بریده‌ی اول
همیشه دروغ می‌گوییم.
برای نمونه، خوب می‌دانم که من زیبا نیستم. چشمانی آبی ندارم که مردان در آن به تماشای خود بنشینند؛ که دلشان بخواهد در آن غرق شوند تا به هوای نجات دادنشان، در آن غوطه‌ور شویم. اندام مانکن گونه ندارم. من از جنس فربه هستم، حتی میتوانم بگویم گوشتالو. از آن دسته‌ای که جای یک‌و‌نیم نفر را می‌گیرند.
همه‌ی این‌ ها را می‌دانم.
با این همه، وقتی “ژو” هنوز به خانه برنگشته، گاهی به اتاقمان می‌روم و در برابر آینه کمد لباس جا خوش می‌کنم-باید به او یادآوری کنم که آن را به دیوار ثابت کند-تا یکی از همین روزها در میان “نظاره‌ام” مرا خرد کند. سپس چشم هایم را می‌بندم و آرام در میان افکارم غوطه‌ور می‌شوم. با لطافت آرامش و نوازشی که هرگز هیچ‌کس آن را به من پیشکش نکرده. هربار کمی سردم می‌شود. می‌لرزم. پیش از آنکه چشم هایم را باز کنم، کمی صبر می‌کنم. طعم لذت را می‌چشم؛ خیال می‌پردازم، رویا می‌بافم. تصویر کتاب های نقاشی‌ای در برابر چشمانم پیدا می‌شود که در خانه‌مان پرسه می‌زنند. و بعد، تصویر واقع‌گرایانه‌تر جمله ها.
پس از آن، به آهستگی پلک هایم را باز می‌کنم، شبیه به فیلم هایی که آن‌هارا کند می‌کنند.
به اندامم نگاه میکنم، چشمان سیاه، شکم بزرگ، انبان گوشت، موهای تیره، و با این همه، خود را زیبا می‌بینم. قسم می‌خورم در این لحظه، زیبا هستم. حتی می‌توانم بگویم بسیار زیبا.
این زیبایی، احساس خوشبختس ژرفی به من می‌دهد. خوشبختی‌ای بسیار قدرتمند.
سبب می‌شود موضوعات بی‌ارزش را با فراموشی بسپارم.

بریده‌ی‌ دوم
ژو، مخفف ژوسلن است. مردی که بیست و یک سال می‌شود شوهر من است.
او شبیه ونان‌ تینو ونان تینی است. همان جوان خوش برو رویی که در فیلم هالو نقش میکی الکن و در فیلم آقای گانگستر نقش پاسکال را بازی می‌کرد. آرواره‌ی مصمم، نگاه اندوهگین، لهجه‌ی ایتالیایی مسحور کننده، آفتاب، پوست برنزه، تنها با این تفاوت که ژوسلینو ژوسلینی من، ده کیلو بیشتر از او وزن دارد. و نیز لهجه‌ای که بعید است دخترکش باشد.
او از زمان افتتاح کارخانه‌ی هاگن داتز در سال ۱۹۹۰ در آنجا کار می‌کند. دو هراز و چهارصد یورو در ماه درآمد دارد. دویای تلویزیونی صفحه تخت به‌جای تلویزیون قدیمی “رادیولا”یمان را در سر می‌پروراند، رویای داشتن یک خودروی پورشه کاین، نصب آتشدانی در سالن، مجموعه‌ی کامل دی وی دی های جیمزباند، یک ساعت مچی تاریخ‌نگار کاسیو، و نیز زنی زیباتر و جوان تر از من. اما این یکی را به من نمی‌گوید.
ما دو فرزند داریم. در واقع، سه تا. یک پسر، یک دختر و یک جسد.

بریده‌ی سوم
رویای بیست سالگی ام این بود که طراح مد شوم. به پاریس بروم و در کلاس های استودیو برسو یا اس مد شرکت کنم. اما پدرم دیگر بیمار شده بود و من کار در خرازی خانم پیار را پذیرفتم. در آن زمان پنهانی رویای سولال، شاهزاده‌ی دلربا را در سر داشتم، جانی دپ و کوین کاسترِ زمانی که در آن از کاشت دندان خبری نبود. و او کسی نبود به جز ژوسلن گربت، ونان تینو ونان تینی فربه، گوشتالوی دوست داشتنی و تعارف پرداز من.
نخستین دیدار ما در خرازی اتفاق افتاد. زمانی که او برای خری سی سانتی متر تور والانسین برای مادرش به آنجا آمده بود، توری یراق بافی شده. بسیار ظریف و با موتیف های مات. در یک کلام، پدیده. او به من گفت: “پدیده، شمایید”. من سرخ شدم. قلبم به پرواز درآمد. او لبخند زد. مردها از توفانی که برخی واژه ها در دل دختران به پا می‌کنند، باخبرند. و ما، دختران ابله بینوا، برانگیخته از اینکه سرانجام مردی یکی از آن واژه ها را به ما پیشکش کرد، از خود بیخود می‌شویم و در دام می‌افتیم.

بریده‌ی چهارم
با دهان باز جلوی تلویزیون خوابم برده بود. رشته‌ای آب دهان بر روی چانه‌ام می‌درخشید. تلویزیون را خاموش کردم. روکش آن را بر روی تن کج و کوله‌اش کشیدم. رومن در اتاقش، در دنیای مجازی فری لانسر مبارزه می‌کرد. نادین نیز در اتاق خود، مصاحبه های هیچکاک و تروفو را می‌خواند. او سیزده سال داشت.
وقتی در اتاقش را گشودم، سرش را بلند کرد. به من لبخندی زد و به‌نظرم زیبا آمد؛ بی‌نهایت زیبا. چشمان درشت آبی رنگش را دوست داشتم. آن‌هارا چشمان آسمانی می‌نامیدم. پوست روشن وی را دوست داشتم. پوستی که هنوز هیچ بدی ای، جای زخم خود را بر روی آن برجا نگذاشته بود. و نیز موهای مشکی‌اش را که پیرامون صورت اندکی رنگ پریده‌اش قالبی به وجود می‌آورد.سکوت‌ ها و بوی پوستش را دوست داشتم. وقتی رفتم تا در کنار او دراز بکشم، خود را به سمت دیوار عقب کشید و چیزی نگفت. سپس موهایم را به آرامی نوازش کرد، همان‌طور که مادرم این کار را انجام می‌داد. پس از آن، دوباره خواندن را آغاز کرد. اما این بار با صدایی آرام، همان‌طور که آدمی بزرگسال برای التیام ترس های کودک، چنین می‌کند.

بریده‌ی پنجم
پاپا پس از تصادفش، در زمان حال به سر می‌برد. دیگر نه گذشته‌ای دارد و نه آینده‌ای، او در زمان حالی زندگی می‌کند که شش دقیقه به درازا می‌کشد و هر شش دقیقه یک بار کنتور حافظه‌اش به صفر برمی‌گردد. هر شش دقیقه یک بار نام مرا می‌پرسد. هر شش دقیقه یک بار می‌پرسد امروز چند شنبه است. هر شش دقیقه یک بار می‌پرسد آیا مامان می‌آید.
سپس دوباره به این جمله می‌رسم که درست پیش از آنکه مامان در پیاده‌رو سقوط کند، با جوهر بنفش دخترانه، در برگ های پایانی دفترم نوشته شده‌است:
دلم می‌خداهد که این فرصت را داشته باشم که برای زندگی خودم تصمیم بگیرم. گمان می‌کنم این بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که می‌توان آن را به ما داد.
درباره‌ی زندگی خود تصمیم بگیرم.
دفترچه را می‌بندم. حالا دیگر بزرگ شده‌ام، بنابراین، گریه نمی‌کنم. من چهل و هفت سال دارم، همسری وفادار، مهربان و قانع هستم. دو بچه‌ی بزرگ و یک روح کوچک دارم که گاهی دلم برای آن تنگ می‌شود. مغازه‌ای دارم که به هر تقدیر می‌تواند افزون بر دستمزد ژو، درآمدی عایدمان کند تا زندگی زیبا و تعطیلاتی زیبا در ویل نوولوبه داشته باشیم، و البته روزی به ما اماکن تحقق رویای خودروی ژو را بدهد، چرا که نه.

بریده‌ی ششم
لحظه‌ای کوتاه به صورتش که در خواب بود، نگاه کردم. پر سروصدا نفس می‌کشید. مرواریدهای عرق در شقیقه‌هایش می‌رویید، بر روی گونه‌هایش می‌غلتید و آرام پایین می‌آمد و بر روی سینه‌اش می‌ترکید و می‌مرد. چروک های تازه‌ی روی پیشانی‌اش را دیدم. چین های ریز دور دهانش را که به تمشک های بسیار کوچک می‌ماند، پوست گردنش را که کم کم شل می‌شد، دیدم؛ گذر این سال‌ها را بر چهره‌اش دیدم. زمان را دیدم که ما را از رویاهایمان دور و به خاموشی نزدیک می‌کند.
در آن هنگام، ژوی نازنینم را که در خواب کودکانه‌ی بیمارش بود، زیبا دیدم و دروغم را دوست داشتم. فکر کردم اگر همین حالا زیباترین، مهربان‌ترین و همه چیز تمام‌ترین مرد دنیا در برابرم ظاهر شود، بلند نمی‌شوم. به دنبال او نمی‌روم، حتی به وی لبخند هم نمی‌زنم. همان جا می‌مانم، چون ژو به من نیاز دارد و زن نیازمند آن است که به او نیاز داشته باشند.
زیباترین مرد دنیا به هیچ‌کس نیاز ندارد، چون او همه را دارد. او زیبایی‌اش را دارد. و نیز البته ولع سیری‌ناپذیر همه‌ی زنانی که می‌خواهند خود را با او سیر کنند و دست آخر، او را می‌بلعند و به کام مرگ می‌کشند و استخوان های مکیده شده، درخشلن و سفید او را در گودال پوچی خود می‌ریزند.