما چنین چیزی دیگر امکانپذیر نبود. قذافی هر چیزی را نابود کرده بود. آدم نفرت انگیزی بود. و او رئیس جمهور کشورم بود.

بریده چهارم:
رسما شکایت کند؟ پاسخش این بود: از که باید از پدر ثریا پرسیدم آیا هرگز به فکر نیفتاد شکایت میکردم؟ ثریا را سوار یک ماشین دولتی کرده و بادیگاردهایی که برای رهبر کشور کار میکردند او را با خودشان برده بودند. هیچ اعتراضی حتا قابل تصور هم نبود. موقعی که شما در جهنم هستید، چگونه میتوانید شیطان را متهم کنید؟ حتا در خیالتان هم نمیتوانید این کار را بکنید!

بریده پنجم:
قذافی در اول سپتامبر ۱۹۸۱ ،اطلاعیه‌ی «عظیم و دورانسازش را به اطلاع عموم رساند»: مردان و زنان کشورهای عربی در تلاشند تا قدرتهایشان را در کفِ اختیار خویش بگیرند. اما درون ملت عرب، زنان عملا تحت تسلط نیروهای سرکوبگر، فئودالیسم و استثمار قرار دارند. ما خواهان انقلابی برای آزادسازی زنان ملت عرب هستیم، انقلابی که همچون یک بمب کل منطقه ی عربی را تکان خواهد داد. این فراخوان به طور قطع و یقین موجب پژواک ها و بازتاب هایی در کل ملت عرب و فراتر از آن در سراسر جهان خواهد شد. امروز با هر روز دیگری فرق دارد؛ امروز روز آغاز پایان حرمها و بردگان جنسی و آغازسازی زنان در میان ملت عرب است «و به این ترتیب، زنان مسلح یونیفورم پوش قذافی باید به مثابه ی زیباترین جواهر دنیا بر تارک انقلاب می درخشیدند. قذافی با محول کردن وظیفه ی حفاظت از جانش به این بادیگاردهای مؤنث میخواست بگوید که اهمیت آنها فراتر از ارزش های نمادینِ صرف است؛ می خواست بگوید که او در عمل به فمینیسم باور دارد. یا حداقل، این پاسخی بود از جانب قذافی به غربی ها در پاسخ به این سؤالشان که چرا وی بادیگاردهای مؤنث را بر بادیگاردهای مذکر ترجیح میدهد. اما طنز روزگار تکان دهنده است: قذافی حامی زنان، قذافی فمنیست، قذافی آزاد کننده ی زنان از حرمها و بردگی جنسی!

بریده ششم:
در ظاهر همه چیز علیه این زنها بود. عموم مردم آنها را شریک و همدست و همراه قذافی میپنداشتند. و در نتیجه، غالب این زنها ترجیح دادند ریسک ماندن در کشور را قبول نکنند. آنها میتوانستند در لیبی بمانند و برای انقلابیون تازه به قدرت رسیده توضیح دهند که نه تنها شریک و همدست قذافی نبودهاند، که قربانی او بوده اند و اتفاقا بیشتر از هرکس دیگری هم مورد آزار و اذیت هایش قرار گرفته بودند. اما در فضای انقلابی پس از مرگ قذافی که احساسات بر منطق غلبه داشت، گوش شنوایی، برای شنیدن این توضیحات وجود نداشت و فرار تنها گزینه ی مناسب به نظر میرسید. آنها پیش خودشان حساب کرده بودند که رژیم تازه ی لیبی هیچ ترحمی در حقشان نخواهد کرد. زیرا از چشم عموم مردم آنها مشتی فاحشه بودند که نیازهای شهوانی کثیف دیکتاتور را برآورده میکردند.
غالب این زنان و دختران بخت برگشته با توجه به قطع همه ی پیوندهای خانوادگیشان از مدتها قبل، حالا میکوشیدند در تونس، مصر، یا بیروت، به زندگی خود ادامه دهند؛ و متأسفانه غالب آنها برای امرار معاش در این کشورهای تازه هیچ کار و حرفه ای بلد نبودند جز تن فروشی؛ این تنها حرفه ای بود که آنها از ارباب و رهبر سابقشان یاد گرفته بودند.

بریده اول
پایین جاده بلهاون تپه های وودلند و کمی آن طرف ترش جنگل شروود است که کیلومترها پوشیده از درخت های بلوط ویرجینیاست که خزه های خودرو از آن ها | آویزان است. هنوز کسی آنجا زندگی نمی کند، اما برای وقتی که سفیدها بخواهند بار و بندیلشان را ببندند و به جای جدیدی نقل مکان کنند خوب است. بعدش حومه شهر است و مزرعه پنبه کاری انگلیف که از قضا خانه خانم اسکیتر هم همان جاست، خود خانم اسکیتر خبر ندارد اما سال ۱۹۳۱ توی بحبوحه بحران اقتصادی آن جا پنبه چینی می کردم، آن موقع بجز پنیر دولتی چیز دیگری برای خوردن نداشتیم. جکسون فقط یکی از محله های سفید پوست هاست و از جاده که بگذری محله های دیگری هم این طرف و آن طرف جاده ظاهر می شوند. اما قسمت سیاهپوست نشین شهر که من تویش زندگی می کنم، درست مثل مورتپه ای می ماند که دور تا | دورش را زمین های غیرفروشی ایالتی احاطه کرده. با این که تعدادمان روز به روز بیشتر می شود اما نمی توانیم محله را گسترش بدهیم. محله مان همین طور شلوغ تر و پرجمعیت تر می شود. بعدازظهر سوار اتوبوس خط شش می شوم که از بلهاون به خیابان فاریش می رود. امروز بجز ما خدمتکارهای سفیدپوش کس دیگری توی اتوبوس نیست. همه با هم پچ پچ می کنیم و می خندیم درست مثل این که اتوبوس مال خودمان است – نه به این سبب که اگر سفیدها این جا بودند ناراحت می شدیم، نه، فقط به سبب این که فضا خیلی دوستانه است، چون الآن دیگر حتی اگر سفیدها هم باشند، به لطف خانم پارکز هر جای اتوبوس که دلمان بخواهد می نشینیم.

بریده دوم
کتاب فقط لیستی از بایدها و نبایدهای قانونی سیاهپوست هاست که برای ایالت های جنوبی طبقه بندی شده. نگاهی سرسری به صفحه اولش می اندازم و تعجب کرده ام که این کتاب چرا باید اینجا باشد. قوانین نه تهدید کننده هستند و نه دوستانه، فقط به حقایق اشاره کرده اند: کسی نمی تواند زن سفید پوستی را وادار کند که در محوطه یا اتاقی که جای مردهای سیاهپوست است، پرستاری کند.
خلاف قانون است که فرد سفیدپوستی با شخص غير سفيدپوست ازدواج کند. هر ازدواجی در نقض این قانون باطل است. هیچ آرایشگر سیاهپوستی اجازه خدمت به زنان و دختران سفیدپوست را ندارد. مامور مربوط به کفن و دفن اجازه دفن سیاهپوست ها را در زمینی که مربوط به دفن سفیدپوستان است ندارد. نمی توان کتاب ها را بين مدارس سیاهان و سفيدپوستان رد و بدل کرد، بلکه این کتاب ها مختص نژادی است که اولین بار از آن ها استفاده کرده.

بریده سوم
چهار صفحه از بیست و پنج صفحه کتاب را می خوانم، و از این که می بینم این همه قانون برای جدا کردن ما وجود دارد، حیرت کرده ام. سیاه ها و سفیدها اجازه ندارند از یک آبخوری، سینما، دستشویی عمومی، زمین بیسبال، باجه تلفن، و نمایش سیرک مشترک استفاده کنند. سیاه ها نمی توانند به همان داروخانه یا باجه ای که من تمبر می خرم، وارد شوند.

بریده چهارم
بچه بامزه و تو دل برویی نبودم. وقتی به دنیا آمدم کارلتون، برادر بزرگ ترم، نگاهم کرد و در اتاق بیمارستان به همه اعلام کرد: «این که بچه نیست، پشه اسکیتره!» و از همان روز اسم اسکیتر رویم ماند. بلند و پادراز و مثل پشه لاغر بودم، با آن شصت و پنج سانت قدم در بیمارستان باپتیست برای خودم رکوردشکنی بودم. این لقب وقتی بچه بودم با آن دماغ تیز و نوک مانندم روز به روز بیشتر در موردم صدق می کرد. مادرم تمام دوران زندگی ام سعی کرد که مردم را وادار کند من را با | نام شناسنامه ای ام یعنی یوجینیا صدا کنند. آخر مادرم خانم شارلوت بودریو کانترل فیلن از اسم مستعار خوشش نمی آید. شانزده سالم که بود زشت نبودم، ولی به طرز وحشتناکی قدبلند بودم. از آن قدبلندهایی که در عکس های دوران مدرسه باید برود ردیف آخر کلاس کنار پسرها بایستد. از آن قدبلندهایی که مادرم مجبور بود شب را به باز کردن زاپاس لبه شلوارها و آستین ژاکت هایم بگذراند و موهایم را برای میهمانی هایی که به آن ها دعوت نشده بودم، صاف کند و آخرسر هم بالای سرم را فشار دهد تا بلکه بتواند زمان را به عقب برگرداند، به آن موقعی که مجبورم می کرد صاف بایستم. وقتی که هفده ساله بودم مادر ترجیح می داد که اسهال سکته آور بگیرم تا این که صاف بایستم. خودش با یک متر و شصت و دو سانت دختر شایسته دوم کارولینای جنوبی بود. به این نتیجه رسیده بود که در وضعیتی مثل وضعیت من فقط یک چیز ممکن است. آن هم تعلیمات شوهریابی خانم شارلوت فیلن بود، قانون اول: دخترهای خوشگل و ریزه میزه باید با آرایش و اندام خوب شوهر تور کنند و دخترهای قدبلند و ساده با حساب بانکی.