پادکست معرفی کتاب (کاور اپیزود وزن رازها)

بریده اول
هیچ کس دیگری جز ما در آن حوالی نبود. احساس کردم که قلمروی من مورد تعرض قرار گرفته است. شاید او هم همین احساس را داشت. در این مورد چیزی از او نپرسیدم. در عوض به او گفتم: “من اینجا را دوست دارم. جای آرامش بخشی است.”
-بله. من هم همینطور.
یوکی یو چشمان سودایی و غمزده مادرش را به ارث برده بود. از من پرسید:
“توانسته ای خودت را با این شهر وفق بدهی؟”
-هنوز نه. اینجا هیچ دوستی ندارم. تو چطور؟
-من هم همینطور.
-اما چطور ممکن است؟ تو ده سال است که اینجا زندگی می کنی.
-من از کودکی به تنها بودن عادت داشته ام، زیرا مادرم همیشه مرا در خانه نگه داشته است. برایم هیچ فرقی نمی کند که به کجا بروم، یا چه مدت در یک مکان بمانم.
با خنده گفتم: “این هم شدنی است.”
تصور نمی کردم که حرفش بی پرده و صریح باشد. او مرا به نشستن روی سنگ دعوت کرد. کنارش روی سنگ نشستم، طوری که انگار سالیان سال بود که یکدیگر را می شناختیم.
از او پرسیدم: “چه می خوانی؟”
-تاریخ علمی. کتابی که پدرت چند روز پیش به من داد.
کتاب را نشانم داد. کمی شگفت زده شدم، اما به او گفتم: “پدرم دلش می خواست پسری می داشت که به علم علاقمند باشد. من و مادرم از موضوعات
علمی خوشمان نمی آید. بیچاره پدر!”
-تو چی دوست داری؟
-من عاشق ماطلعه هستم، اما مطالعه رمان. امروزه خواندن چنین کتاب هایی ممنوع است. تمام کتاب هایی که من دوست دارم به خاطر جنگ ناپدید شده اند.
-افسوس. به نظرم مادرم تعدادی از آن کتاب ها در خانه داشته باشد. برایت خواهم گرفت.
-واقعا؟ ممنونم.
ما برای اولین بار در جنگل بامبو، اینگونه با هم گفتگو کردیم. در ادامه، پیش می آمد که گاه روی همان سنگ در کنار هم می نشستیم و هر کدام کتابی در دست می گرفتیم و در آرامش به مطالعه می پرداختیم.
برای رفتن به آن جنگل دو پل وجود داشت. ساختمانمان بین این دو پل واقع شده بود. ما هرگز با هم از یک پل نمی گذشتیم. من از پل سمت راست عبور می کردم و او از پل سمت چپ. ما هرگز با هم توافقی برای دیدار یکدیگر در آنجا نکرده بودیم.
گاه می شد که من تنها بودم و گاه او. ما رفته رفته، به نبودن یکدیگر خو گرفتیم.

بریده دوم
زمستان است. در جنگل در حالی که دست یوکی کو را در دست دارم احساس سرما نمی کنم. امروز، سکوت سنگینی حکمفرماست. جز صدای قدمهایمان در میان برگ های مرده، صدای دیگری نمی شنویم. هیچکس را در اینجا نمی بینیم.

به نظر، یوکی کو غرق در اندیشه های خودش است. پس از سکوتی طولانی، می ایستد: “عجیب است.”
-چه چیزی عجیب است؟
-ما اینجا تنهای تنهاییم. کسی جز ما اینجا نیست.
نگاهی به دوروبر خودمان می اندازم و می گویم: “امیدوارم همینطور که می گویی باشد. اگر کسی ما را در این حالت ببیند، بدون معطلی سرزنشمان خواهد کرد، و سرمان فریاد خواهد کشید: “ای هیکوکومین ها(خائنان به میهن)! به سربازهایی فکر کنید که در جبهه می جنگند!”
-نه یوکی یو، منظورم این است که…
سرش را به آسمان می گیرد: “به این فکر می کنم که بعد از مرگ چه بر سر حافظه می آید. آنچه گفته ایم، آنچه شنیده ایم، آنچه فرا گرفته ایم… بعد از مرگ به کجا می رود؟”
جواب می دهم: “من به زندگی بعد از مرگ فکر نمی کنم. گمان می کنم که بعد از مرگ حافظه هم می میرد و ناپدید می شود.”
می پرسد: “از کجا می شود فهمید که حافظه می میرد؟ می دانیم که جسم، سوخته یا دفن می شود، تجزیه می شود، زیرا از یک صورت مادی برخوردار است.
اما حافظه که شکل و صورت ندارد، از کجا می دانیم که ناپدید می شود؟”
نمی دانم که چه پاسخی بدهم. ساکت می مانم. شاید حق با او باشد.

بریده سوم
شوهرم برایش شرح داد: “باید این موضوع را در نظر داشته باشی که کی کا (قبول تابعیت) فقط به معنای به دست آوردن تابعیت ژاپنی و در عین حال حفظ هویت نژادی نیست. باید از ملیت اصلی خود کناره گیری کنی، و یک ژاپنی با یک نام ژاپنی بشوی. و اگر ژاپنی شدی، کره ای های اینجا دیگر به عنوان هموطن قبولت نخواهند داشت و ژاپنی ها نیز اگر بدانند که اصل و نسبت کره ای است، هرگز تو را به عنوان یک ژاپنی به حساب نخواهند آورد. این کار هیچ معنی ای ندارد. اگر که واقعا دلت می خواهد معلم بشوی، راهیِ خارج شو. حتی اگر تو در شغلت موفق هم بشوی، من راضی نخواهم بود که ببینم تو هویتت را پنهان می کنی.”
هر کلمه که خانم کیم ادا می کند، مثل تیری است که به قلبم فرو می نشیند. به پسرم و بچه هایش فکر می کنم.

بریده چهارم
کرم های شب تاب در تاریکی چشمک می زنند. ضمن گذر از باغ، دوتایشان را گرفتم. آنها را توی آکواریوم کوچکم که از سال گذشته خالی مانده است، انداخته ام. از روی برگ های سرخس به آرامی بالا می روند. مثل یک زوج، یکی از پی دیگری. تصمیم دارم آنها را به آپارتمان خودم ببرم.
روی فوتون دراز می کشم و به اوباچان که حالی افسرده پیدا کرده است می اندیشم. از خودم می پرسم که چرا او باید امروز افسوس تبعید اوجی چان به سیبری را بخورد. چه موضوعی او را آشفته و مضطرب کرده است؟ می بینم که جریانی او را عذاب می دهد و این امر مرا متاثر می سازد.

لحظه مرگ اوجی چان را به یاد می آورم. همه گرد او جمع آمده بودیم. اوباچان، والدینم، خواهرم، برادرم و من. جزئیاتش را به خاطر ندارم، زیرا من شش سال بیشتر نداشتم. با این حال، در همان قلب کودکی ام احساس می کردم که او در آسایش و آرامشی بزرگ به سر می برد. نگاهش پر از آسودگی بود. آن طور که مادرم تعریف می کند، اوجی چان دست اوباچان را در دست گرفت: “چه زندگی سعادتمندی! من خیلی خوش اقبال بودم که چنین خانواده خوبی نصیبم شد.” ما تنها خانواده او بودیم. هنگامی که درگذشت هفتادو نه ساله بود. نارسایی قلبی داشت. کرم های شب تاب هنوز چشمک می زنند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *