پادکست معرفی کتاب (کاور اپیزود شهر دزدها)

بریده اول:

ممکن نیست به عمرت چنان گرسنگی و سرمایی را تجربه کردی باشی. وقتی می‌خوابیدیم، البته اگر می‌توانستیم بخوابیم، خواب غذاهایی را می‌دیدیم که هفت ماه قبل با بی‌خیالی می‌خوردیم. نان کره‌ای، توپ پورهٔ سیب‌زمینی، سوسیس، همه‌اش را بدون توجه و احترام می‌خوردیم، مزه‌مزه نکرده با بی‌توجهی قورت می‌دادیم و آخر سر کلی خرده نان و چربی دنبه توی بشقابمان جا می‌گذاشتیم. قبل از ژوئن ۱۹۴۱، یعنی قبل از حملهٔ نازی‌ها، فکر می‌کردیم فقیریم، اما ماه ژوئن در مقایسه با زمستان سال ۱۹۴۲ بهشت برین بود.
شب‌ها باد چنان بلند و شدید می‌وزید که وقتی متوقف می‌شد یکه می‌خوردی. لولاهای قاب پنجرهٔ کافهٔ سوختهٔ نبش خیابان برای چند ثانیهٔ شوم دست از نالیدن برمی‌داشت، طوری‌که انگار شکارچی نزدیک، و جانوران کوچک‌تر غرق در وحشت ساکت شده بودند. با رسیدن نوامبر، همان قاب‌های پنجره هم کنده و به جای هیزم سوزانده شد. در تمام لنینگراد حتی یک تکه چوب برای سوزاندن باقی نمانده بود. تابلوهای چوبی، نیمکت‌های چوبی پارک‌ها، تخته‌های کف ساختمان‌های مخروبه، همه‌شان توی بخاری کسی سوخته بودند. کبوترها ناپدید شده و مردم همه‌شان را گرفته و توی یخ ذوب‌شدهٔ رودخانهٔ نِوا آب‌پز کرده بودند. هیچ‌کس مشکلی با کشتن کبوترها نداشت. بیشتر سگ‌ها و گربه‌ها بودند که مشکل‌ساز می‌شدند. در ماه اکتبر، مدام شایعاتی از این دست می‌شنیدی که یک نفر سگ خانواده را روی آتش کباب و چهار قسمتش کرده تا خانواده‌اش را شام بدهد؛ اولش با شنیدن این حرف‌ها می‌خندیدیم و سر تکان می‌دادیم؛ باورمان نمی‌شد و به این فکر می‌کردیم که اگر گوشت سگ را به اندازهٔ کافی نمک بزنی، خوشمزه می‌شود یا نه. نمک فت و فراوان بود، حتی وقتی هیچ‌چیز توی شهر نمانده بود، هنوز نمک داشتیم. ژانویه که از راه رسید، همهٔ آن شایعات به حقیقت محض تبدیل شد. به غیر از کسانی که پارتی کلفت داشتند، هیچ‌کس غذای کافی برای تغذیهٔ حیوان خانگی‌اش نداشت؛ بنابراین حیوانات مسئول تغذیهٔ ما شدند.

بریده دوم:

قبل از آغاز جنگ، هزارودویست نفر توی کایروف ساکن بودند. با رسیدن شب عید، این تعداد به چهارصد نفر رسید. بیشتر کودکان پیش از آنکه نازی‌ها در سپتامبر حلقهٔ محاصره را تنگ کنند، از شهر تخلیه شدند. مادر و خواهر کوچکم تایسیا، به شهر ویازما رفتند تا پیش دایی‌ام بمانند. شب قبل از رفتن‌شان، با مادرم دعوایم شد ـ تنها باری که دعوا کردیم، یا دقیق‌تر بگویم، تنها باری که جلوی مادرم درآمدم. روشن بود که او می‌خواست من هم همراه‌شان بروم، از مهاجمین دور شوم و به قلب مملکت پناه ببرم؛ جایی که دست بمب‌افکن‌ها بهم نرسد. اما من نمی‌خواستم پیتر(۲) را ترک کنم. برای خودم مردی بودم و می‌توانستم از شهرم دفاع کنم، می‌توانستم نوسکی(۳) قرن بیستم بشوم. احتمالاً موضعم آن‌قدرها هم مضحک نبود. حرفم این بود: اگر همهٔ مردهایی که بنیهٔ دفاعی دارند از شهر فرار کنند، لنینگراد به چنگ فاشیست‌ها می‌افتد؛ و بدون لنینگراد، بدون شهر کارگرانی که برای ارتش سرخ تانک و سلاح می‌ساختند، روسیه چه شانسی برای پیروزی داشت؟ مادرم فکر می‌کرد این حرفم احمقانه است. هنوز هفده سالم نشده بود، کارم جوشکاری زره تانک در کارخانه نبود و سنم هم تا سال آینده به نام‌نویسی در ارتش قد نمی‌داد. دفاع از لنینگراد هیچ ربطی به من نداشت؛ من فقط یک شکم گرسنهٔ دیگر بودم که باید با غذا پر می‌شد. همهٔ این توهین‌هایش را نشنیده گرفتم.

بریده سوم:

یک رادیوی کوچک روی بام داشتیم. شب سال نو با آن به نوای قطعهٔ انترناسیونال(۴) که از برج اسپاسکی مسکو پخش می‌شد، گوش می‌دادیم. وِرا از جایی یک نصفه پیاز پیدا کرده بود. آن را روی بشقابی که کفَش روغن آفتابگردان ماسیده بود، چهارقاچ کرد. خدمت پیاز که رسیدیم، روغن کف بشقاب را هم با نان جیره‌مان پاک کردیم. نان جیره‌بندی مزهٔ نان نمی‌داد. اصلاً مزهٔ خوراکی نمی‌داد. بعد از آنکه نازی‌ها انبار غلهٔ بادایف را بمباران کردند، نانوایی‌های شهر دست به خلاقیت زدند. هر چیزی را که می‌شد بدون مسموم کردن مردم به دستورپخت نان اضافه کرد، زدند تنگش. کل شهر در قحطی بود، هیچکس به اندازهٔ کافی چیز برای خوردن نداشت؛ با این حال همه فحش بارِ نان می‌کردند و از این می‌نالیدند که مزهٔ خاک‌اره می‌دهد و وقتی توی سرما می‌ماند، عین آجر سفت می‌شود. خیلی‌ها حین تلاش برای جویدن نان، دندان‌هایشان شکست. حتی حالا… حالا که چهرهٔ همهٔ عزیزانم را فراموش کرده‌ام، هنوز مزهٔ آن نان را به یاد دارم.

بریده چهارم:
به این نتیجه رسیدم که فقط به این دلیل هنوز زنده‌ام که می خواهند در ملاعام اعدامم کنند تا برای سایر غارتگرها درس عبرت شوم. تا همین چند دقیقه قبل، خیلی بیشتر از یک خلبان مرده احساس قدرت می‌کردم و حالا که طول خیابان تاریک را به سرعت طی می‌کردیم و ویراژ می‌دادیم تا با چاله‌های بمب و نخاله‌های ساختمان برخورد نکنیم، به نظر می‌آمد خلبان درحالی‌که لب‌های سفیدش مثل زخمی صورت منجمدش را شکافته بود، دارد بهم پوزخند می‌زند. مقصد جفت مان یکی بود.

بریده پنجم:

دو فرضیه درباره ی آدم های چاق و لاغر وجود داشت. برخی می گفتند آن هایی که قبل از جنگ چاق بوده اند، شانس بهتری برای زنده ماندن دارند: یک هفته گرسنگی نمی توانست از یک آدم فربه اسکلت بسازد. برخی دیگر می گفتند آدم های لاغر به کمخوری عادت دارند و بهتر می توانند شوک ناشی از گرسنگی را تحمل کنند. من جز دسته ی دوم بودم، البته توفیق اجباری بود؛ از بدو تولد نی قلیان بودم. دماغ گنده، موی سیاه و پوستی پر از جوش؛ باید اعتراف کنم که دل هیچ دختری را نمی بردم، اما جنگ حتی از آن که بودم، دلبرترم کرد. بقیه با کم و کمتر شدن جیره ی غذایی تحلیل می رفتند و آن هایی که قبل از حمله ی آلمان، جثه ای مثل مردان قوی هیکل سیرک داشتند، نصف شده بودند. این میان، من عضله ای نداشتم که بخواهد آب برود. درست مثل موش های حشره خواری که حین سلطه ی دایناسورهای غول آسا با لاشخوری گذران عمر می کردند، من هم ساخته شده بودم برای تحمل قحطی.