پادکست معرفی کتاب (کاور اپیزود سیرک شبانه)

بریده ی اول
تابلوی سیاهی بالای دروازه ها آویزان است که با حروف سفید روی آن نوشته
شده است:
هنگام غروب خورشید باز می شود
و هنگام طلوع خورشید بسته می شود
-آخه کودوم سیرکی فقط شبا بازه؟
کسی جواب مناسبی برای این سوال ندارد اما با نزدیک شدن غروب، جمعیت زیادی بیرون دروازه ها جمع می شوند. تو هم یکی از آنها هستی. طبق معمول، حس کنجکاوی بر تو غلبه کرده است. در گرگ و میش هوا ایستاده ای، به دلیل باد سرد شبانه، شالت را محکم دور گردنت پیچیده ای و منتظری از نزدیک ببینی این چه سیرکی است که با غروب خورشید، کارش را آغاز می کند. دکه بلیط فروشی که پشت دروازه ها قرار دارد بسته است. چادرها خاموش و بی حرکتند و فقط گاهی تکان مختصری در باد می خورند. تنها حرکتی که داخل سیرک دیده می شود، حرکت عقربه های ساعت است، البته اگر بتوان چنین شیء خارق العاده ای را ساعت نامید.

بریده ی دوم
سیرک خالی و متروکه به نظر می رسد، اما حس می کنی بوی کاراملی که با بوی برگ های پاییزی مخلوط شده است، به مشامت می رسد؛ شیرینی مختصری که از سوز سرما می کاهد. خورشید کاملا در افق پنهان شده است و هوا لحظه به لحظه تاریک تر می شود. اطرافیانت از انتظار خسته شده اند؛ این پا و آن پا می کنند و زمزمه کنان می گویند که شاید بهتر است بی خیال شوند و وقتشان را در جای گرم تری صرف کنند. تو هم در همین فکر هستی که ناگهان چیزی که منتظرش بودی اتفاق می افتد. ابتدا صدای ترق بلندی می شنوی که در پس زمینه همهمه ی جمعیت و زوزه ی باد به زحمت شنیده می شود؛ صدا شبیه کتری است که آبش جوش آمده است. بعد همه جا روشن می شود. نقاط نورانی کوچکی روی چادرها ظاهر می شوند؛ انگار سراسر سیرک با شب تاب های پرنوری پوشیده شده است. جمعیت منتظر، با دیدن این منظره نورانی ساکت می شوند. کسی در نزدیکی ات نفسش را در سینه حبس می کند و کودکی با خوشحالی کف می زند. وقتی همه چادرها نورانی می شوند و زیر آسمان شب می درخشند، تابلو ظاهر می شود. چراغ های شب تاب مانند بیشتری که با حلقه های آهنی پوشیده شده اند، بالای دروازه ظاهر می شوند. ترق و توروق کنان روشن می شوند و جرقه های سفید و کمی دود از بعضی از آن ها بیرون می زند.
کسانی که نزدیک دروازه ها ایستاده اند، چند قدم عقب می روند. چراغ ها ابتدا نظم خاصی ندارند؛ اما وقتی تعدادشان افزایش می یابد، معلوم می شود حروفی را تشکیل می دهند. ابتدا حرف “س” خوانا می شود و بعد کلمات بیشتری ظاهر می شوند. حرف “ک” و بعد چند حرف “ر”. وقتی آخرین لامپ، با صدای ترق و توروق بلندی روشن می شود و جرقه ها و دود محو می شود، سرانجام تابلوی بزرگ و درخشان خوانا می شود. اگر کمی به چپ خم شوی تا آن را بهتر ببینی، می توانی نوشته ی روی آن را بخوانی.
لو سیرک دو رو.
تعدادی از تماشاچی ها لبخند معناداری می زنند و برخی دیگر، اخم کنان، نگاه پرسشگری به اطرافیانشان می اندازند. کودکی که نزدیکت است، دامن مادرش را می کشد و از او می خواهد که نوشته را برایش بخواند. مادر می گوید: نوشته سیرک رویاها.

بریده ی سوم
امشب، اجرای نهایی نمایشی با زمان محدود است. مدت ها بود که پراسپروی افسونگر، صحنه تماشاخانه های لندن را با حضور خود مفتخر نکرده بود و تماشاخانه برای یک برنامه یک هفته ای که اجرای بعدازظهر ندارد، رزرو شده است. بلیط ها که قیمت بسیار بالایی دارند، به سرعت به فروش رفته اند و تماشاخانه از جمعیت پر شده است؛ تعداد زیادی از خانم های حاضر، بادبزن هایشان را آماده نگه داشته اند تا گرمایی را که با وجود هوای سرد پاییزی بیرون، فضای تماشاخانه را پر کره است، کاهش دهند. قرار است عصر امروز هر یک از این بادبزن ها به پرنده های کوچکی تبدیل شوند و همگام با صدای تشویق ها و کف زدن های تماشاچی ها، دایره ای را بالای تماشاخانه تشکیل دهند. هر یک از این پرنده ها، پس از بازگشت، دوباره به شکل بادبزن های تاشده، در دامن صاحبان محترمشان فرود می آیند و صدای کف زدن ها چندبرابر می شود، اگر چه برخی از تماشاچی ها آنقدر حیرت زده اند که به جای دست زدن، باد بزن های توری و پردارشان را بررسی می کنند و گرما را به کلی از یاد می برند.

بریده ی چهارم
مارکو که خودکارش را از روی زمین برداشته است، به فهرست سوالاتش برمیگردد.
-آ…آیا بدون صحنه قادر به اجرا هستین؟
سلیا می گوید:
-بله.
-آیا شعبده بازیهاتون رو از همه طرف می شه دید؟
سلیا لبخند می زند و از شاندرش می پرسد:
-دنبال کسی می گردین که بتونه وسط جمعیت نمایش اجرا کنه؟
شاندرش سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و سلیا می گوید:
-که این طور…
بعد با سرعتی باورنکردنی، کتش را از روی سن بر می دارد و روی صندلی جلوی سن می اندازد، اما کت به جای اینکه روی صندلی بیفتد، جمع می شود و در هوا بالامی رود. در یک چشم به هم زدن، پارچه کت ابریشمی به پرهای سیاه بزرگ و براقی تبدیل می شود که بال بال می زند و به جای کت کلاغی را می بینند که پرواز کنان اوج می گیرد و بالای بالکن چرخ می زند.
مادام پادوا می گوید:
-تحسین برانگیزه.
شاندرش زیر لب می گوید:
-مگه اینکه کلاغه رو توی اون آستین های گنده اش مخفی کرده باشه.
سلیا روی سن به مارکو نزدیک می شود، به دفترچه اش اشاره می کند و می
پرسد:
-می شه اینو یه لحظه بهم قرض بدین؟
مارکو بعد از مکثی کوتاه، دفترچه را به او می دهد و سلیا می گوید:
-ممنون.
دوباره وسط سن می ایستد.
بدون اینکه به فهرست سوالاتی که با خطی خوانا روی کاغذ نوشته شده است، نگاه کند، دفترچه را به هوا پرت می کند. دفترچه چرخی در هوا می زند و ورق های آن ناگهان به کبوتری سفید تبدیل می شود که بال زنان، یک دور در تماشاخانه می چرخد و کلاغی که بالای بالکن نشسته است، سعی می کند گازش بگیرد.

بریده پنجم
حوضچه اشک ها
کنار تابلوی بالای این چادر، جعبه ای کوچک پر از سنگ های سیاه هموار وجود دارد. تابلو از تو می خواهد قبل از ورود، یکی از سنگ ها را برداری. داخل چادر تاریک است و سقف آن، با چترهای سیاه بازی پوشیده شده است که دسته های آن مانند قندیل های یخ، آویزان است. وسط اتاق، حوضچه ای قرار دارد؛ آبگیری که با دیوارهای سنگی سیاه محصور شده است و دور آن ماسه های سفید دیده می شود. بوی نمکین اقیانوس در فضا پیچیده است. تا لب برکه جلو می روی تا نگاهی به داخل آن بیندازی. ماسه ها زیر پایت قرچ و قوروچ می کنند. آب آن کم است، اما از داخل می درخشد. نور براق متحرکی از زیر سطح آب به بیرون می تابد.
روشنایی ملایمی فضای داخل حوضچه و سنگ هایی را که کف آن قرار دارند، روشن کرده است؛ صدها سنگ که همه شبیه سنگی هستند که تو در دست داری. نور زیر آن ها از فضای بین سنگ ها بیرون زده است. انعکاس آب در سرتاسر اتاق دیده و باعث می شود که احساس کنی این چادر، زیر آب قرار دارد. روی دیوار می نشینی و سنگ سیاه کوچک را در دستت می چرخانی. آرامش داخل چادر تبدیل به افسردگی خاموش می شود. خاطراتی از گوشه های پنهان ذهنت به جلو می خزد؛ ناامیدی های گذرا، فرصت های از دست رفته و اهداف دست نیافتنی؛ دلشکستگی ها و دردها و دلسردی ها؛ تنهایی وحشت انگیز. غم و غصه هایی که تصور می کردی مدت ها پیش فراموش شده اند، با زخم هایی که هنوز تازه هستند، ادغام می شوند. هر لحظه سنگ در دستت سنگین تر می شود. وقتی آن را در حوضچه می اندازی تا به بقیه سنگ ها بپیوندد، احساس سبکی می کنی؛ انگار چیزی که رها کرده ای، فقط تکه سنگی سیاه و هموار نبود.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *