کتاب سوم: گتسبی بزرگ
نویسنده: اف.اسکات فیتزجرالد
مترجم و ناشر: کریم امامی، امیرکبیر و نیلوفر/ رضا رضایی، نشر ماهی
توضیح:
گتسبی بزرگ (به انگلیسی: The Great Gatsby) رمانی است به قلم نویسنده آمریکایی اف. اسکات فیتزجرالد (به انگلیسی: F. Scott Fitzgerald) که برای اولین بار در ۱۰ آوریل ۱۹۲۵ منتشر گردید. ماجراهای این کتاب در نیویورک و لانگ آیلند و در تابستان سال ۱۹۲۲ اتفاق می‌افتند. داستان دورانی را توصیف می‌کند که فیتز جرالد خود آن را دوران موسیقی جاز یا عصر جاز می‌نامید.
نیک کراوی Nick Carraway از اهالی غرب میانه آمریکاست و برای ادامه زندگی به ساحل شرقی آمریکا آمده است. نیک در همسایگی فردی به نام جی گتسبی Jay Gatsby زندگی جدید خود را در غرب آغاز می‌کند.

گتسبی بسیار ثروتمند است و بخاطر مهمانی‌های باشکوهی که در خانه اربابی‌اش واقع در لانگ آیلند، «وست اگ»، که در آن روزها کمی از مد افتاده تر نسبت به «ایست اگ» است. برگزار می‌کند شهره خاص وعام است. در مورد ثروت هنگفت او و اینکه این ثروت چگونه بدست آمده است شایعات زیادی بر سر زبان‌ها است. هیچ‌کس چیزی از گذشته وی نمی‌داند.

کتاب دوم: اولیس
نویسنده: جیمز جویس
مترجم و ناشر: منوچهر بدیعی، نیلوفر
توضیح:
اولیس یا یولسیز (به انگلیسی: Ulysses) نام رمان معروف جیمز جویس نویسندهٔ ایرلندی است که از شاهکارهای ادبیات مدرن به‌شمار می‌رود. تمام وقایع رمان اولیس در یک روز رخ می‌دهند. این کتاب که سومین اثر جیمز جویس است در سال ۱۹۲۲ در پاریس منتشر شد.
جویس در ابتدا این کتاب را به صورت داستانی کوتاه منتشر کرد که بخشی از مجموعهٔ دوبلینی‌ها بود و آن را یک روز از عمر آقای بلوم در وین نام نهاده بود؛ ولی مدتی بعد با آمیختن یکی از شخصیت‌های کتاب سیمای مرد هنرمند در جوانی به نام استیون ددالوس با آقای بلوم کتاب اولیس را نوشت.

داستان اولیس ریشه در اساطیر یونانی و به خصوص اودیسهٔ هومر، شکسپیر، عهد عتیق و عهد جدید دارد. اشارات تلمیحی و بینامتنیتی، نزدیکی فرم و محتوا و ساختار پیچیدهٔ روایی از مشخصه‌های بارز ارزشِ ادبی این اثر می‌باشد. اولیس در صدر صد رمان برتر به انتخاب کتابخانه مدرن قرار دارد.

 

@galingorcast

به مناسبت سال نو تصمیم گرفتیم لیست ۵۰ اثر از شاهکارهای تاریخ ادبیات (به انتخاب سایت thegreatestbook) رو طی تعطیلات عید به شما معرفی کنیم. البته آثاری که ترجمه شدن رو به شما معرفی می‌کنیم و خوشبختانه تقریباً همه‌شون به فارسی ترجمه شدن. امیدواریم خوشتون بیاد و استفاده کنید و با دوستاتون هم به اشتراک بذارید:

کتاب اول: در جست و جوی زمان از دست رفته

نویسنده: مارسل پروست

مترجم و ناشر: مهدی سحابی، نشر مرکز

توضیح:

در جستجوی زمان از دست رفته (به فرانسوی: À la recherche du temps perdu) عنوان رمانی نوشتهٔ مارسل پروست نویسندهٔ فرانسوی است. این رمان در ۷ جلد نوشته شده که هرکدام نامی مستقل دارند. این رمان، رکورد گینس طولانی‌ترین رمان تاریخ را در اختیار دارد. پروست این رمان را بین سال‌های ۱۹۰۸–۱۹۰۹ تا ۱۹۲۲ میلادی نوشته و میان سال‌های ۱۹۱۳ تا ۱۹۲۷ میلادی منتشر کرده‌است.

در جست و جوی زمان از دست رفته، خاطرات راوی از دوران کودکی و تجربیات در بزرگسالی – در اواخر قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم فرانسه اشرافی – را دنبال می‌کند. و به از دست دادن زمان و بی‌معنا بودن جهان می‌پردازد.

این رمان در هفت جلد نوشته شده:

۱- طرف خانه سوان

۲- در سایه دوشیزگان شکوفا

۳- طرف گرمانت

۴- سدوم و عموره

۵- اسیر

۶- آلبرتین گمشده

۷- زمان بازیافته

این رمان تاثیر زیادی بر ادبیات قرن بیستم داشت.

 

@galingorcast

در باب خواندن داستان

به قلمِ کریستین سیفِرت

 

تعریف برخی از باارزش‌ترین مهارت‌هایی که  مدیران در کارمندان می‌جویند غالباً دشوار است، چه برسد به این‌که اندازه‌گیری یا آزموده شوند: خویشتن‌داری، خودآگاهی، حلّ مسئله خلاقانه، همدلی، یادگیری سریع، سازگاری، انعطاف، صراحت، داوری منطقی، سخاوتمندی، مهربانی و مهارت‌های دیگری از این دست. از کجا مطمئن خواهید بود که کارمندان آینده‌تان دارای چنین مهارت‌هایی هستند؟ و اگر کارگروه حال حاضرتان از کمبود این مهارت‌ها در رنج است، چه‌طور می‌خواهید آموزششان دهید؟ پژوهشی تازه در عصب‌شناسی خاطرنشان می‌کند که برای حلّ مسئله سراغ کتابخانه بروید: خواندن داستان‌های ادبی به افراد کمک می‌کند تا همدلی، درک متقابل، نظریه ذهنی، و تفکر انتقادی را در خود پرورش دهند.

هنگامی که کتاب می‌خوانیم، به بیان استعاری،  ما چندین ماهیچه ادراکی متفاوت را، که منشأ ای‌کیو یا هوش هیجانی هستند، تقویت می‌کنیم. به بیان دیگر، عمل کتابخوانی – اگر به درستی انجام شود – همان کاری است که می‌تواند جنبه‌های رفتاری، شاخصه‌های  فردی، و ویژگی‌های شخصیتی آن دسته از کارمندانی را که سازمان‌ها به دنبال جذب و حفظشان هستند بهبود ببخشد.

بزرگ‌ترین سردمداران کسب‌وکار همواره فضیلت کتابخوانی را آشکارا فریاد زده‌اند. وارِن بافِت، مدیرعامل شرکت برک‌شایر هَثَوِی، بیشتر روز خود را مشغول خواندن کتاب است و توصیه‌اش خواندن روزانه ۵۰۰ صفحه کتاب است. مارک کیوبِنِ کارآفرین می‌گوید که بیش از سه ساعت در روز مطالعه می‌کند. اِلان ماسک، مدیرعامل شرکت، اسپیس‌اِکس، می‌گوید که با خواندن کتاب چگونگی ساخت موشک را یاد گرفت. ایده‌پردازان کسب‌وکاری که فضیلت کتابخوانی را ارج می‌نهند تقریباً همیشه توصیه به مطالعهٔ کتاب‌های غیرداستانی دارند. بافِت ۱۹ کتاب را در سال ۲۰۱۹ پیشنهاد کرد؛ هیچ یک از عنوان‌ها داستانی نبود. از میان ۹۴ کتابی که بیل گِیتس در یک بازه زمانی هفت ساله معرفی کرده است، تنها ۹ عنوان داستانی بوده است.

بحث مطالعه که پیش می‌آید، ممکن است چنین بپنداریم که مطالعهٔ علمی بهترین دلیل برای انتخاب یک کتاب است. با این حال، پژوهش‌ها حاکی از آن است که داستان‌خوانی می‌تواند مزایای بسیار مهم‌تری را نسبت به مطالعه علمی به همراه داشته باشد. برای نمونه، خواندن داستان فراهم‌آورنده افزایش روشن‌بینی اجتماعی و توانایی قوی‌تری برای فهم انگیزه‌های دیگر افراد خواهد بود. مطالعهٔ کتاب‌های غیرداستانی مطمئناً می‌تواند برای دانش‌اندوزی ارزشمند باشد، ولیکن بر بهبود هوش هیجانی، هدفی ‌سخت‌آموزتر، اثر ناچیزی می‌گذارد.

 

چگونه کتاب تجربه‌های کارمندان را شکل می‌دهد

یک دلیل که داستان‌خوانی بسیار برای محلّ کار مفید است این است که شخصیت‌ها، طرح‌های داستانی، و موقعیت‌هایی در محیطی خارجی به تثبیت تصمیم‌های دشوار یاری می‌رسانند. روایت داستانی به حاضران این اجازه را می‌دهد تا بدون واهمه و روراست از پس مسائل حساس و ظریف بربیایند. برای مثال، نانسی کیدِر، تسهیل‌گری در سازمان غیرانتفاعیِ کتاب‌در‌کار(Books@Work)، بحثی گروهی را درباره داستان کوتاهِ «راه مردان مرده» نوشته چینوآ آچه‌به به خاطر آورد. در این داستان، مدیر مدرسه‌ای نیجریه‌ای به نام مایکل اوبی در تلاشش برای نوین‌سازی مدرسه‌ای روستایی مذبوحانه شکست می‌خورد. سرگروهی که با کیدر کار می‌کرد، در خلال بحث متوجه شد که پس از شرکت در بحث به همراه گروهش، زبان تازه‌ای را برای بحث یافته‌اند. یکی از اعضای گروهش می‌گفت: «کارهای اجرایی را این جور عملیاتی می‌کردم، اما نمی‌خواهم این‌جا مایکل اوبی باشم.»

اشتراک صحیح اغلب بدین معنی است که افرادی را برای بحث دربارهٔ متن‌هایی جذاب دور هم جمع کنید، به همین سادگی. جوزف باداراکو، استاد اخلاق کسب‌وکار در هاروارد، دانش‌جویانش را مکلف به خواندن آثار آچه‌به را، همرا با عناوین دیگری چون آنیگونهٔ سوفکل، بازماندهٔ روز اثر کازئو ایشی‌گورو، و داستان کوتاه «هم‌راز» نوشته جوزف کُنراد (درباره ناخدای جوان و خامی که باید تصمیمی مهم بگیرد) می‌کند. باداراکو در مصاحبه‌اش با پادکست اچ‌بی‌آر آیدیا‌کَست (HBR IdeaCast)در سال ۲۰۱۳ گفت که داستان فرصتی را فراهم می‌کند تا خیرپذیرفته‌شده را در برابر مَجازهایی از شرّ در هم گره بزنیم. نوشته‌های ادبی ممتاز ارائه‌دهندهٔ شخصیت‌هایی هستند با دیدگاه‌های ناهمگون و چندوجهی که اغلب به یک اندازه صحیح‌اند. کتاب‌های حوزه کسب‌وکار، متناسب با ذات خود، مسائل را آن‌قدر خلاصه می‌کنند تا دووجهی شوند: این صحیح است و آن دیگری ناصحیح. متضاداً، ادبیات به دانش‌جویان استاد باداراکو فرصت می‌دهد تا ببینند، مثلاً، وفاداری کِرِئون به پادشاه و مملکت و پای‌بندی آنتیگونه به خانواده و شرف و نجابت در جایگاهی به یک اندازه صحیح قرار دارند – اموری که به سادگی نمی‌توان تصحیح و پیرایش کرد. رهبران کسب‌وکارِ آینده دقیقاً با همان سناریوهایی که در کتاب‌ها خوانده‌اند روبه‌رو نخواهند شد، امّا قادر خواهند بود از عهدهٔ فهم و پاسخ به دیدگاه‌های ناهمگون مختلف با توانمندی بیش‌تری بربیاییند.

در تجربه خانم کیدر، شرکت‌کنندگانی که مطالعه و بحث می‌کنند برای مواجهه با پرسش‌های دشوار مشتاق‌تر هستند. شرکت‌کنندگانش ژرف در چند پرسش‌ اندیشیده‌اند، پرسش‌هایی پیرامون این‌که چگونه می‌توان سنّت را با ابتکار متوازن کرد؛ این‌که چگونه گاهی از درک دیدگاه دیگران عاجزیم؛ و این‌که چگونه می‌شود به یک‌دیگر با دقّت بیش‌تری گوش دهیم. برای نمونه، آنانی که در پی بحثی عمیق و نغز درباره ارتباط جمعی بودند باید رمانِ خویشاوندی، رمانی علمی‌تخیلی که به راه‌هایی اشاره دارد که نژاد به تجربه فردی شکل می‌دهند، اثرِ اُکتاویو باتلِر را بخوانند. دیگرانی که می خواهند به مسائل آشنا به به شیوه‌ای ناآشنا بنگرند، باید داستان کوتاه «توله‌سگ»، دربارهٔ کودکی که می‌خواهد یک توله‌سگ داشته باشد که امّا متوجه می‌شود صاحب توله‌سگ پسربچه‌ای را به قلّاده بسته است، نوشته جورج ساندرز را بخوانند. هدف کتابخوانی به این شیوه افزایش تیزبینی و روشن‌بینی است. مقصود این است که آن مهارت‌های احساسی مورد نیاز خود را بهبود ببخشیم.

چرا کتابخوانی سودمند است

پژوهش‌ها اظهار می‌دارند که خواندن داستان ادبی راهی مؤثر برای بالابردن توانایی مغز در داشتن ذهنی باز به هنگام تحلیل اطلاعات است، توانایی‌ الزامی و مهمی در تصمیم‌سازی مؤثر. در تحقیقی در سال ۲۰۱۳، پژوهشگران چیزی را به نام نیاز برای فرجام ادراکی، یا میل به «رسیدن به جمع بندی سریع در تصمیم‌سازی و روی‌گردانی از ابهام و سردرگمی»، آزمایش کردند. افرادی که نیاز مبرمی به فرجام ادراکی دارند به شدت به «نشانه‌های اطلاعاتی اولیه» تکیه دارند. این بدین معنی است که وقتی اطلاعاتی جدید رو می شود، تغییر نظر برایشان امری دشوار است. آنان هم‌چنین گمانه‌های فردی کمتری را پیرامون توضیحات جایگزین به میان می‌آورند، که باعث می‌شود آنان به باورهای ابتدایی (و محتملاً ناقص) خد مطمئن‌تر باشند. نیاز بیش‌تر برای فرجام ادراکی نیز بدین معنا است که افراد به سوی اطلاعات محدودتر و دیدگاه‌های کمتری گرایش دارند. افرادی که در برابر نیازِ فرجام ادراکی مقاومت می‌کنند کسانی هستند متفکرتر و خلاق‌تر، و با روایت‌های چندوجهی و ناهمگون راحت‌تر هستند – همه ویژگی‌های هوش هیجانی بالا هستند.

پژوهشگران دانشگاه تورنتو به این دست یافته‌اند که افراد مورد پژوهش ایشان که داستان کوتاه (در تقابل با مقاله) می‌خواندند، نیاز کمتری را برای فرجام ادراکی ابراز داشتند. چنین نتیجه‌ای عجیب نیست با توجه به این که خواندن ادبیات ما را وادار می‌کند تا از شتابمان بکاهیم، مقادیر معتابهی از اطلاعات در در ذهن بگنجانیم، و سپس نظر خود را طی مطالعه عوض کنیم. هیچ پاسخ ساده‌ای در ادبیات موجود نیست؛ به جای آن، تنها تجسّم از نگاهی دیگر (دیدن مسائل از نگاه دیگران) در دسترس است. به عنوان خواننده کتاب تقریباً همه با اطمینان راوی داستان لویتا، هامبرت هامبرت، را نفرت‌انگیز می‌یابیم، امّا مجبور به تجربه کردن طرز فکر او هستیم، تمرینی ارزشمند برای کاهش نیازمان به فرجام ادراکی. علاوه بر این، پژوهشگران اشاره می‌کنند که هنگامی که ما دربارهٔ اعمال فرد دیگری صحبت می‌کنیم، وادار به دفاع از شخص خودمان نیستیم. می‌توانیم مکالمه‌هایی داشته باشیم که ممکن است در هیچ شرایط دیگری، دست کم نه با این حدّ از صداقت، رخ ندهند.

سرمایه‌گذاری در کتابخوانی

مدیرعامل ها ممکن است به وقف چنین زمان، پول، و نیرویی که کتابخوابی و بحث ادبی تسهیل شده نیاز دارد رغبتی نشان ندهند، ولی گزارش‌های اولیه نشان‌دهنده سودمندی گروه‌های ادبیاتی با هدایت معلم هستند. ماروین رایلی، رئیس و مدیرعامل شرکت تولیدی ای‌اِن‌پرو اینداستریز (EnPro Industries)، به دنبال روش هایی برای تقویت «فرهنگ جمع کلّ دوگانه» است. رایلی به دنبال این بود تا «امنیت روانی را فراهم آورد، همکاری را تمرین کند، از شایسته‌سالاری نظری استقبال کند، تفکر انتقادی را به کار ببندد، و بیش از همه، زمینه‌ای را برای مشغولیت عمیق فردی ایجاد کند.»

رایلی از مؤسسه کتاب‌درکار (Books@Work) دعوت کرد تا با بیش از ۲۰ شرکت‌کننده هم‌زمان در جلسات متعدد کار کند. حاضران داستان‌های کوتاه و یا رمان‌هایی را، که بعداً پیرامونشان در طول ساعات کاری بحث می‌کردند، با راهنمایی تسهیل‌کننده خود می‌خواندند. رایلی تصدیق می‌کند که این برنامه منجر به افزایش صفا و خلوص میان کارگروه شده است و نیز حاضران می‌توانند به طور مؤثر با یک زبان مشترک با هم گفت‌وگو کنند.

طبق پاسخ‌های پسا-کارگاهی مؤسسه کتاب‌درکار، داده‌های مشخصی بر این که چگونه کارگاه‌هایی ذیل مطالعهٔ سازمانی پشتیابی‌شده ادبیات برای آموزش شغلی و برنامه‌ریزی توسعه بر کارمندان تأثیر می‌گذارند در دست نیست. با این وجود، آن‌چه می‌دانیم این است که پژوهش بر کتابخوانی نشان می‌دهد که مطالعه ادبیات یکی از بهترین شیوه‌ها برای ایجاد همدلی، تفکر انتقادی، و خلاقیت است. ماریان وُلف، عالِم ادراک و مؤلف کتاب خواننده، بیا خونه، چنین استدلال می‌کند که «کیفیت کتابخوانی ما» به عنوان «شاخصی برای کیفیت اندیشه ما» عمل می‌کند. اگر خواستار متفکران بهتری در دنیای کسب‌وکار هستیم، باید کتابخوان‌های بهتری را بار بیاوریم.

 

کریستین سیفرت استاد ارتباطات در دانشگاه وست‌مینستر در سالت لِیک سیتی در ایالت یوتا است. او در این دانشگاه به تدریس فن خطابه، راهبرد، و نویسندگی حرفه‌ای مشغول است.

 

مترجم: عرشیا جنتیان

(اختصاصی از گالینگور)

بریده اول

هنگامی که پِرل تال در آستانه ی مرگ بود، نکته ی بامزه ای به ذهنش خطور کرد. همین فکر هم بود که باعث شد گوشه ی لبش تکانی بخورد و نفسش به خِس خِس بیفتد. احساس کرد پسرش، که کنار تختش نشسته و مراقبش بود، خم شد تا صدایش را بهتر بشنود. پرل به پسرش گفت: “بگیر… باید… بگیری…”
با این حرف در واقع میخواست بگوید باید مادری یدکی بگیری. یعنی همان طور که خودش بعد از این که فرزند اولش مریض شده بود، فرزند یدکی آورده بود. فرزند اولش، کودی، پسر بزرگش، نه این اِزرا که الان کنار تختش نشسته بود. کودیِ دردسرساز. بچه ی مشکل آفرینی که پرل در سنِ بالا به دنیا آورده بود. زن و شوهر تصمیم گرفته بودند دیگر بچه دار نشوند.
بعد بچه حناق گرفته بود. این ماجرا مربوط به سال ۱۹۳۱ بود که حناق هنوز نوعی بیماری خطرناک محسوب می شد.
بیماری بچه، پرل را وحشت زده کرده بود. روی گهواره ی بچه پارچه ی فلانل کشیده بود. روی گاز باکتری و ماهیتابه و قابلمه آب گرم می کرد و بعد آن ها را روی تخت بچه می گذاشت. گاهی هم پارچه را کنار می زد تا کمی از بخار بیرون برود. نفس های بچه خشک و کوتاه بود. انگار چیزی را از توی یک گونی قلوه سنگ بیرون می کشیدند. پوستش از فرط عرق می درخشید و موهایش به شقیقه هایش چسبیده بود. دم دم های صبح بود که بچه خوابید. پرل هم که روی صندلی نشسته بود، کم کم سرش سنگین شد و خوابش برد. انگشتانش همچنان دور میله ی نرده ی فلزی و عاجی رنگ تختِ بچه گره خورده بود. بِک بخاطر کارش خانه نبود و وقتی آمد که دیگر آب ها از آسیاب افتاده بود و کودی داشت تاتی تاتی کنان در خانه راه می رفت. از مریضی اش هم فقط آبریزش بینی باقی مانده بود و سرفه ای ملایم و نه چندان خطرناک که بِک اصلاً متوجه آن نشده بود.

بریده دوم

یکی از شنبه شب های سال ۱۹۴۴ بود که بِک گفت قصد دارد از پرل جدا شود. گفت قرار است او را به نورفولک منتقل کنند و این که فکرهایش را کرده و متوجه شده بهتر است تنها برود. بِک احساس کرد ناگهان ته دلش خالی شد. انگار یک نفر محکم با مشت توی شکمش زده بود. اما در عین حال ته دلش احساس می کرد انگار جدایی موضوعی بود که از مدت ها پیش خودش هم به آن علاقه مند بوده است. انگار این موضوع بخشی از یک قصه بود. پرل در کمال آرامش پرسید: “چرا؟” بک جواب دنداد. “بک، پرسیدم چرا؟” بک تنها به مشت هایش نگاه کرد. شده بود عین پسر مدرسه ای شلوغ که بیرون کلاس منتظر تنبیه بود. پرل لحنش را آرام تر کرد. برایش مهم بود علت این تصمیم را بداند. یعنی بک قصد نداشت حتی علت کارش را توضیح دهد؟ شاید هم بک قبلاً علتش را گفته بود. پرل که می لرزید، زانوانش خم شد و روی صندلی روبرویی بک نشست. به شقیقه چپ بک که داشت می پرید، چشم دوخته بود. شاید این هم یک احساس گذرا بود. حتماً فردا صبح که بیدار می شدند، بک نظرش را عوض می کرد. پرل گفت: حالا امشب موقع خواب بهش فکر میکنیم.
اما بک گفت: ولی من همین امشب میرم.

بریده سوم

دیگر زمان آن شده که پرل موضوع را به بچه ها بگوید. راستش حالا که فکرش را می کرد خودش هم تعجب می کرد که چطور توانسته بود آن همه مدت آن راز را در دلش نگه دارد. یعنی همیشه می شد بچه ها را به آن آسانی فریب داد؟ گفتن ماجرا یک حسن هم داشت: حتما بچه ها با شنیدن این خبر بیش تر به پرل توجه می کردند. دلش نمی خواست قبول کند اما مدتی بود که پسرها از کنترلش خارج شده بودند. به جای کمک کردن به او _مثلا این که آشغال ها را بیرون ببرند یا مثل مرد به او کمک کنند و سایه شان بالای سر پرل باشد_ انگار کم کم داشتند متمرد می شدند. بله، حتی اِزرا. بچه ها حتی همان کارهای خانه را که قبلا انجام می دادند، ديگر زیر بارشان نمی رفتند چه برسد به وظایف جدید. راستش کودی که اصلا هیچ وقت خانه نبود. اِزرای رویاباف و فراموشکار هم هیچ وقت دوست نداشت وسط یک کار به کمک پرل بیاید. پرل فکر می کرد موقعی که آن ها را از کم و کِیف ماجرا باخبر کند حتما بچه ها از این که آن قدر او را اذیت کرده اند، ناراحت می شوند. حتما می پرسیدند چرا پرل آن همه وقت موضوع را از آن ها مخفی کرده و این که چه فکری کرده است که چیزی به آن ها نگفته است.
جواب پرل هم فقط می توانست این باشد که نمی توانسته به آن ها بگوید!

بریده چهارم

گاهی اِزرا می توانست آدم را شگفت زده کند. همین اِزرا. می گذاشت یک نفر هرچقدر که دلش می خواست به او بتازد، اما بعد در لحظه ای که اصلا فکرش را نمی کردی، ناگهان نشان می داد که چقدر آدم سرسختی است. پرل آهی کشید و پتویش را صاف کرد. انگار کمی آب روی پتو ریخته بود.
یاد دوران بچگی ازرا، آن موقع که هنوز دبستان می رفت، افتاد. یک بار ازرا گفته بود: ” مامان، اگه معلوم شه قراره درخت ها میوه پول بدن، فقط و فقط هم یه بار برای ابد، بعد تو میذاشتی من اون روز مدرسه نرم و بمونم خونه پول بچینم؟”
پرل گفته بود: نه.
چرا نه؟
چون دَرسِت مهم تره.
ولی شرط میبندم مادرای بچه های دیگه می ذاشتن.
مادرای بچه های دیگه برنامه ریزی نکردن بچه هاشون به جاهای بالا بالا برسن.
اما فقط یه روز؟
بعد از مدرسه پول بچین. یا قبلش. صبح یه کم زودتر بیدار شو. زنگ ساعتت رو برای یه ساعت زودتر کوک کن.
ازرا گفت: یه ساعت! یه ساعت کوچولو! اون هم برای موضوعی به این مهمی که فقط یه بار تو تموم دنیا اتفاق می افته!
پرل گفت: ازرا لازمه این قدر ادامه بدی؟ درسته این رفتار رو با من بکنی؟ چرا این قدر یک دنده ای؟
اما حالا، زیرِ این پتوی نم دار، تازه به این فکر افتاده بود که چرا آن روز پاسخ مثبت نداده و نگفته بود که ازرا می تواند آن یک روز را در خانه بماند. اگر قرار بود یک روزی روی درخت پول سبز شود، خب می گذاشتی هرچقدر دلش می خواهد بچیند! باید قبول می کرد. مگر چه فرقی می کرد؟

بریده پنجم

هنگامی که کودی دبیرستانش تمام شد، تازه اِزرا سال دوم دبیرستان بود و جنی که دیگر دختر جوان بلندقدی شده بود، کلاس هشتم بود. احتمالاً بک دیگر آن ها را نمی شناخت. و احتمالاً آن ها هم بک را فراموش کرده بودند. هیچ وقت هیچ چیز راجع به او نمی پرسیدند. به نظر شما این بدین معنی نبود که چقدر اهمیت وجود پدر در خانه ی آن ها کم بود؟ مرد نامرئی. حضوری غایب. این فکر نوعی احساس شادی دردناک برای پرل به همراه داشت. ظاهراً پرل توانسته بود آن مرحله را پشت سر بگذارد. چنان از آن مرحله به خوبی عبور کرده بود که آب توی دل بچه هایش تکان نخورده بود. آن موضوع بزرگ ترین پیروزی زندگی اش بوده است. (چقدر حیف که کسی نبود تا پرل این موضوع را به رخش بکشد و بابتش فخر بفروشد.) بعد هم بدون این که خودش متوجه باشد، کم کم دیگر به کلیسای بپتیست ها هم نرفت. دیگر در حرف هایش هم اشاره ای به بک نمی کرد. البته هنوز هم وقتی برای اقوامش در رالی کارت تبریک کریسمس می فرستاد، می نوشت که اوضاع کاروبار بک سکه است و سلام او را به همه می رساند.

بریده ششم

پرل چقدر از وجودش را روی بچه هایش سرمایه گذاری کرده بود و چه کسی باورش می شد دوران بودن بچه ها با او تا به آن حد کوتاه باشد؟
وقتی به مراحل سنی مختلف فرزندانش فکر می کرد، این که اول به او چسبیده بودند و بعد هرکدام جدا شده و به سمتی رفته بودند، یاد چراغ سرسرا می افتاد که شب ها برای این که بچه ها نترسند آن را روشن می گذاشت. بعدها در هر خانه ای که زندگی می کردند، چراغ دستشویی انتهای راهرو را روشن می گذاشت تا اگر یکی از آن ها شب دیروقت برگشت، خانه روشن باشد. بدین ترتیب میزان رشد بچه ها را نوری که شب ها به داخل اتاق خوابش می تابید مشخص می کرد طوری که انگار بچه ها شعاعی از نور اطراف خود داشتند که هرچه از او دورتر می شدند این نور نیز ضعیف تر می شد.
گاهی فکر می کرد باید برای این دوران برنامه ریزی بهتری می کرد. باید چند دوست می گرفت یا عضو باشگاهی می شد. اما پرل از آن نوع زن ها نبود. حتی این کارها نیز به او آرامش نمی داد.

بریده هفتم

کودی یک اشکال داشت. در واقع همه ی بچه های پرل اشکالی داشتند. همه ی آن ها خیلی آدم های کسل کننده ای بودند. البته جذاب و دوست داشتنی هم بودند. اما هرسه آن ها به نحوی انگار در برابر مادرشان خیلی راحت نبودند و پرل هم هرچه فکر می کرد علت این موضوع را متوجه نمیشد. و احساس می کرد هریک از آن ها نقصی در زندگی اش دارد که انگار آن نقص علامت مشخصه ی زندگی آن هاست. کودی همواره بی خود و بی جهت عصبانی می شد، جنی خیلی سر به هوا بود و اِزرا هم هیچ وقت واقعاً شایسته ی توانایی هایش زندگی نمی کرد. (ازرا در خیابان سن پاول یک رستوران داشت و این اصلاً آن چیزی نبود که پرل برای آینده ی فرزندش برنامه ریزی کرده بود.) یعنی بچه ها او را به خاطر موضوعی مقصر می دانستند؟ در مهمانی های خانوادگی (در حالیکه عروس و دامادش و نوه هایش کمی جدا از آن ها می نشستند، چون هیچ وقت نمی توانستند اعضای واقعی یک خانواده محسوب شوند) پرل که همیشه نزدیک به جمع می نشست، می شنید که انگار فرزندانش بیش تر مایلند خاطرات مربوط به فقر و بی کسی گذشته را بازگو کنند. مثل اسباب بازی هایی که پرل وسعش نرسیده بود برایشان بخرد یا مهمانی هایی که آن ها را دعوت نکرده بودند.
مخصوصاً کودی خیلی از تندمزاجی پرل یاد می کرد و برای این کار طوری با چهره های بچه گانه و مسخره و در عین حال غمگین و آزاردهنده، ادای پرل را در می آورد که حتی خود پرل هم نمی فهمید آن اداها چه ربطی به او داشت. فکر می کرد واقعاً نباید در خانه قانونی برای محدود کردن این رفتارها وجود داشته باشد؟ بالاخره کِی بنا بود کودی او را ببخشد؟ کودی میانسال بود و دیگر حق نداشت او را مقصر بداند.

تسلیم و تربیت

‌از دوران نوجوانی همیشه یکی از درگیری‌های اصلی والدینم با من بر سر آداب سلام و احوال‌پرسی بوده. آرام سلام می‌کردم، شل دست می‌دادم، احوالپرسی تقریبا بلد نبودم و برای تشکر کردن از ساده‌ترین عبارت‌ها استفاده می‌کردم. در زندگی این ویژگی‌ها باعث سرافکندگی است. اما وقتی ژاک و تسلیم را می‌خواندم حس خفیف افتخاری به من دست داد. شاید من فقط خجالتی باشم. اما به هر حال با خجالتی بودن هم، اندکی در برابر این سنت‌های کوچک که بدون دلیل موجهی از طرف خانواده تحمیل می‌شد مقاومت کرده‌ام. هربار که درمورد آداب سخن گفتن در خانواده بحث می‌شد؛ می‌پرسیدم برای چی باید اینطور باشد؟ تنها جواب این بود که چون مودبانه است. خوب چرا مودبانه است؟ قصد ندارم آدابی که در زندگی رعایت می‌کنیم را زیر سوال ببرم. تنها می‌خواهم به پوچ و بی‌معنی و بی‌علت بودن این‌ها اشاره کنم.

در مقدمه‌ی نمایشنامه‌ی دیگری از اوژن یونسکو از او نقل شده بود که زبان برای ما به عادت تبدیل شده است. یعنی ما در موقعیت‌هایی تکراری کلماتی تکراری را بر اساس استانداردهای مشخص انتخاب می‌کنیم، بدون توجه به معنی آن‌ها. به عبارتی زبان به جای اینکه ابزار اندیشیدن باشد، تبدیل به وسیله‌ای کوچک برای برقراری ارتباط (آن هم ارتباطی پوچ و بی‌معنا) شده است. بازی‌های زبانی یونسکو در اکثر نمایشنامه‌هایش به این موضوع اشاره دارد. مخصوصا جایی که هم آوا و هماهنگ بودن کلمات مهمتر از ساختن معنی می‌شود. در نمایشنامه‌های او عبارت‌ها و جملات زیادی هستند که معنی دقیقی نمی‌دهند، اما حاوی کلماتی هم‌آوا و هماهنگ‌اند. همچنین او از ترجیع در نمایشنامه بسیار استفاده می‌کند. اوژن یونسکو ابتذال زبان را به خوبی در آثارش به نمایش می‌گذارد. هرگاه به ابتذال زبان در آثار یونسکو فکر می‌کنم، اولین نمونه‌ای که به ذهنم می‌رسد احوال‌پرسی است. احوال‌پرسی برای ما تبدیل به عادتی شده که در روز بارها و بارها بدون هیچ معنی‌ای تکرار می‌شود. در قسمتی از سریال سربداران، قاضی شارع تلاش می‌کند تا برای پیش برد منافعش از درویشی فتوا بگیرد. درویش از سخن گفتن با او امتناع می‌کند. قاضی به درویش دو بار سلام می‌کند و درویش پاسخ نمی‌دهد. قاضی می‌گوید: «سلام سنت است و جواب آن واجب.» این دقیقا مفهوم عملی و صریح ابتذالی است که از آن صحبت می‌کنم. درویش با این ابتذال مقابله می‌کند. پاسخ می‌دهد: «سلام یعنی از من به تو گزندی نمی‌رسد، آیا سلام تو چنین بود؟». درویش با اشاره به معنی «سلام»، با قاضی شارع و به ابتذال کشیده شدن زبان مقابله می‌کند.

در نمایشنامه ژاک و تسلیم، علاوه بر اشاره به پوچ بودن زبان، هیچ بودگیِ تربیت و الگوهای خانواده و سنت نیز به نمایش در می‌آید. در ابتدای نمایش همه‌ی خانواده‌ی ژاک، تلاش می‌کنند او را متقاعد کنند که سیب زمینی سرخ کرده دوست داشته باشد. همه‌ی خانواده انواع فشارها را بر او وارد می‌کنند تا ذائقه ی ژاک با ذائقه‌ی خانواده هماهنگ شود. ژاک مقاومت می‌کند. طرد می‌شود. همه او را تنها م‌یگذارند. پدرش به او می‌گوید که باعث ننگ خاندانشان است. اما در نهایت خواهرش با حیله‌ای موفق می شود به او سیب زمینی بخوراند. این یعنی تسلیم و شاید به گونه‌ای معنی تربیت را بدهد.

پس از آن ژاک را در موقعیت ازدواجی از قبل چیده قرار می‌دهند. ازدواجی که بیشتر شباهت به یک معامله دارد. ژاک باز تلاش دارد از این سنت سرپیچی کند. او می‌خواهد در برابر خانواده ایستادگی کند. برای همین می‌گوید «روبرت به اندازه کافی زشت نیست، من زنی می‌خواهم که سه دماغ داشته باشد.» اما خانواده ژاک برای این هم برنامه‌ریزی کرده است. آن‌ها روبرت ۲ را می‌آورند که سه دماغ و ۹ انگشت دارد. دیگر زشت‌تر از او ممکن نیست. ژاک دوباره مجبور به تسلیم شدن می‌شود. ما پس از این شاهد یک نمایش از روحیات حیوانی هستیم. آن‌ها همدیگر را مانند حیوانات، به طرز منزجر کننده‌ای، بو می‌کنند. ژاک و روبرت در مورد اسب‌ها و اصطبل حرف می‌زنند و شیهه می‌کشند. (گفت و گو درمورد اسب ها بسیار جذاب است اگر نمایشنامه را مطالعه کنید قطعا از خواندن این بخش لذت زیادی خواهید برد و به شور خواهید آمد.) در نهایت ژاک و روبرت که تنها شده‌اند تصمیم می‌گیرند به جای تمام کلمات، از کلمه‌ی «گربه» استفاده کنند. آن‌ها با تکرار کلمه گربه با هم حرف می‌زنند. در آغوش هم می‌روند و نمایش ژاک و تسلیم به پایان می‌رسد.

آینده از آن تخم مرغ‌هاست

پس از ژاک و تسلیم، آینده از آن تخم مرغ‌هاست آغاز می‌شود. این نمایش دقیقا از جایی شروع می‌شود که ژاک و روبرت در آغوش هم هستند. خانواده ژاک و روبرت تلاش می‌کنند که آن‌ها را از جدا کنند. در اینجا وقت آن می‌شود که ژاک آداب جدیدی را آموزش ببیند: آداب سوگواری کردن. ژاکِ پدربزرگ می‌میرد. ژاکِ مادر بزرگ روسری سیاه بر سرش می‌اندازد. اما ژاک نمی‌تواند از نشانه‌ها، مرگ پدر بزرگ را بفهمد. حتی زمانی که به

او می‌گویند «پدر بزرگ دیگر آواز نمی‌خواند»، «پدر بزرگ مرده است»، باز هم متوجه این نیست که باید سوگواری کند. اما اینبار بسیار سریع یاد می‌گیرد. او عزاداری می‌کند. با تمام وجود عزاداری می‌کند. همه به ژاک تسلیت می‌گویند. دیگر ژاک مقاومتی نمی‌کند. تنها یاد می‌گیرد و می‌پذیرد. او دیگر کاملا مطیع و تسلیم سنت‌هاست. حتی شورش را هم در می‌آورد. عزاداریش را متوقف نمی‌کند تا اینکه خانواده از او کلافه می‌شوند و در نهایت با سیلی مادر دست از سوگواری بر می‌دارد. ژاک بودگی سنتی است که تمام و کمال از خانواده به ژاک منتقل می‌شود. این شیوه‌ی تربیت است که خانواده در پیش گرفته. به نوعی می‌توان گفت جامعه نیز در این زمینه همدست خانواده است. در آخرین بخش، یونسکو علیه قوی‌ترین سنت دنیای امروز ما طغیان می‌کند. جایی که پدر به او می‌گوید حالا وقت تولید است. زمان آن رسیده که ژاک آینده را تولید کند. کشیش‌ها، کارمندها، انقلابیون، ضد انقلابیون، سیاست مدارها، مخالفا، بدبینا، گوشت‌های سوسیس، انسان‌گراها، ملی‌گراها و املت‌ها؛ همه از تخم مرغ‌هایی قرار است به عمل آیند که روبرت تولید میک‌ند.

بخش تولید بسیار زیبا و گویاست. روبرت در اتاقی می‌رود و «قد قد قداک» می‌کند؛ ژاک بر روی صحنه ابتدا مانند زائو درد می‌کشد و پس از تولید تخم‌مرغ‌ها وظیفه‌ی نشستن بر آن‌ها و ایفای نقش ماشین جوجه کشی را برعهده می‌گیرد. در اینجا ژاک صدای «توف توف» در می‌آورد، روبرت همچنان به «قد قد قداک» ادامه می‌دهد و بقیه‌ی اعضای خانواده تخم‌مرغ‌ها را دور ژاک می‌چینند تا روی آن‌ها بخوابد. پدر به او می‌گوید: «روشون بخواب،بخواب به خاطر شکوه و عظمت ملت، برای جاودانگی». پدر با شعار «زنده باد تولید، زنده باد نژاد سفید» از اینکه سنت اجدادش ادامه می‌یابد اعلام شادی می‌کند. در انتها همه فریاد می‌کشند «تولید تولید» و صدای «قدقد» و «توف توف» همچنان ادامه دارد. چیدن تخم‌مرغ‌ها در کنار ژاک همراه با ضرب آهنگ قدقد و توف توف صحنه‌ی نمایش را به کارخانه‌ای شبیه می‌کند. تمام خانواده تبدیل می‌شوند به ماشین‌هایی برای تولید. برای تولید «آینده».

 

نویسنده: سینا نریمان