بریده اول

هنگامی که پِرل تال در آستانه ی مرگ بود، نکته ی بامزه ای به ذهنش خطور کرد. همین فکر هم بود که باعث شد گوشه ی لبش تکانی بخورد و نفسش به خِس خِس بیفتد. احساس کرد پسرش، که کنار تختش نشسته و مراقبش بود، خم شد تا صدایش را بهتر بشنود. پرل به پسرش گفت: “بگیر… باید… بگیری…”
با این حرف در واقع میخواست بگوید باید مادری یدکی بگیری. یعنی همان طور که خودش بعد از این که فرزند اولش مریض شده بود، فرزند یدکی آورده بود. فرزند اولش، کودی، پسر بزرگش، نه این اِزرا که الان کنار تختش نشسته بود. کودیِ دردسرساز. بچه ی مشکل آفرینی که پرل در سنِ بالا به دنیا آورده بود. زن و شوهر تصمیم گرفته بودند دیگر بچه دار نشوند.
بعد بچه حناق گرفته بود. این ماجرا مربوط به سال ۱۹۳۱ بود که حناق هنوز نوعی بیماری خطرناک محسوب می شد.
بیماری بچه، پرل را وحشت زده کرده بود. روی گهواره ی بچه پارچه ی فلانل کشیده بود. روی گاز باکتری و ماهیتابه و قابلمه آب گرم می کرد و بعد آن ها را روی تخت بچه می گذاشت. گاهی هم پارچه را کنار می زد تا کمی از بخار بیرون برود. نفس های بچه خشک و کوتاه بود. انگار چیزی را از توی یک گونی قلوه سنگ بیرون می کشیدند. پوستش از فرط عرق می درخشید و موهایش به شقیقه هایش چسبیده بود. دم دم های صبح بود که بچه خوابید. پرل هم که روی صندلی نشسته بود، کم کم سرش سنگین شد و خوابش برد. انگشتانش همچنان دور میله ی نرده ی فلزی و عاجی رنگ تختِ بچه گره خورده بود. بِک بخاطر کارش خانه نبود و وقتی آمد که دیگر آب ها از آسیاب افتاده بود و کودی داشت تاتی تاتی کنان در خانه راه می رفت. از مریضی اش هم فقط آبریزش بینی باقی مانده بود و سرفه ای ملایم و نه چندان خطرناک که بِک اصلاً متوجه آن نشده بود.

بریده دوم

یکی از شنبه شب های سال ۱۹۴۴ بود که بِک گفت قصد دارد از پرل جدا شود. گفت قرار است او را به نورفولک منتقل کنند و این که فکرهایش را کرده و متوجه شده بهتر است تنها برود. بِک احساس کرد ناگهان ته دلش خالی شد. انگار یک نفر محکم با مشت توی شکمش زده بود. اما در عین حال ته دلش احساس می کرد انگار جدایی موضوعی بود که از مدت ها پیش خودش هم به آن علاقه مند بوده است. انگار این موضوع بخشی از یک قصه بود. پرل در کمال آرامش پرسید: “چرا؟” بک جواب دنداد. “بک، پرسیدم چرا؟” بک تنها به مشت هایش نگاه کرد. شده بود عین پسر مدرسه ای شلوغ که بیرون کلاس منتظر تنبیه بود. پرل لحنش را آرام تر کرد. برایش مهم بود علت این تصمیم را بداند. یعنی بک قصد نداشت حتی علت کارش را توضیح دهد؟ شاید هم بک قبلاً علتش را گفته بود. پرل که می لرزید، زانوانش خم شد و روی صندلی روبرویی بک نشست. به شقیقه چپ بک که داشت می پرید، چشم دوخته بود. شاید این هم یک احساس گذرا بود. حتماً فردا صبح که بیدار می شدند، بک نظرش را عوض می کرد. پرل گفت: حالا امشب موقع خواب بهش فکر میکنیم.
اما بک گفت: ولی من همین امشب میرم.

بریده سوم

دیگر زمان آن شده که پرل موضوع را به بچه ها بگوید. راستش حالا که فکرش را می کرد خودش هم تعجب می کرد که چطور توانسته بود آن همه مدت آن راز را در دلش نگه دارد. یعنی همیشه می شد بچه ها را به آن آسانی فریب داد؟ گفتن ماجرا یک حسن هم داشت: حتما بچه ها با شنیدن این خبر بیش تر به پرل توجه می کردند. دلش نمی خواست قبول کند اما مدتی بود که پسرها از کنترلش خارج شده بودند. به جای کمک کردن به او _مثلا این که آشغال ها را بیرون ببرند یا مثل مرد به او کمک کنند و سایه شان بالای سر پرل باشد_ انگار کم کم داشتند متمرد می شدند. بله، حتی اِزرا. بچه ها حتی همان کارهای خانه را که قبلا انجام می دادند، ديگر زیر بارشان نمی رفتند چه برسد به وظایف جدید. راستش کودی که اصلا هیچ وقت خانه نبود. اِزرای رویاباف و فراموشکار هم هیچ وقت دوست نداشت وسط یک کار به کمک پرل بیاید. پرل فکر می کرد موقعی که آن ها را از کم و کِیف ماجرا باخبر کند حتما بچه ها از این که آن قدر او را اذیت کرده اند، ناراحت می شوند. حتما می پرسیدند چرا پرل آن همه وقت موضوع را از آن ها مخفی کرده و این که چه فکری کرده است که چیزی به آن ها نگفته است.
جواب پرل هم فقط می توانست این باشد که نمی توانسته به آن ها بگوید!

بریده چهارم

گاهی اِزرا می توانست آدم را شگفت زده کند. همین اِزرا. می گذاشت یک نفر هرچقدر که دلش می خواست به او بتازد، اما بعد در لحظه ای که اصلا فکرش را نمی کردی، ناگهان نشان می داد که چقدر آدم سرسختی است. پرل آهی کشید و پتویش را صاف کرد. انگار کمی آب روی پتو ریخته بود.
یاد دوران بچگی ازرا، آن موقع که هنوز دبستان می رفت، افتاد. یک بار ازرا گفته بود: ” مامان، اگه معلوم شه قراره درخت ها میوه پول بدن، فقط و فقط هم یه بار برای ابد، بعد تو میذاشتی من اون روز مدرسه نرم و بمونم خونه پول بچینم؟”
پرل گفته بود: نه.
چرا نه؟
چون دَرسِت مهم تره.
ولی شرط میبندم مادرای بچه های دیگه می ذاشتن.
مادرای بچه های دیگه برنامه ریزی نکردن بچه هاشون به جاهای بالا بالا برسن.
اما فقط یه روز؟
بعد از مدرسه پول بچین. یا قبلش. صبح یه کم زودتر بیدار شو. زنگ ساعتت رو برای یه ساعت زودتر کوک کن.
ازرا گفت: یه ساعت! یه ساعت کوچولو! اون هم برای موضوعی به این مهمی که فقط یه بار تو تموم دنیا اتفاق می افته!
پرل گفت: ازرا لازمه این قدر ادامه بدی؟ درسته این رفتار رو با من بکنی؟ چرا این قدر یک دنده ای؟
اما حالا، زیرِ این پتوی نم دار، تازه به این فکر افتاده بود که چرا آن روز پاسخ مثبت نداده و نگفته بود که ازرا می تواند آن یک روز را در خانه بماند. اگر قرار بود یک روزی روی درخت پول سبز شود، خب می گذاشتی هرچقدر دلش می خواهد بچیند! باید قبول می کرد. مگر چه فرقی می کرد؟

بریده پنجم

هنگامی که کودی دبیرستانش تمام شد، تازه اِزرا سال دوم دبیرستان بود و جنی که دیگر دختر جوان بلندقدی شده بود، کلاس هشتم بود. احتمالاً بک دیگر آن ها را نمی شناخت. و احتمالاً آن ها هم بک را فراموش کرده بودند. هیچ وقت هیچ چیز راجع به او نمی پرسیدند. به نظر شما این بدین معنی نبود که چقدر اهمیت وجود پدر در خانه ی آن ها کم بود؟ مرد نامرئی. حضوری غایب. این فکر نوعی احساس شادی دردناک برای پرل به همراه داشت. ظاهراً پرل توانسته بود آن مرحله را پشت سر بگذارد. چنان از آن مرحله به خوبی عبور کرده بود که آب توی دل بچه هایش تکان نخورده بود. آن موضوع بزرگ ترین پیروزی زندگی اش بوده است. (چقدر حیف که کسی نبود تا پرل این موضوع را به رخش بکشد و بابتش فخر بفروشد.) بعد هم بدون این که خودش متوجه باشد، کم کم دیگر به کلیسای بپتیست ها هم نرفت. دیگر در حرف هایش هم اشاره ای به بک نمی کرد. البته هنوز هم وقتی برای اقوامش در رالی کارت تبریک کریسمس می فرستاد، می نوشت که اوضاع کاروبار بک سکه است و سلام او را به همه می رساند.

بریده ششم

پرل چقدر از وجودش را روی بچه هایش سرمایه گذاری کرده بود و چه کسی باورش می شد دوران بودن بچه ها با او تا به آن حد کوتاه باشد؟
وقتی به مراحل سنی مختلف فرزندانش فکر می کرد، این که اول به او چسبیده بودند و بعد هرکدام جدا شده و به سمتی رفته بودند، یاد چراغ سرسرا می افتاد که شب ها برای این که بچه ها نترسند آن را روشن می گذاشت. بعدها در هر خانه ای که زندگی می کردند، چراغ دستشویی انتهای راهرو را روشن می گذاشت تا اگر یکی از آن ها شب دیروقت برگشت، خانه روشن باشد. بدین ترتیب میزان رشد بچه ها را نوری که شب ها به داخل اتاق خوابش می تابید مشخص می کرد طوری که انگار بچه ها شعاعی از نور اطراف خود داشتند که هرچه از او دورتر می شدند این نور نیز ضعیف تر می شد.
گاهی فکر می کرد باید برای این دوران برنامه ریزی بهتری می کرد. باید چند دوست می گرفت یا عضو باشگاهی می شد. اما پرل از آن نوع زن ها نبود. حتی این کارها نیز به او آرامش نمی داد.

بریده هفتم

کودی یک اشکال داشت. در واقع همه ی بچه های پرل اشکالی داشتند. همه ی آن ها خیلی آدم های کسل کننده ای بودند. البته جذاب و دوست داشتنی هم بودند. اما هرسه آن ها به نحوی انگار در برابر مادرشان خیلی راحت نبودند و پرل هم هرچه فکر می کرد علت این موضوع را متوجه نمیشد. و احساس می کرد هریک از آن ها نقصی در زندگی اش دارد که انگار آن نقص علامت مشخصه ی زندگی آن هاست. کودی همواره بی خود و بی جهت عصبانی می شد، جنی خیلی سر به هوا بود و اِزرا هم هیچ وقت واقعاً شایسته ی توانایی هایش زندگی نمی کرد. (ازرا در خیابان سن پاول یک رستوران داشت و این اصلاً آن چیزی نبود که پرل برای آینده ی فرزندش برنامه ریزی کرده بود.) یعنی بچه ها او را به خاطر موضوعی مقصر می دانستند؟ در مهمانی های خانوادگی (در حالیکه عروس و دامادش و نوه هایش کمی جدا از آن ها می نشستند، چون هیچ وقت نمی توانستند اعضای واقعی یک خانواده محسوب شوند) پرل که همیشه نزدیک به جمع می نشست، می شنید که انگار فرزندانش بیش تر مایلند خاطرات مربوط به فقر و بی کسی گذشته را بازگو کنند. مثل اسباب بازی هایی که پرل وسعش نرسیده بود برایشان بخرد یا مهمانی هایی که آن ها را دعوت نکرده بودند.
مخصوصاً کودی خیلی از تندمزاجی پرل یاد می کرد و برای این کار طوری با چهره های بچه گانه و مسخره و در عین حال غمگین و آزاردهنده، ادای پرل را در می آورد که حتی خود پرل هم نمی فهمید آن اداها چه ربطی به او داشت. فکر می کرد واقعاً نباید در خانه قانونی برای محدود کردن این رفتارها وجود داشته باشد؟ بالاخره کِی بنا بود کودی او را ببخشد؟ کودی میانسال بود و دیگر حق نداشت او را مقصر بداند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *