پادکست معرفی کتاب (کاور اپیزود بریده و فروخته شده)

بریده های کتاب “فروخته شده”:

بریده اول
مادرم، که به زبان نپالی او را” اِما “صدا میزنم می گوید: اگر فقط یک فصل دیگر هم باران ببارد، سقف خانه ما فرو می ریزد. مادرم روی نردبان چوبی ایستاده، پشت بام کاهگلی را وارسی می کند. من روی زمین ایستاده ام و لباس های شسته شده را یکی یکی به او می دهم که روی طناب پهن کند و در تب داغ بعدازظهر خشک شوند.
هیچ ابری در آسمان دیده نمی شود. هیچ اثری هم از باران نیست، هفته هاست که خبری از باران نیست. البته فایده ای ندارد که این را به اِما بگویم. او دارد به کوهها نگاه می کند، به شالیزارهای آن پایین که قدم به قدم با غروب آفتاب چهره در تاریکی پنهان می کنند. به دهکده ی آن پایین و به سقف های شیروانی همسایه ها که با بدجنسی به او چشمک می زنند.
داشتن سقف شیروانی یعنی این که پدر خانواده، با پول اجاره خانه، در قهوه خانه قمار نمی کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که خانواده پسری دارد که در شهر و در کوره آجرپزی کار می کند. داشتن سقف شیروانی یعنی این که وقتی باران ببارد، آتش روشن می ماند و بچه ها مریض نمی شوند و سالم می مانند.
به مادرم می گویم: بگذار به شهر بروم. من هم می توانم مثل دوستم گیتاtare یک خانواده پولدار کار کنم و دستمزدم را برایت بفرستم. اما گونه‌ام را نوازش می کند، با دستانی که پوستش به خاطر کار زیاد، مثل زبانِ بزِ تازه به دنیا آمده، زبر و خشن شده، جواب می دهد: »الکشمی« کوچولوی من! تو باید به مدرسه بروی. بگذار ناپدری ات هر چه دلش می خواهد بگوید. این اواخر دلم می خواهد به مادرم بگویم که ناپدری ام به من همان جوری نگاه می کند که به خیارهایی که جلوی کلبه مان کاشته ام؛ خاکستر سیگارش را آرام می تکاند و نگاه چپ چپی به من می کند و می گوید: باید این خیارها را به قیمت خوبی بفروشی. همه فکرش فقط سیگار، آبجو و خریدن یک جلیقه نو برای خودش است. ولی من به فکر یک سقف شیروانی هستم. قبل از اینکه”گیتا” برود، روی زمین خاکی بین کلبه هایمان مربع هایی می کشیدیم و لی لی بازی می کردیم. موهای هم را صد بار شانه می زدیم و برای بچه های خیالیمان اسم انتخاب میکردیم.
هروقت همسر کدخدا از کنارمان می گذشت، یاد روزی می افتادیم که سَرِ چشمه دهکده، با تکبر از کنار ما رد شد و باد شکم ول داد و دماغ هایمان را محکم گرفتیم.
بریدگی های روی نیمکت مدرسه را می ساییدیم، قبل از جواب دادن به درس، برای خوش شانسی. در بعدازظهرهای طولانی، در شالیزارها، خم میشدیم و به هم گِل پرت می کردیم. یک بار یکی از تکه های گل که” گیتا “پرت کرده بود، به پشت سر خواهر بزرگتر و از خودراضی او خورد، از خنده اشک هایمان سرازیر شد در پاییز وقتی که گله بزها از علفزارهای هیمالیا پایین می آمدند، لابه لای علفها و بامبوها مخفی می شدیم تا”کریشنا” را دزدکی نگاه کنیم. کریشنا همان پسرکی بود که چشمان خمار گربه ای شکل داشت و من قول ازدواج به او داده بودم.

بریده دوم:
بازوی راست ناپدری ام، یک عضو خشکیده و بی تحرک است. چون وقتی که بچه بوده، شکسته و برای دکتر و دوا و درمان هم، پولی در کار نبوده است. بیشتر مردهای هم سن او، گاهی ماه هایی از سال خانه را ترک می کنند تا در کارخانه های شهر و یا در دوردست ها، کار پیدا کنند. ولی او همیشه می گوید که هیچ کس به یک مرد یک دست کار نمی دهد. برای همین است که هر روز از تپه بالا می رود تا در قهوه خانه ورق بازی کند، درباره سیاست حرف برند و با پیرمردان چای بنوشد.
اِما میگوید: ما خوشبختیم که حداقل یک مرد در خانه داریم. او میگوید که من باید به ناپدری ام افتخار کنم و از او تعریف کنم. به او احترام بگذارم و از او متشکر باشم که سرپرستی ما را بعد از مرگ پدرم به عهده گرفته است.
بنابراین من نقش یک دختر وظیفه شناس را ایفا میکنم. صبحها برایش چای می آورم و شبها پاهایش را میمالم. وقتی جوک هایی را در قهوه خانه درباره ی پسر داشتن و دختر شوهردادن شنیده، در خانه تعریف میکند و میخندد، من طوری وانمود میکنم که انگار آنها را نمیشنوم.
آنها میگویند که یک پسر همیشه یک پسر می ماند. ولی دختر مثل بُز میماند. تا وقتی شیر و کره میدهد، خوب است ولی وقتی که زمان کباب کردنش میرسد، ارزش گریه کردن ندارد.

 

بریده های کتاب “بریده”:

بریده اول
من روی صندلی کوچک اتاقک تلفن می نشینم و دستم را دراز می کنم تا در را ببندم. ولی هیچ دری وجود ندارد. گاهی اوقات فراموش می کنم که اینجا هیچ اتاقی در ندارد. گوشی را برمی دارم، هنوز دستگیره اش از گرمای دست نفر قبلی گرم است، و به دایره های هم مرکز روی دهانه گوشی خیره می شوم. صدای مادرم از آن طرف خط می آید که امیدوارانه و بی رمق می گوید: «کالی؟ تویی؟» نفسم را حبس می کنم. سروصدای آشپزخانه، صدای شیر آب ظرفشویی و صدای بسته شدن در کابینت را از آن طرف خط می شنوم. مامان در حالی که تن صدایش پایین است انگار که با خودش حرف می زند می گوید: «اوه عزیزم، آخه من از کجا بفهمم که تو پشت خطی؟» پشتم را صاف می کنم؛ این دقیقا همان چیزی بود که دختر جدید هم گفته بود. روی صندلی کوچک جابه جا می شوم، بعد سرفه ای می کنم. «کالی امیدوارم که خودت باشی، چون باید یه چیزی بهت بگم.»
لحظه ای مکث می کند، و بعد آهی می کشد. «خب. اونها میگن که تو در برابر درمان مقاومت می کنی.» گوشی را به دست دیگرم می دهم و کف دستم را روی شلوارم می کشم. «ضدیت یا یه همچین چیزی، بهش می گن. رفتار با ضدیت.» رفتار با ضدیت. به نظر تعمدی می آید، با قصد و منظوره «گوش میدی؟» سرم را تکان میدهم، و یادم نیست که مامان سر تکان دادنم را نمی بیند.
اونها میگن که تو باید برگردی خونه.» به نظرم قاب در شروع به لرزیدن می کند. باریک می شود و دوباره بزرگ می شود. مامانم دارد چیزی راجع به مؤسسه ذهن های بیمار می گوید که می خواهند تخت من را به یک نفر دیگر بدهند. یک نفر که علاقه به همکاری داشته باشد. یک نفر که بخواهد حالش خوب بشود. زمین در نظرم بلند می شود و بالا می رود، بعد در هوا حرکت می کند و شناور می شود. »
حالا دارد چیزی راجع به مدرسه می گوید: مدرسه هم تا وقتی که درمانت کامل نشده باشه، راهت نمیده.» گوشی را از گوشم دور می کنم. صدای مامان را از دورتر می شنوم… «کلی پول روی دستمون گذاشته… بابات سکته میکنه… نمی فهمم چرا…» تا این که بالاخره تلفن قطع می شود و تنها چیزی که می شنوم صدای خیلی ضعیف تلق تلق سیم هاست.

بریده دوم
چراغ ها خاموش هستند و وقتی به اتاقم میرسم سیدنی در تختش خوابیده، مستقیم به تختم می روم و با اینکه به خاطر مسیری که راه آمده ام، خيس عرق هستم ملحفه را تا بالای چانه ام می کشم. بلوز و شلوارم زیر پتو و ملحفه کپه شده اند. بلوزم را به زور می کشم بیرون، ولی شلوارم را ول می کنم. به صدای نفس کشیدن سیدنی گوش می کنم. فایده ای ندارد. سر جایم می غلتم؛ بلوزم زیر سینه ام میپیچد. می چرخم و صافش می کنم. من به یک طرف می چرخم، اتاق به طرف دیگر می چرخد. تختم را تصور می کنم، تختی که مؤسسه ذهن های بیمار می خواهد به کس دیگری بدهد، انگار در دریچه غول پیکری فرومی روم. بعد صدای قدم های روبی را می شنوم که به سمت اتاق ما می آید. چرخش متوقف می شود، وسایل اتاق سر جایشان قرار می گیرند. بعد روبی دور می شود.“
قبل از اینکه زمین دوباره شروع به حرکت کند، ملحفه ها را پس میزنم و کنار تخت دولا می شوم. تشک را با یک دست بلند می کنم، با دست دیگرم زیر تشک را می گردم. تشک بر خلاف انتظارم خیلی سنگین است. بازویم میلرزد و زیر وزن تشک خم می شود. بعد آن چیزی را که جست و جو می کردم، پیدا می کنم. بشقاب دسر، نزدیکهای پای تخت هست. دستم را دراز می کنم، برش میدارم، و تشک را رها می کنم سر جایش. سیدنی با چشم های نیمه باز سر جایش رو تخت می نشیند. «چی شده؟» سر جایم خشکم می زند. دوباره سرش را روی بالش می گذارد، آهی می کشد و صدای منظم تنفسش بلند می شود. من به تختم برمی گردم، حالا آرام روی شکمم میخوابم، ملحفه را روی سرم می کشم. در پناه تاریکی ملحفه، بشقاب دسر را از وسط نصف می کنم، صافش می کنم، و آنقدر آن را خم می کنم و باز می کنم، خم می کنم و باز می کنم، انگار که از روی دستور آشپزی دارم کار مهمی انجام می دهم، تا اینکه از محل تاخوردگی ترک می خورد.
حالا دیگر به راحتی به دو نصفه تقسیم می شود، هر کدام با لبه هایی تیز و دندانه دار. انگشت اشاره ام را آرام روی لبه یکی از دو نصفه می کشم تا تیزی آن را  امتحان کنم. تیز و درست حسابی است. حالا طرف داخلی مچ دستم را نزدیکش می آورم. جمجمه ام تیر می کشد. چشم هایم را میبندم و منتظر می مانم. ولی هیچ اتفاقی نمی افتد. هیچ رهایی در کار نیست. فقط یک احساس کشیده شدن عجیب. چشمانم را باز می کنم. پوست مچم به لبه بشقاب کشیده می شود. آن را به طرف دیگر می برم و دردی کرخ کننده و گزگزکننده در مچ دستم شروع می شود. نفسم را در سینه حبس می کنم و تیزی را به گوشت دستم فرو می کنم. با دقت فرو می رود. فشار گرمایی ناگهانی در بدنم پخش می شود. درد آنقدر شدید و آنقدر ناگهانی است که نفسم می گیرد. هیچ غافلگیری، و هیچ رهایی در کار نیست. فقط درد، دردی برنده و گزگزکننده.“
ظرف دسر را به کناری می اندازم و مچ دستم را با دست دیگرم می گیرم، در حالی که این کار را می کنم، کم و بیش آگاهم که تا به حال چنین کاری نکرده بودم. هیچ وقت سعی نکرده بودم خون را بند بیاورم. هیچ وقت دخالتی نکرده بودم. هیچ وقت مثل این بار درد نداشت. هیچ وقت آسان هم نبوده است. دستم را لحظه ای بر می دارم، و مچ دستم را به بلوزم می کشم؛ خون بند می آید ولی دوباره بیرون می زند. دوباره دستم را روی مچم فشار می دهم و سعی می کنم درد گزگز کننده و عرق پشت لب و پیشانی ام را نادیده بگیرم، بعد پایین را نگاه می کنم و می بینم که خون از بین انگشتهایم می چکد. یک سوزش برق آسا و پرحرارت در تمام وجودم می پیچد. و ناگهان از روی تخت بلند می شوم و از اتاق بیرون می روم. حالا به هیچ چیز فکر نمی کنم، فقط راه می روم. پایین سالن به سمت میز روبی. بازویم را رو به بیرون گرفته ام، انگار چیزی تعارف می کنم. “

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *