بریده اول
فکر می کنند خدا همیشه طرف آن هاست، حتی اگر طرف آن ها در تضاد با بقیه ی هم نوعان شان باشد. آن ها نمی توانند در مورد دو واقعه بسیار مهم که به صورت زیستی برایشان اتفاق می افتد – تولید مثل و مرگ- به توافق برسند. تظاهر می کنند می دانند پول برایشان خوشبختی نمی خرد، با این حال هر بار پول را ترجیح می دهند. در هر فرصت ممکن چیز های معمولی را می ستایند و عاشق این اند که شاهد بدشانسی دیگران باشند. آن ها بیشتر از صد هزار نسل روی این سیاره زندگی کرده اند و با این حال هنوز نمی دانند واقعا کی هستند و واقعا چطور باید زندگی کنند. در حقیقت، آنها حالا کمتر از گذشته می دانند.

بریده دوم
لازم نیست استاد دانشگاه بشوی، مجبور نیستی هیچ چیزی بشوی. به خودت فشار نیاور. با احتیاط جلو برو و تا وقتی حس نکردی چیزی مناسب است احتیاط را کنار نگذار. شاید هیچ چیز مناسب نباشد. شاید تو جاده ای نه مقصد. عیبی ندارد، جاده باش. اما مراقب باش این جاده برای از پنجره به بیرون نگاه کردن چیزی داشته باشد.

بریده سوم
دلیل وجود داشتن عشق این بود که به تو کمک کند جان به در ببری. برای این بود که معنا را فراموش کنی. دست از جست و جو برداری و شروع کنی به زندگی کردن. معنی اش این بود که دست کسی را بگیری که برایش اهمیت قائل و در زمان حال زندگی کنی. گذشته و آینده توهم بود.
عشق همه چیز انسان هاست اما آنرا درک نمی کنند. اگر درک می کردند، ناپدید می شد. تنها چیزی که میدانم این است که چیز ترسناکی است. انسان ها از آن می ترسند و به همین دلیل مسابقه ی تلویزیونی اجرا می کنند تا ذهن شان را از آن منحرف کرده و به چیز دیگری فکر کنند. عشق ترسناک است چون با قدرت شدیدی شما را به درون خود میکشد، سیاهچاله کلان جرمی که از بیرون هیچ اهمیتی ندارد، اما از درون هر چیز منطقی را که می دانید، زیر سوال می برد. باعث میشود کارهای احمقانه کنید، چیزهایی که برخلاف هر منطقی است. انتخاب اضطراب به جای آرامش، فناپذیری به جای جاودانگی و زمین به جای وطن.

بریده چهارم
فکر می کنند خدا همیشه طرف آن هاست، حتی اگر طرف آن ها در تضاد با بقیه ی هم نوعان شان باشد. آن ها نمی توانند در مورد دو واقعه بسیار مهم که به صورت زیستی برایشان اتفاق می افتد – تولید مثل و مرگ- به توافق برسند. تظاهر می کنند می دانند پول برایشان خوشبختی نمی خرد، با این حال هر بار پول را ترجیح می دهند. در هر فرصت ممکن چیز های معمولی را می ستایند و عاشق این اند که شاهد بدشانسی دیگران باشند. آن ها بیشتر از صد هزار نسل روی این سیاره زندگی کرده اند و با این حال هنوز نمی دانند واقعا کی هستند و واقعا چطور باید زندگی کنند. در حقیقت، آنها حالا کمتر از گذشته می دانند.

بریده پنجم
در هر زندگی یک لحظه است. یک بحران. بحرانی که می گوید: آنچه من به آن اعتقاد دارم اشتباه است. این برای هر کس اتفاق می افتد، تنها تفاوت این است که این آگاهی چطور آدم ها را تغییر می دهد. در بیشتر موارد، نتیجه اش به سادگی دفن آن آگاهی و تظاهر به این است که آنجا نیست. انسان ها این طوری پیر می شوند. این چیزی ست که در نهایت چهره شان را چروکیده و پشت شان را خمیده می کند و دهان و جاه طلبی شان را تحلیل می برد. سنگینی انکار. اضطراب ناشی از آن. این در انسان ها منحصر به فرد نیست. بزرگ ترین اقدام شجاعانه یا دیوانگی که هر کس قادر است انجام بدهد، تغییر است.

بریده ششم
بعضی ادم ها نه فقط خشونت را دوست دارند، بلکه آن را تمنا می کنند، نه فقط برای اینکه درد را می خواهند، بلکه چون همان موقع هم درد دارند و می خواهند با نوع کلازم نیست استاد دانشگاه بشوی، مجبور نیستی هیچ چیزی بشوی. به خودت فشار نیاور. با احتیاط جلو برو و تا وقتی حس نکردی چیزی مناسب است احتیاط را کنار نگذار. شاید هیچ چیز مناسب نباشد. شاید تو جاده ای نه مقصد. عیبی ندارد، جاده باش. اما مراقب باش این جاده برای از پنجره به بیرون نگاه کردن چیزی داشته باشد.

کتاب معرفی شده در پادکست یعنی شهر دزدها رمانی هیجان انگیز، پرماجرا و دارای طنزِ تلخ، اثر دیوید بنیوف است که اولین بار در سال ٢۰۰٨ منتشر شده.

این کتاب داستان دو نوجوانِ روس در زمان جنگ جهانی دوم و در دوران محاصره ی لنینگراد است. دوتا از کاراکترهای داستان، لِو و کولیا که هرکدوم به دلیلی دستگیر شده اند، در زندان با یکدیگر آشنا می شوند و همین آشنایی زمینه ساز ماجراهای هیجان انگیز و جذابی میشه که قراره اون ها رو از اعدام نجات بده.
شهر دزدها ترکیب ژانر هاست؛ طنز و تراژدی رو به هم آمیخته و رگه هایی از عاشقانه رو هم داره. دیوید بنیوف، نویسنده ی کتاب که بیشتر اون رو به عنوان کارگردان سریال game of thrones میشناسیم، قبل از کارگردانی کارش رو با نوشتن ادبیات داستانی شروع کرده و شهر دزدها آخرین تجربه ی نویسندگیش هست.

این کتاب از تحسین شده های نیویورک تایمز و لس آنجلس تایمز هم هست. اگه دوست دارید بیشتر راجع به کتاب و نویسنده ش بدونید، پیشنهاد میکنم اپیزود شهر دزدها رو از گالینگور بشنوید.

 

گزیده هایی از متن کتاب شهر دزدها

 

گزیده اول:

_ ممکن نیست به عمرت چنان گرسنگی و سرمایی را تجربه کردی باشی. وقتی می‌خوابیدیم، البته اگر می‌توانستیم بخوابیم، خواب غذاهایی را می‌دیدیم که هفت ماه قبل با بی‌خیالی می‌خوردیم. نان کره‌ای، توپ پورهٔ سیب‌زمینی، سوسیس، همه‌اش را بدون توجه و احترام می‌خوردیم، مزه‌مزه نکرده با بی‌توجهی قورت می‌دادیم و آخر سر کلی خرده نان و چربی دنبه توی بشقابمان جا می‌گذاشتیم.

قبل از ژوئن ۱۹۴۱، یعنی قبل از حملهٔ نازی‌ها، فکر می‌کردیم فقیریم، اما ماه ژوئن در مقایسه با زمستان سال ۱۹۴۲ بهشت برین بود. شب‌ها باد چنان بلند و شدید می‌وزید که وقتی متوقف می‌شد یکه می‌خوردی. لولاهای قاب پنجرهٔ کافهٔ سوختهٔ نبش خیابان برای چند ثانیهٔ شوم دست از نالیدن برمی‌داشت، طوری‌که انگار شکارچی نزدیک، و جانوران کوچک‌تر غرق در وحشت ساکت شده بودند.

با رسیدن نوامبر، همان قاب‌های پنجره هم کنده و به جای هیزم سوزانده شد. در تمام لنینگراد حتی یک تکه چوب برای سوزاندن باقی نمانده بود. تابلوهای چوبی، نیمکت‌های چوبی پارک‌ها، تخته‌های کف ساختمان‌های مخروبه، همه‌شان توی بخاری کسی سوخته بودند. کبوترها ناپدید شده و مردم همه‌شان را گرفته و توی یخ ذوب‌شدهٔ رودخانهٔ نِوا آب‌پز کرده بودند. هیچ‌کس مشکلی با کشتن کبوترها نداشت. بیشتر سگ‌ها و گربه‌ها بودند که مشکل‌ساز می‌شدند.

گزیده دوم:

در ماه اکتبر، مدام شایعاتی از این دست می‌شنیدی که یک نفر سگ خانواده را روی آتش کباب و چهار قسمتش کرده تا خانواده‌اش را شام بدهد؛ اولش با شنیدن این حرف‌ها می‌خندیدیم و سر تکان می‌دادیم؛ باورمان نمی‌شد و به این فکر می‌کردیم که اگر گوشت سگ را به اندازهٔ کافی نمک بزنی، خوشمزه می‌شود یا نه.

نمک فت و فراوان بود، حتی وقتی هیچ‌چیز توی شهر نمانده بود، هنوز نمک داشتیم. ژانویه که از راه رسید، همهٔ آن شایعات به حقیقت محض تبدیل شد. به غیر از کسانی که پارتی کلفت داشتند، هیچ‌کس غذای کافی برای تغذیهٔ حیوان خانگی‌اش نداشت؛ بنابراین حیوانات مسئول تغذیهٔ ما شدند.

گزیده سوم:

_ قبل از آغاز جنگ، هزارودویست نفر توی کایروف ساکن بودند. با رسیدن شب عید، این تعداد به چهارصد نفر رسید. بیشتر کودکان پیش از آنکه نازی‌ها در سپتامبر حلقهٔ محاصره را تنگ کنند، از شهر تخلیه شدند. مادر و خواهر کوچکم تایسیا، به شهر ویازما رفتند تا پیش دایی‌ام بمانند. شب قبل از رفتن‌شان، با مادرم دعوایم شد ـ تنها باری که دعوا کردیم، یا دقیق‌تر بگویم، تنها باری که جلوی مادرم درآمدم.

روشن بود که او می‌خواست من هم همراه‌شان بروم، از مهاجمین دور شوم و به قلب مملکت پناه ببرم؛ جایی که دست بمب‌افکن‌ها بهم نرسد. اما من نمی‌خواستم پیتر(۲) را ترک کنم. برای خودم مردی بودم و می‌توانستم از شهرم دفاع کنم، می‌توانستم نوسکی(۳) قرن بیستم بشوم. احتمالاً موضعم آن‌قدرها هم مضحک نبود. حرفم این بود: اگر همهٔ مردهایی که بنیهٔ دفاعی دارند از شهر فرار کنند، لنینگراد به چنگ فاشیست‌ها می‌افتد؛

و بدون لنینگراد، بدون شهر کارگرانی که برای ارتش سرخ تانک و سلاح می‌ساختند، روسیه چه شانسی برای پیروزی داشت؟ مادرم فکر می‌کرد این حرفم احمقانه است. هنوز هفده سالم نشده بود، کارم جوشکاری زره تانک در کارخانه نبود و سنم هم تا سال آینده به نام‌نویسی در ارتش قد نمی‌داد. دفاع از لنینگراد هیچ ربطی به من نداشت؛ من فقط یک شکم گرسنهٔ دیگر بودم که باید با غذا پر می‌شد. همهٔ این توهین‌هایش را نشنیده گرفتم.

گزیده چهارم:

_ یک رادیوی کوچک روی بام داشتیم. شب سال نو با آن به نوای قطعهٔ انترناسیونال(۴) که از برج اسپاسکی مسکو پخش می‌شد، گوش می‌دادیم. وِرا از جایی یک نصفه پیاز پیدا کرده بود. آن را روی بشقابی که کفَش روغن آفتابگردان ماسیده بود، چهارقاچ کرد. خدمت پیاز که رسیدیم، روغن کف بشقاب را هم با نان جیره‌مان پاک کردیم. نان جیره‌بندی مزهٔ نان نمی‌داد. اصلاً مزهٔ خوراکی نمی‌داد. بعد از آنکه نازی‌ها انبار غلهٔ بادایف را بمباران کردند، نانوایی‌های شهر دست به خلاقیت زدند.

هر چیزی را که می‌شد بدون مسموم کردن مردم به دستورپخت نان اضافه کرد، زدند تنگش. کل شهر در قحطی بود، هیچکس به اندازهٔ کافی چیز برای خوردن نداشت؛ با این حال همه فحش بارِ نان می‌کردند و از این می‌نالیدند که مزهٔ خاک‌اره می‌دهد و وقتی توی سرما می‌ماند، عین آجر سفت می‌شود. خیلی‌ها حین تلاش برای جویدن نان، دندان‌هایشان شکست. حتی حالا… حالا که چهرهٔ همهٔ عزیزانم را فراموش کرده‌ام، هنوز مزهٔ آن نان را به یاد دارم.

گزیده پنجم:

_ به این نتیجه رسیدم که فقط به این دلیل هنوز زنده‌ام که می خواهند در ملاعام اعدامم کنند تا برای سایر غارتگرها درس عبرت شوم. تا همین چند دقیقه قبل، خیلی بیشتر از یک خلبان مرده احساس قدرت می‌کردم و حالا که طول خیابان تاریک را به سرعت طی می‌کردیم و ویراژ می‌دادیم تا با چاله‌های بمب و نخاله‌های ساختمان برخورد نکنیم، به نظر می‌آمد خلبان درحالی‌که لب‌های سفیدش مثل زخمی صورت منجمدش را شکافته بود، دارد بهم پوزخند می‌زند. مقصد جفت مان یکی بود.

گزیده ششم:

_ دو فرضیه درباره ی آدم های چاق و لاغر وجود داشت. برخی می گفتند آن هایی که قبل از جنگ چاق بوده اند، شانس بهتری برای زنده ماندن دارند: یک هفته گرسنگی نمی توانست از یک آدم فربه اسکلت بسازد. برخی دیگر می گفتند آدم های لاغر به کمخوری عادت دارند و بهتر می توانند شوک ناشی از گرسنگی را تحمل کنند.

من جز دسته ی دوم بودم، البته توفیق اجباری بود؛ از بدو تولد نی قلیان بودم. دماغ گنده، موی سیاه و پوستی پر از جوش؛ باید اعتراف کنم که دل هیچ دختری را نمی بردم، اما جنگ حتی از آن که بودم، دلبرترم کرد.

بقیه با کم و کمتر شدن جیره ی غذایی تحلیل می رفتند و آن هایی که قبل از حمله ی آلمان، جثه ای مثل مردان قوی هیکل سیرک داشتند، نصف شده بودند. این میان، من عضله ای نداشتم که بخواهد آب برود. درست مثل موش های حشره خواری که حین سلطه ی دایناسورهای غول آسا با لاشخوری گذران عمر می کردند، من هم ساخته شده بودم برای تحمل قحطی.